روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

برنامه هیئت قاسمیون - محرم1434
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٩  


 
محض عذرخواهی
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢  

هوالرحمان الرحیم

نوشتن بعد از حدود دو سال در اینجا ...

فقط آمدم محض عذرخواهی از دوستان و یا احیانا رهگذرانی که به مناسبت این روزها از اینجا! می گذرند و طبیعتا مطلب جدیدی نمی یابند.

دعا بفرمائید روزی برگردم.


کلمات کلیدی: دل نوشته
 
جریان کهریزک
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٤  

چند روز پیش کامنتی در وبلاگم گذاشته شده بود مبنی بر این که: "من خلبان پرواز خاطره انگیز شما هستم. لطفا با من تماس بگیرید." و در انتهایش هم شماره موبایلی

مانده بودم تماس بگیرم یا نه. خلبان پروازی که داشت برای ما می شد سفر آخرت! ولی با لطف خدا و مهارت او به زمین نشستیم. بالاخره تماس گرفتم. وبلاگم را از طریق سرچ اسمش در گوگل پیدا کرده بود. (البته دوستش) گفت که حدودا 27 سال است که خلبان است و آن شب بدترین شب پروازی اش بوده است. روی تهران که رسیده بودیم دقیقا بالای منطقه کهریزک یک جریان هوایی شدید گزارش نشده، داشت ما را به کشتن می داد. در عرض 8 ثانیه 18 هزار پا ارتفاع گرفته بودیم و شانس آورده بودیم که جریان هوا جریان بالابرنده بوده و ما را پائین نکشانده است. خلاصه کلی گفتیم از آن شب استثنایی. تازه جریان برای خلبان به همین جا ختم نمی شود. از تهران پروازی داشته به بوشهر که نمی تواند بنشیند، بر می گردد شیراز، نمی تواند، بر می گردد اصفهان، نمی تواند و بالاخره با حداقل سوخت بر می گردد تهران

ممنونم جناب کاپیتان نصیر نیکخواه بهرامی


کلمات کلیدی: خاطره
 
جای خالی رستم و سهراب
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳٠  

 

جای خالی رستم و سهراب

در این خصوص بخوانید گزارش خبرگزاری مهر را و گزارش تصویری اش را ...


کلمات کلیدی: دل نوشته
 
همین جوری
ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٧  

وبلاگم را که ورق می زدم دیدم این روزها خیلی از عالم معلمی فاصله گرفته. هر چند جان به جان ما کنی در نهایت یک گریزی می زنیم به صحرای کربلا و به یک بخش آموزش و ایضا پرورش گیر می دهیم اما به هر حال از اصل موضوع فاصله گرفته ایم. چرایش را نمی دانم! البته قبلا اشاره ای کرده ام. خیلی از مسائلی که در طول مسیر معلمی برای آدم پیش می آید را نمی شود در همان اوضاع و احوال نوشت چون به هر حال مراجع دانش آموزی و اولیای آن ها را داری و می ترسی که مسئله ی مربوط به یک دانش آموز در بوق و کرنا شود و به آن نتیجه ای که می خواهی نرسی. از وقتش هم که گذشت کم کم در ذهنت بیات می شود و آن رنگ و بویش را برای نوشتن و نقل کردن از دست می دهد. شاید مهم ترین علت نپرداختن به اصل موضوع همین ها باشد.

الان هم که دارم می نویسم هر چقدر تلاش می کنم از بین تمام موضوعات بیات شده ی این 13 سالی که گذشت چیزی بنویسم، چیزی به ذهنم نمی رسد. شرمنده اخلاق ورزشی تمام خوانندگان گرامی! انگار اصل "خود غافلگیری" افاقه نکرد. گفتم شروع کنم به نوشتن تا یه چیزی یادم بیاد اما نیومد! یه معلم انشا داشتیم به نام "عماد الدین شیخ الحکمایی" هر چند اسمش برای چند قرن پیش بود اما خودش جوان نازنینی بود. برای راه افتادن دست بچه ها گفته بود هر روز باید یک صفحه یادداشت روزانه بنویسید. یعنی هر روز یک صفحه در مورد این که اون روز چه کارهایی کرده ایم. خیلی از بچه ها نوشتنشان را رج می زدند و در هر صفحه یک کلمه می نوشتند. بعضی ها تکلیف هفته قبلشان را می چسباندند جای هفته جدید. بعضی ها هم مثل ما هر هفته می نوشتند. عین 7 صفحه بلکه بیشتر. آن هم با خط ریز. الغرض. گیر خیلی از اون بچه هایی که چیزی نمی نوشتند این بود که حرفی برای زدن نداریم. می گفت: هفت صفحه بنویسید "نمی توانم بنویسم" و بودند دوستانی که یک سال نوشتند "نمی توانم بنویسم"!

واقعا شرمنده ...


کلمات کلیدی: همین جوری