روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

مسافرت جهادی فارغ التحصيلان دبيرستان مفيد۱ تهران
ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢٦  

سلام

اين آخرين نوشته ی امسال منه

ايشالا دارم می رم بوشهر . دلوار .

مسافرت جهادی فارغ التحصيلان دبيرستان مفيد۱ تهران

اميدوارم که سال نو بر همه مبارک و به خصوص سعيد باشد . باقی حرف ها و نوشته ها می مونه برای سال بعد . اگر عمری باقی بود.

موجيم و وصل ما از خود بريدن است

ساحل بهانه ای است

رفتن رسيدن است

 

يا علی مدد 


کلمات کلیدی:
 
سرفراز باشی میهن من
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢٢  

 

ای فدایت جان و تن من

   پر بهاتر از زر و گهر

خاک پاک تو وطن من

                     ایران ، ایران ، ایران ، ایران...

نوشتن درباره ی دو تا چیز خیلی سخته . یکی چیزی که نمی دونی چیه . یکی چیزی که خیلی درباره اش می دونی . نوشتن درباره ی وطن هم همین جوریه . می گن قدر آب رو ماهی می دونه . ماهی تا وقتی توی آبه نمی فهمه آب یعنی چی ! ولی کافیه یه لحظه از آب بیاد بیرون . اون موقع با تموم وجود می فهمه آب یعنی چی .

اگه خواستی بفهمی ایران یعنی چی . اگه خواستی بفهمی وطن یعنی چی باید از اونایی بپرسی که از اون دورند و حسرت یک لحظه اش را می خورند . هیچ وقت اسرایی که در عراق بودند را فراموش نمی کنم . روزی که بعد از سال ها پایشان به خاک ایران رسید . روزی که بر خاکش بوسه زدند و خدا را شکر کردند . یادشان گرامی

دوست داشتن این مرز و بوم فقط به حرف نیست . باید عمل کرد . اگر احساس می کنیم که در جایی کاری هست که ما می توانیم انجام دهیم نباید یک لحظه در راه انجامش تردید کنیم . باید بتوانیم نام میهنمان را در سرتاسر جهان بلند آوازه کنیم . پس درود بر دانشمندان ایرانی از ابن سینا تا دکتر حسابی و دیگران . درود بر ورزشکاران با اخلاق ایرانی و درود بر مردانی که نگذاشتند یک وجب از خاکمان به کشور دیگری اضافه شود . دور از تو اندیشه ی بدان   پاینده باشی و جاودان

   ایران من

ایران

 


کلمات کلیدی:
 
گل قالی
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢٢  

 

امیر مسعود حیدری 1/2

 

داشتم به گل های قالی اتاقمان نگاه می کردم . گل هایی زیبا و ظریف . با رنگ های قشنگ و طبیعی . راستی بچه ها ، قالی بدون گل اصلاً زیبا نیست .

حالا یاد کسی افتادم که با دست های پینه بسته ، پای دار قالی می نشیند و می بافد . کسی که گل را روی قالی ترسیم می کند . کسی که به تار و پود جان می دهد . اون با شکمی گرسنه بر تار و پود قالی چشم دوخته و رج رج می بافد .

 

                                                  

 

 


کلمات کلیدی:
 
یک سرو هزار سودا
ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢٢  

 

محمد امین یوسفی -2/2

 

می دونین خانواده ی هوبارد اینا خیلی بدبخت اند. برای همینه که به اون می گن خانواده ی یک سر و هزار سودا . یک بار پدرش ، مادرش را گذاشت توی یک کدو تنبل و از بالای تپه قل دادپایین . وقتی پلیس اومد تا مادرش را پیدا کند با صحنه ی وحشتناکی روبرو شد . وقتی هم که پدرش را بردند زندان ، زندانی های دیگر از دستش عصبانی شدند و پاهایش را با تبر قطع کردند و بیچاره را یک عمر خانه نشین کردند . یک بار هم یک دسته گرگ مادر بزرگش، کلاه قرمزی را توی جنگل خوردند . خود هوبار را هم یک بار یک شیر باغ وحش خورد . راستی یادم رفت خودم را معرفی کنم . من برادر هوباردم والان هم در داخل همون قفس شیری هستم که چند لحظه ی قبل هوبارد را خورد . وای خدا چرا این شیره داره به من چپ چپ ...

                                                               


کلمات کلیدی:
 
احسان عزيز
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٧  
محمود بیل رو می گیره و خاک ها رو جا به جا می کنه .درست مثل روزای اردوجهادی . ولی این بارصورتش خیسه خیسه  
 
***
ساعت 8 صبحه . حامد زنگ می زنه خونمون . نامرد نه مقدمه ای نه موخره ای . می گه احسان رفت . هنوز بیدار نشده ام . نمی فهمم رفت یعنی چی؟ نمی فهمم . نمی فهمم.تلفن رو می ذارم .دارم فکر می کنم حامد چی گفته.5 دقیقه بعد دوباره تماس گرفت : ساعت 8ونیم قرارمان سر استاد معین . اگه تونستی با بقیه ی بچه ها هم تماس بگیر . با چند نفر تماس گرفتم . چند نفری بودند . چند نفری هم نبودند. زنگ زدم احسان موحدیان . حامد هم همزمان باهاش تماس گرفت . ترجیح دادم حامد بهش بگه گوشی را قطع کردم 
 
***
سید حسین جلوم نشسته . بالا سر قبر . داریم با هم به احسان نیگا می کنیم . سید حسین هی می زنه پشت دستش . هی می گه لا اله الا الله . حامد هم همین طور .به احسان نیگا می کنم . آروم آروم . خواب خواب .یکی پاش رو می ذاره لبه ی قبر . خاک آروم می ریزه رو صورت احسان . سید می زنه پشت دستش . لا اله الا الله
 
***
علی شمشیر گر جلوی در وایستاده بود. بهش که رسیدم بغلم کرد و زد زیر گریه . هنوز نمی فهمم چی شده . هنوز اتفاق برام در حد واژه اس . کم کم بقیه ی بچه ها هم می رسن . هیچ کی باورش نشده . مگه می شه ؟ علی محمد زاده ،احسان موحدیان، علیرضا توافقی، علی طالساز، هادی سهیلی پور ، امیر محمود پالیزبان ...وخیلی های دیگه
 
***
اسمع افهم یا احسان ابن مصطفی
اشک مجالم نمی دهد . دیگه نمی تونم صورت احسان راببینم . یکی رفته پایین و داره احسان رو تکون می ده . با هر تکون می خوام بیفتم . انگار دو دستی چسبیده گلوی منو گرفته .احسان آروم خوابیده
 
***
احسان رو که از آمبولانس شهرداری نور درآوردن چشمام سیاهی رفت . تازه یه چیزایی دارم می فهمم . می رم زیر برانکارد . چقدر سنگینی احسان . مثل همیشه سنگین و باوقار. شده ام ساقدوش احسان . از بالا سر نقل می پاشند . کل می کشند و من کنارش . نه فقط من . همه ی بچه ها . خوش به حالت احسان هیچ کدوم از بچه ها این قدر ساقدوش نداشتند
 
***
توی راه با علی سلیم و امیر محمود هستم . دلمون بدجوری گرفته . درمانش با زیارت عاشوراست . سعید می خواند و ما به حال خودمان...و
 
***
بچه ها می رن توی غسالخانه . دلش را ندارم برم تو . می خوام آخرین خاطره ی دیدارم  با احسان همون جلسه ی خونه ی اخوی زادگان باشه . همون جلسه ای که دکتر شکیبا اومد. همون جلسه ای که دکتر طوری از مرگ صحبت کرد که انگار فردا قراره بره . کی می دونست ما می مونیم و احسان می ره؟کاش تا وقتی کسی هست درست و حسابی قدرش رو بدونیم
 
***
با حامد توراه خونه  هستیم .می گم خیلی وقت ها فکر می کردم اولیمون کیه ؟ همیشه دلم می خواست خودم اول باشم . حال موندنی رو ندارم که رفتن بقیه رو تماشا کنم . این که رفت ایشالا بعدی
 
***
داغ برادر سخته . محمود داره آروم آروم خاک می ریزه . چطوری دلش می آد . صورتش خیسه خیسه.وسط گریه  یاد شوخی ای می افتم که همیشه با محمود می کردم :
لعنت به سفر که هر چه کرد او کرد
لعنت به سفر
 
***
وقتی حاج آقا مصطفی می گه پسرم خونه ی نو مبارکت باشه دلم آتیش می گیره .همه می رن . حامد رفته بالا سر قبر با سید و فرشاد و اون یکی حامد . می شینیم قرآن خوندن . داداشش هم اومد . خیلی شبیه احسانه . هم زمان که دارم قرآن می خونم یه دفعه دوباره یادم می افته که دارم برای احسانی قرآن می خونم که الان اون پائینه . دیگه نمی تونم خط ها رو بخونم . قرآن رو می دم به سید حسین .قرآن که تموم شد بلند شدیم . احسان همون جا وایستاده بود . تشکر کرد . از همه التماس دعا داشت . از همه . با خودم و خدام قرار می ذارم اگه از دستم در رفت و کاری کردم نصفش برای احسان شب های جمعه از این به بعد برام یه مفهوم دیگه ای داره 
بچه ها شب های جمعه یادمون نره 
خاک سرده
 
 
برادر کوچکتان - سعید
دوشنبه -17 اسفندماه 1383
 
 
احسان علی محمدی
 

کلمات کلیدی:
 
اسارت رنگ
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٧  

 

                                       

جناب آقای سیفی

دبیر محترم درس علوم

           

            گاهی وقت ها که تو رو تو خیال خودمو می بینم می خوام بهت بگم نمی خواد قاب عینکت رو عوض کنی . راستی یادم نبود . تو که اصلاً عینک نداری ! شاید لنز می ذاری . هر چی باشه لنز با کلاس تره . مردم از دندون مصنوعی خوششون  نمی آد ولی عاشق چشم های مصنوعیند !

حالا فرقی نمی کنه . عینک یا لنز !

چرا فقط دنیا را قرمز می بینی ؟ یا نه برعکس چرا فقط دنیا را آبی می بینی ؟ خیلی وقت ها هم دعوات می شه . دعوا سر چی ؟

هر دو قبل از بازی شعار می دن :

زنیرو بود مرد را راستی

اما آخرش ....                رقابت خوبه اما با رفاقت

بعضی وقت ها که این دعوا ها را می بینم آرزو می کنم که ای کاش شیشه های عینکمان رنگ نداشت . تو این جور مواقع بی رنگی قشنگ ترین رنگه .  


کلمات کلیدی:
 
دو خط موازی
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٧  

 

سبحان صفری -  کلاس 1/2

 دو خط موازی یعنی دو خط که هرگز به هم  نمی رسند . این نظر به درد همان کتاب ها می خورد . من فکر می کنم دو خط موازی دو انسانند که مسیر زندگی را با هم طی می کنند ولی به دلیل تبعیض ها و بد رفتاری ها در راستای زندگی از یکدیگر جدا هستند. یا دو درخت که ریشه در خاک و شاخه بر آسمان دارند. دو خط موازی تا انتها به هم نمی رسند ولی اگر شخصی بین این دو را آشتی بدهد یا اگر باد واسطه شود و دو درخت را به هم نزدیک کند یا حتی اگر برخلاف ضرب المثل « کوه به کوه نمی رسه ولی آدم به آدم می رسه » زلزله ای بیاید یا آتشفشانی فوران کند ، دامنه ی کوه ها و همه ی فاصله ها از بین می رود .  همه ی این ها خطوطی موربند ولی باید در انتخاب این خطوط مورب خطی ( شخصی ، بادی ، و یا زلزله ای ) را انتخاب کنیم که همه ی زاویه ها برابر شود و تبعیض ها از بین برود .


کلمات کلیدی:
 
مسابقه (2)
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٢  

  

My God

  

I have something in my little world

That you don’t have in your

Enormous universe!

I have a God like you

To turn to,

But you don’t have a God like

Yourself!

 

بگوئید یعنی بنویسید : معنی جملات بالا چیست و این جملات از کیست ؟ ( 50 امتیاز )جواب ها را تا آخر روز 2 شنبه 17/12/1383 به نمایندگان خود تحویل دهید.

 

برندگان مسابقه اول :      1- پویا مشعوف 60 امتیاز  2- سعید شریعتی 20 امتیاز

 


کلمات کلیدی:
 
چه خبر از 13(۳)
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱۱  

 

 

äهمون طور که فهمیدید از این شماره صفحات نشریه بیشتر شده است و همین طوری بیشتر هم می خواهد بشود  شماره ی 5 و 6 نشریه در 4 صفحه و نشریه ی شماره ی 7 به صورت ویژه نامه برای عید منتشر خواهد شد .

 

äضرب المثلی قدیمی می گه :« دود از کنده بلند می شه» معنی اش اینه که باز هم به بزرگ تر ها که همت بلند تری از ماجوان تر ها دارند . در این شماره جناب آقایان سیفی و قدیم لطف کردند و مطالبی را در اختیار ما قرار دادند . امیدوارم بقیه ی معلم ها ی عزیز هم به ما مطلب برسونن .

 

äبنا بر نوشته ی جناب آقای قدیم آقایان ایمان جراحی از کلاس 2/1 ، سبحان صفری از کلاس 1/2 و امین باباخانی از کلاس 1/3 در مسابقات منطقه ای حرفه و فن شرکت کردند .    

 

äالمپیک مداح ها روز 5شنبه در مدرسه برگزار شد . در مراسم شب آخر هر کس دستش به بلندگو رسید چند بیتی خواند . رتبه ی اول به جناب آقای کیانی رسید .

 

äاین هم اعضای بسیار عزیز هیئت تحریریه ی روزنگار ما :

شایگانی،مهرورز،زواران،غفاری،پوروزیری،نجفیان،صفری، مبرهن،مرادی،محمدی پیکر ، رستمی، اخوت  ، محبی ، مقدم ، مولویان ، صمدیان، عزیز، قدوسی،وطن دوست ، سلطانی ،       بنی هاشمی ، درویش ، امین و مسعود یوسفی ، متقی ، سخایی ، پورربیع ، رحیمی، جنتی ، استادی، ابراهیمی،علیپور ، یونسی،   حاج بابائی،سلطانی، ناصری،علیشاهی، فخرایی، بخششی ، مشعوف، نصرالهی ، مداحی ، خجاره و عابدی

 

äاز این شماره هیئت تحریریه دست به کار شدند . ما هم به اونا حقوق می دیم . مثل همه ی روزنامه ها . البته به سبک خودمون : امتیاز ( مطالب تألیفی امتیاز بیشتری دارد . )

 

äخاطره انگیز ترین بخش مراسم امسال حضور استاد کریم منصوری بود که با تلاوت قرآن گرمای خاصی به مجلس بخشید.

 

äنتایج مسابقات فوتبال : طبق آخرین اخبار تقریباً همه ی تیم های دوم باختند . از اون جایی که ما خیلی با اخلاقیم به تیم های برنده تبریک می گیم و از الان منتظر مسابقات هفته معلم هستیم


کلمات کلیدی:
 
تسبلریکات
ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱۱  

 

êدر مراسم شب های دوم ، سوم و چهارم عزاداری جناب آقایان : منافی ، قدیم ، سیفی ، حسینی ، مقیمی ، قوامی ، ستوده ، طالبی ، عرب ، دهقان ، غفوری ، مجتبی بابائی ، حاج آقائی ، فرهمند و محمد مقیمی حضور داشتند . حضور صمیمانه ی این عزیزان را قدر می نهیم .

 

êتقدیر ویژه ی ما مخصوص جناب آقایان قدیم ، سیفی و محمد مقیمی به جهت طبخ غذای هیئت و جناب آقایان منافی   حسینی و مقیمی جهت برگزاری مراسم این چند شب می باشد .

 

êاز آقایان : حیدری- ناظری- صفری- عماد- فتح نژاد-قیصری پور- مهرورز- نجفیان- ولایتی- رستمی-زواران- اخوت-طباطبایی- قنبری- اصغری - یوسف نژاد -استادی- شیران دشت - بخشی زاده - مجیدی - صمدیان- مقدم- متقی- عابدی - شریعتی - باقرپور - یمینی - ابراهیمی-خجاره- رجبی-فقیهی- مشعوف- ناصری- یونسی - رفیعی - خردمند - طائفه و مولویان که در طول برگزاری مراسم چهار شب هیئت شرکت داشته و ما را در برگزاری بهتر و با شکوه تر این مراسم یاری دادند ، تشکر می نمائیم .  

 

êمیلاد همراه با سعادت این سه عزیز را تبریک می گو ئیم . امیدواریم که باقی عمر خود را با سلامتی و موفقیت در امور دنیوی و اخروی سپری نمایند :

 مرتضی خجاره 7/12 - امیر حسین فرد مقدم 10/12- آروین مولویان 16/12

 

êسرگروه های عزیز ترم اول ، جا نداشتیم تا اسامی همه تان را بنویسیم . ان شاء ا... هفته ی بعد . به هر حال از زحمات شما بسیارمتشکریم .


کلمات کلیدی:
 
در پایان...
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱۱  

 

در پایان...

 

هفته یعنی هفت روز . دهه یعنی ده روز . ماه یعنی 30 روز . قرن یعنی 100 صد سال . هزاره هم یعنی ...

فرق نمی کنه یک روز یا هزار سال . من یاد گرفتم هر چیزی که شروع می شه یه روز هم تموم می شه . هر آغازی یک پایانی داره . یه روز می آییم یه روز می ریم . با یه مطلب شروع می کنیم . با یه مطلب تموم .

اومدن و رفتن مهم نیست . چطور اومدن و رفتن مهمه . کسی که شروع و اتمام کارهاش با نام خدا باشه حتماً خدا هم موقع نیازش دستش رو می گیره . به شرط این که یادمون نره . با نام خدا و به امید یاریش شروع کردیم و حالا در پایان مثل همیشه :

در پناه همیشه جاوید باشید


کلمات کلیدی:
 
آگهی
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱۱  

 

ماهنامه ی علمی ، فرهنگی ، خبری و ...

 

 

آئینه ی خاتم

 

 

به کوشش : جنای آقای محمد مقیمی

                                    

                                    به زودی دربین شما

منتظر اولین شماره در عید باشید


کلمات کلیدی:
 
برنده و بازنده (۳)
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱۱  

 

برنده با جبران اشتباهش ،

تأسف و پشیمانی خود را نشان می دهد

بازنده می گوید: «متأسفم» اما

در آینده اشتباه خود را تکرار می کند

A winner

Shows he's sorry

By making up for it

A loser

Says "I'm sorry,"

But does the same thing the next time.

 


کلمات کلیدی:
 
آگهی
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱۱  

 

 

ماهنامه ی علمی ، داستانی ، فرهنگی و ...

 

مدرسه

 

 

کاری از : رضا نجفیان و حسن نوروزی

 

به زودی روی دکه های روزنامه فروشی مدرسه!!

 


کلمات کلیدی:
 
پیرمرد دهاتی
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱۱  

 

پیرمرد دهاتی

 

            چندين‌سالِ پيش، ايستاده بودم كنارِ مقامِ ابراهيم(در کنار کعبه) شنيده بودم كه آن‌جا اگر كسي دو ركعت نمازِ صحيح بخواند، گناهانش پاک مي‌شود . نفسم بريده بود. نمي‌دانستم كه چه بايد بكنم. رفتم پشتِ مقامِ ابراهيم و دفعتاً ديدم كه يك جاي خالي هم چسبيده به مقام پيدا است . گفتم اين‌هم نشانه ! دويدم و رفتم همان‌جا ايستادم. انگار دورخيز مي‌كردم براي آمرزش . پيش‌تر كلي با خدا كل‌كل كرده بودم كه دو ركعت نمازِ صحيح خواندن كه كاري ندارد... ايستادم به نيت كردن. زور مي‌زدم كه بگويم قربه الي ا... . در همين حين كنارم جايي باز شد و يك پيرمردِ دهاتي، با تنبانِ گشادِ سياه آمد و كنارم ايستاد . براي اين كه جا تنگ بود ،نيم‌تنه‌اي هم به ما زد. با خودم گفتم چه‌قدر دركِ اين مردمِ عوام پايين است . نمي‌فهمند كه من الان مشغولِ چه معراجي هستم و تا چند دقيقه‌ي ديگر كه نمازم تمام شود، مانند نوزادي پاك خواهم شد و از اين اباطيل ... هنوز نيت نكرده بودم كه يارو ا... اكبر گفت و شروع كرد با لهجه‌ي دهاتي‌اش نماز خواندن. من با خودم گفتم حروف را هم از مخارج ادا نمي‌كند . خلاصه بينِ نيتِ خودم و نمازِ يارو در گشت وگذار بودم كه پيرمرد، بسم‌ا... سوره‌ي دوم را خواند. بعد خيلي آرام همين‌جور كه اشك از چشمانش مي‌ريخت ،تمام 83  آيه‌ي سوره‌ي ياسين را به عنوانِ سوره‌ي دومِ نمازش خواند... من نمازنخوانده، جل و پلاسم را جمع كردم و زدم به چاكِ جعده...  

                                                رضا امیر خانی - نویسنده کتاب : َاز ِِِبه

 


کلمات کلیدی:
 
تسبلریکات
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٤  

تسبلریکات :

( تبریک ها ، تسلیت ها ، تقدیر ها و ...)

 uجناب آقای چیت چیان از این که باخبر شدیم در هنگام رسیدن به منزل آقای مقیمی برای عیادت با ماشین به تیر چراغ برق کوبیده اید متأثر شدیم ( برای ماشینتان ) امیدواریم دیگه پیش نیاد .

از طرف اهالی کوچه ی آقای محمد مقیمی

 

vدر مراسم شب گذشته ی هیئت جناب آقایان منافی ، قدیم ، سیفی ، حسینی ، عرب و محمد مقیمی حضور داشتند که حضور صمیمانه ی آنان را قدر می نهیم .

w از آقایان : اخوت زواران غفاری قیصری پور مهرورز صمدیان طائفه مقدم یوسف نژاد متقی مولویان ابراهیمی رجبی مشعوف و یونسی که شب گذشته جهت برگزاری بهتر مراسم عزاداری امام حسین (ع) ما را یاری دادند ، تشکر می نمائیم . 


کلمات کلیدی:
 
نمايشنا مه در 2 پرده
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٤  

نمايشنا مه در 2 پرده

 همیشه عادت داشته اید اول پرده ی اول را بخوانید ولی این نمایشنامه برعکس است . اول پرده ی دوم را می خوانید و بعد پرده ی اول را :

بازیگران : سرایدار مدرسه چند دانش آموز در و دیوار و پنجره و جارو و مقداری زباله و ...

پرده ی دوم

توضیح صحنه : در یک صبح دل انگیز خیلی سرد زمستانی بچه ها وارد مدرسه می شوند . سرایدار در حال روشن کردن بخاری هاست . بعد هم حیاط را جارو می کشد .

الیاس: سلام آقای سرایدار

( سرایدار با سختی و بدون حوصله جواب سلام را می دهد )

کسری رو به الیاس : تو رو خدا نیگا کن . خودشو اندازه ی مدیر مدرسه می گیره . ( الیاس هم تأیید می کند )

سرایدار غر و لند کنان از گوشه ی صحنه خارج می شود .

چراغ ها خاموش می شود .

پرده ی اول

توضیح صحنه : آخرین دانش آموز از مدرسه خارج می شود . کلاس ها در هم و برهم . پر از آت و آشغال . کلاس هایی که هنر داشته اند که دیگه نگو و نپرس .

صدای ذهنی سرایدار : این 2 تا کلاس را هم که جارو کنم ، فقط می مونه نماز خونه ها و حیاط . از دیشب هم که هیئت شروع شده کارم بیشتر شده . راهرو ها را هم باید تی بکشم . بعدش وسایل گمشده ی بچه ها را جمع کنم . بعد ، بعد ؟!!!...

بعد از 3 ساعت صحنه تاریک می شود در حالی که سرایدار هنوز مشغول تی کشیدن راهروهاست .

 

این نمایشنامه هر روز تکرار می شود . حداقل سالی 270 روز . هر چند 3 ماه تابستون هم زیاد فرقی نداره . ما فقط پرده ی دوم رو می بینیم و از پرده ی اول بی خبریم . نمی شه یه کاری کنیم تا پرده ی اول زودتر تموم بشه تا پرده ی دوم ، صحنه های بهتری داشته باشه؟

                                                                                                                زحمت کشان عزیز مدرسه متشکریم

 


کلمات کلیدی:
 
چه خبر از 13(۲)
ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۳  

چه خبر از 13

 Dبه گفته ی جناب آقای محمد مقیمی مسئول محترم و عزیز و گرانسنگ و گرانمایه ی برگزاری مسابقات ورزشی دهه ی فجر ( مسئول چاپ نشریه ی ما هم ایشان است و باید درست و حسابی هوایشان را داشته باشیم ) ادامه ی این مسابقات هفته ی آینده برگزار خواهد شد . ما از ایشان قول گرفته ایم که دوم ها اول بشوند ولی بالاخره جیب ما هم یه مقدار خاصی پول دارد ! ایشان در ادامه اضافه کردند : قهرمان از الان مشخصه !!! شما نیستید !!!!

Dهیئت حضرت قاسم بن الحسن از دیشب به مدت 4 شب در مدرسه برگزار می شود . شرکت در این مراسم برای خانواده ها هم هست . پس همه ی اعضای خانواده ، بچه محل ها و خلاصه هر کی رو می شناسید رو بیارین ( شام می دن !! البته یکی از آشپزها جناب آقای محمد مقیمی هستند. من که می رم ساندویچی سر کوچه )

Dشکر خدا نمایشگاه دستاورد های علمی ، فرهنگی ، پژوهشی و... تموم شد . در این مدت قرار بود N تا مدرسه برای بازدید بیان ولی به علت ابر و باد و مه و خورشید و فلک و برف و باران و یخ بندان و .... عده ی کمتری توانستند از نمایشگاه بازدید نمایند .

Dاولین آزمون جامع امروز برگزار شد . شما را به خدا آبرو ریزی نکنید . این بار نتایج با پایه های دیگر سنجیده می شود .


کلمات کلیدی:
 
مسابقه
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۳  

مسابقه

                یک هفته ای از مسابقه ی اول گذشت . نمی دونم چرا ماها همیشه کارهامون دقیقه ی نودیه ! آخر سال همه برای 5 امتیاز له له می زنیم ولی حالا که جیرینگی می خوان 150 امتیاز بریزن به حسابمون ، بی خیالیم . در این مدت فقط 2 نفر جواب مسابقه را تحویل دادند . می خواستم پرونده ی مسابقه ی اول را ببندم و امتیاز ها را بدهم ولی جناب آقای هاشمی دبیر محترم انشا خواستند که تا آخر این هفته صبر کنیم تا ایشان به علت جالب بودن یکی از موضوعات ( پیله ) آن را در کلاس مطرح کنند . ما هم گفتیم سمعاً و طاعه ( گوش کردیم و اطاعت کردیم ) به هر حال از آقایان        سعید شریعتی و پویا مشعوف که اولین جواب ها را دادند تشکر    می کنیم و امتیازدهی و جواب به سئوالات را  می گذاریم برای هفته ی بعد . ببینیم این بار چند نفر از فرصت استفاده می کنند .


کلمات کلیدی:
 
برنده و بازنده۲
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۳  

برنده و بازنده

 

برنده می گوید:

بیا برای مشکل راه حلی پیدا کنیم .

بازنده می گوید:

هیچ کس راه حلی نمی داند .  

A winner says,

"Let's find out"

A loser says,

"Nobody knows."

 

برگرفته از كتاب برندگان و بازندگان  -  نوشته ي : سيدني . جي . هريس


کلمات کلیدی:
 
شماره 10 آث میلان
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۳  

 

شماره 10 آث میلان

               

                 محرمِ چهار سالِ پيش بود كه هيات‌مان تصميم گرفت تا اجازه بدهد سايرِ دسته‌ها داخلِ حسينيه‌ي داربستي‌مان شوند و سلام بدهند. ما مخالف بوديم. فضاي هيات را همان‌جور آرام و خودماني بيش‌تر مي‌پسنديديم. به هر رو ، وسطِ زيارتِ عاشورا بوديم كه سر و صداي سنج و دهل از خيابان بلند شد . ناظمِ هيات چاي براي مهمانان برد و نگاهِ‌شان داشت تا زيارتِ عاشورا تمام شود. مهمان‌ها داخل‌ شدند و قاتي شدند با بر و بچه‌هاي هياتِ ما و شروع كردند به عزاداري. سينه‌زني به شور رسيده بود و مداح فرياد مي‌كشيد: حسين، حسين، ابي‌عبدالله...
فرياد كسي كه كنارم ايستاده بود، حالم را كرد تو قوطي! به جاي ابي‌عبدالله، مي‌گفت علي عبدلاه!   بدجور شاكي شده بودم. شورِ بدونِ معرفت كه مي‌گفتند ، همين بود ديگر. نگاهش كردم.  پيراهنِ آستين‌كوتاهِ آث-ميلان پوشيده بود كه ميانه‌ي نوارهاي مشكي‌اش البته رنگِ سرخي هم دارد . مي‌خواستم خرده‌اي بگيرم ، اما جگر نكردم ! هر چه بود مهمانِ ابا‌عبدالله بود .

 موقعِ دعا كه شد ، روضه‌خوان، روضه‌ي پاياني را خواند. نمي‌دانم چرا. به دلم افتاده بود اگر گريه‌ام نگيرد ، دعايم مستجاب نمي‌شود. زور مي‌زدم كه اشكي بريزم و هيچ‌فايده‌اي نداشت . نگاهم افتاد  به پيراهنِ شماره‌ي 10 آث-ميلان.  مي‌گفت علي‌عبدلاه و زار زار مي‌گريست .

 

رضا امیر خانی  - نویسنده ی کتاب « من او »


کلمات کلیدی:
 
برنده و بازنده
ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۳  

برنده و بازنده

وقتي برنده اي مرنكب اشتباه مي شود ،

مي گويد اشتباه كردم ،

وقتي بازنده اي مرنكب اشتباه مي شود ،

مي گويد : تقصير من نبود .

When a winner

Makes a mistake,

He says,

“I was wrong”

When a loser

Makes a mistake,

He says,

“It wasn’t my fault.”

برگرفته از كتاب برندگان و بازندگان - نوشته ي : سيدني . جي . هريس


کلمات کلیدی:
 
در پایان...
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۳  

در پایان...

بر دل خون من دمي ، ديده نظر نمي كند               بر لب خشك من نمي ، ديده ي تر نمي كند

سوخت زعشقش اين جگر ، نيست مرا زخود خبر               آهن و آتشم دگر هيچ اثر نمي كند

گُرده ي باد زين من ، كينه خصم دين من                       سينه ي آهنين من فكر سپر نمي كند

خون گلوي عاشقان ، آب وضوي عاشقان                  زآنكه به كوي عاشقان عقل گذر نمي كند 

بيهده نيست عاشقي ، واي كه چيست عاشقي      بيخبري است عاشقي ، عشق خبر نمي كند

جمله زبان و بي سخن، سوز چو شمع و دم مزن جز به درون خويشتن ، شمع سفر نمي كند

شعر از استاد قیصر امین پور - تنفس صبح


کلمات کلیدی:
 
نماز كلاغي
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۳  

نماز كلاغي  

            امام باقر (ع) مي فرمايد كه پيامبر خدا در مسجد نشسته بود . فردي در مسجد به نماز ايستاد اما ركوع و سجودش را شتابزده و ناتمام انجام مي داد  . رسول اكرم (ص) فرمود : اوماند كلاغي منقار به زمين مي زند . اگر او بميرد و نمازش همين گونه باشد به ديني غير از دين من مرده است .


کلمات کلیدی:
 
آمپول ضد عاشورا
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۳  

از همان روز هاي اول اسارت ، با اين كه مراسم عزاداري و سينه زني براي امام حسين (ع) ممنوع اعلام شده بودولي بچه ها بدون ترس به عزاداري مي پرداختند.در دهه ي محرم هميشه بين بچه ها و عراقي ها درگيري و مشاجره بود. عراقي ها مي خواستند فرياد با حسين را در سينه ها خفه كنند. هر سال از شب تاسوعا تا چند شب بعد ،كتك هاي دسته جمعي و شكنجه و شلاق پابرجا بود.

                دهه ي محرم آغاز شده بود و روز تاسوعا بود . بچه ها در اتاق مشغول عزاداري بودند كه افسر عراقي با چند سرباز و يك نفر كه روپوش سفيد پوشيده بود ، وارد آسايشگاه شدند . كسي كه روپوش داشت سرنگي در دستش بود . گفت :به علت شيوع بيماري هاي واگيردار ، ما مجبوريم كه به همه واكسن بزنيم .

                بدون الكل و فقط با يك سرنگ شروع به كار كردند. كارشان را انجام دادند و بيرون رفتند . چند لحظه بعد حال بچه ها كم كم خراب شد . تب و سرگيجه و استفراغ به سراغ همه اومد . بچه ها به سختي نفس مي كشيدند و كسي ناي بلند شدن و راه رفتن نداشت . تا روز عاشورا اين حالت وجود داشت .بچه ها با بدني تب دار و در حالي كه توان بلند شدن نداشتند زير پتو و در حالي كه توان بلند شدن نداشتند مي گريستند و به عزاداري مشغول بودند. از هر گوشه ي آسايشگاه صداي يا حسين يا حسين به گوش مي رسيد. چند روز بعد حال بچه ها مساعد شد و فهميديم عراقي ها با اين كار مي خواستند جلوي عزاداري آن ها را بگيرند . بچه ها اسم اين آمپول را آمپول ضد عاشورا گذاشته بودند .

 

گوشه اي از خاطرات يكي از آزادگان عزيز ايراني


کلمات کلیدی:
 
تسبلریکات
ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۳  

تسبلریکات

( تبریک ها ، تسلیت ها ، تقدیر ها و ...)

uبا خبر شدیم که متأسفانه شب گذشته در آتش سوزی مسجد ارک تهران عده ی زیادی از هموطنان عزیزمان جان خود را از دست داده و یا مصدوم شده اند . در این میان جناب آقای علیرضا مقیمی معاون مدرسه نیز حضور داشته اند که جراحت دیده اند ولی بحمدا... مراحل درمانی را طی کرده و از بیمارستان مرخص شده اند و هم اکنون مشغول استراحت هستند . همچنین چند تن از اعضای خانواده ی جناب آقای حسینی معاون محترم پرورشی نیز در این حادثه مصدوم شده اند . از خداوند متعال برای این عزیزان دعا می کنیم و شفای عاجل خواستاریم و برای از دست رفتگان نیز فاتحه ای قرائت می کنیم. 

vمیلاد همراه با خیر و نیکی این 3 عزیز رو تبریک می گیم :

آرش طائفه 27 بهمن ، محمد مهدی غفاری 29 بهمن و  امیر مهدی کشاورز 30 بهمن ماه


کلمات کلیدی: