روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

عيد سعيد
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢۸  

فردا عيد سعيد غدير است . و بهانه ای برای ان که عيد سعيد را تبريک بگويم ...

ياد يک حديث قديمی افتادم .( البته حديث که قديم و جديد ندارد ) :

هر روزی که در آن گناه نشود عيد است

در سال چند روز عيد داريم ؟ بهتر بپرسم چند ساعت ؟ ( به غير از ساعت های خواب )

از همه می خواهم دعا کنند عيدمان عيد باشد . عيد سعيد !

 عید سعید غدیر


کلمات کلیدی:
 
آفرينش هوشمند
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢٧  

 ديروز يکی از دوستان يه خبر از سايت بی بی سی رو بهم نشون داد که برام جالب بود . البته کاملا مشخصه که مربوط به آموزش و پرورشه . پس برای شما هم می نويسم:

داروین

تدريس 'آفرينش هوشمند' در کنار نظريه تکامل ممنوع شد

گروهی از والدين در شهر دوور در ايالت پنسيلوانيا، هيات نظارت بر مدارس دولتی را به خاطر آنکه دستور داده بود نظريه تکامل داروين نبايد تنها نظريه ای درباره نحوه پيدايش حيات در کره زمين باشد که در کلاس های زيست شناسی تدريس می شود، به دادگاه کشانده بودند.
مقام های مدرسه می خواستند نظريه "آفرينش هوشمند" داير بر اين که زندگی در کره زمين پيچيده تر از آن است که به خودی خود به وجود آمده باشد نيز در کلاس های زيست شناسی تدريس شود.
قاضی جان جونز حکم داد که هيات نظارت بر مدارس دولتی، ممنوعيت تعاليم مذهبی در مدارس عمومی که در قانون اساسی آمريکا مندرج است را نقض کرده است.
يازده والدينی که اين پرونده را تشکيل داده بودند استدلال کردند که تدريس آفرينش هوشمند عملا همان تدريس "اصل خلقت" براساس آموخته های انجيل است.
آنها شکايت کردند که اين نظريه - که استدلال می کند زندگی بايد با کمک قدرتی نامرئی پديد آمده باشد - معادل تعاليم دينی است.

جدايی دين از حکومت از اصول مصرح در قانون اساسی آمريکاست.

قاضی دادگاه فدرال در حکمی 139 صفحه ای درباره اين پرونده نوشت: "نتيجه گيری امروز ما اين است که تدريس آفرينش هوشمند در مدارس به عنوان بديلی برای نظريه تکامل در کلاس های علمی در مدارس دولتی ناقض قانون اساسی است."
قاضی جونز گفت او به اين نتيجه رسيده است که "آفرينش هوشمند" اساس علمی ندارد و "نمی تواند خود را از اصلش داير بر اصل خلقت، که مذهبی است، متمايز کند."
وی نوشت اعضای هيات نظارت بر مدارس دولتی که به نفع سياست تدريس آفرينش هوشمند در مدارس رای دادند به شهروندان "کم خدمتی" کرده اند.
او گفت: "نکته تناقض آميز اينکه چندين تن از اين افراد، که اعتقادات مذهبی خود را با حرارت و افتخار به طور علنی بيان می کردند، بارها و بارها برای رد گم کردن و استتار مقاصد واقعی نهفته در پس سياست آفرينش هوشمند دروغ گفته اند."
"ما دريافتيم که ادعاهای هيات نظارت بر مدارس دولتی داير بر غيرمذهبی بودن اين سياست دستاويزی برای مقاصد واقعی هيات است که همانا تشويق مذهب در کلاس های درسی مدارس دولتی بود."
قاضی اجرای اين سياست در مدارس دولتی دوور را ممنوع کرد.
وکيل والدين شاکی گفت که اين حکم "حق" را به خانواده هايی که از جسارت کافی برای به چالش کشيدن سياست های هيات نظارت بر مدارس دولتی برخوردار بودند می دهد.
هيات نظارت بر مدارس دولتی شهر دوور سال گذشته به نفع تدريس "آفرينش هوشمند" رای داد اما در رای گيری عمومی ماه گذشته توسط مردم شهر برکنار شد.
هيات های نظارت بر مدارس دولتی در برخی ديگر از شهرهای آمريکا از نزديک اين پرونده را دنبال می کردند تا ببينند تصميم دادگاه ها در مورد تدريس اين نظريه در کنار تکامل چيست.

نه به اين شوری شور ما نه به اين بی نمکی اونا !


کلمات کلیدی:
 
مشاور جوان
ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢٦  

۱- امروز برای همايشی که می خواهيم در اسفندماه برگزار کنيم رفته بوديم سازمان بهزيستی . با چند تا از مشاورين جوان سازمان جلسه داشتيم . بعد از کلی برانداز کردن يکی از مشاورين و همچنين او من را ! به اين نتيجه رسيدم که طرف طبق معمول مفيديه ! از فارغ التحصيلان دوره ۷ مفيد ۲ . با دو تا از رفقای وبلاگيم که مفيد ۲ ای هستند هم آشنايی داشت . جالب تر اين که مشغول تحصيل در حوزه بود . کفرم در اومد . نشد يه جايی بريم سر و کله يه مفيدی پيدا نشه !

۲- امتحان اجتماعی ترم اول را ديروز برگزار کرديم . البته من به قدری حالم بد بود که نتونستم برم سر جلسه . گويا بچه ها سر يک سئوال حرف داشتند . مسئله مهمی نبود . برگه ها را تا ساعت يک نصفه شب ديشب صحيح کردم . ميانگين ۱/۲ : ۱۸.۳ ميانگين ۲/۲ : ۱۸.۹۵ و ميانگين ۳/۲ : ۱۸.۶  . انتظار بيشتری از بچه هايم داشتم . بايد نگاهی هم به مستمرشان بيندازم .

۳- دعايم کنيد . 


کلمات کلیدی:
 
دندانپزشکی
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢٥  

بعد از ۹۶۷۵ روز ديشب برای اولين بار پايم به دندانپزشکی باز شد . مطب دکتر فاطمی . از بچه های سابق انجمن اسلامی دانشگاه تهران و رئيس فعلی جهاد دانشگاهی واحد علوم پزشکی تهران . آخرين باری که يک نفر رو زير دست مصطفی ديده بودم دکتر فاتح مرحوم ! ( رئيس ايسنا ) بود . ناخودآگاه وقتی روی صندلی دراز کشيدم ياد دکتر فاتح افتادم . چهار ماه پيش . چون تا آخر کار من داشتم حرف می زدم و مصطفی هم روی دندونش کار می کرد . و الان توی ديار غربت توی انگلستان ...

مصطفی اندازه ۵۰ تا آدم زنده حرف زد تا دندون ما را راست و ريس کرد . بهش می گم تازه فهميدم چرا اين قدر حرف می زنی . دهن مريضت رو می بندی و دهن خودت بازه !‌ اون بدبخت هم که نمی تونه چيزی بگه !! وسط های کارش پاتک می زنه . ميگه : تو که معلم راهنما هستی چطوری به بچه ها می گی مسواک بزنن ؟ می گم : اولا که معلم بهداشت نيستم . ثانيا بهشون ميگم مسواک بزنن ولی خراب شدن دندونشون که دست من نيست ! کمی تا قسمتی کم مياره .

خونه که ميرسم بی حسی دندون تموم شده و درد شروع ...

چاره اش قرص است و خواب .


کلمات کلیدی:
 
دبيرستان مفيد
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢٤  

روز بيماری من است . سرماخوردگی شديد . با گلودرد . بعلاوه آموکسی سيلين ! هر ۸ ساعت ۱ عدد . بعلاوه تر اين که دندانم برای اولين بار درست و حسابی درد گرفته و قطعاً بايد امشب بروم دندان پزشکی

پنجشنبه بعد از مدت ها رفته بودم دبيرستان مفيد . دنبال حامد سعادت نيا می گشتم که فهميدم رفته ماهشهر دنبال خدمت مقدس ! سعادتی بود که چند نفری از بچه ها را ببينم . اول محمد رضا شيری را که خيلی دلم برايش تنگ شده بود . لباس راهنمايی و رانندگی بدجور بهش ميومد . در مورد وبلاگم گفت که درسته خاتم مدرستونه ولی بزرگتر بنويس . گفتم می نويسم ولی روزنگار نويسی برايم اهميت بيشتری دارد .

و همچنين محمد رضا محسنی راد را که خبر خوش زندگی جديدش را داد . و رضا مقدم را که در حال مخ زنی بود (شايد هم بالعکس) و همين طور م ق د ر (فرمانروای تاريکی !)  و کاظم و ...به هر حال بيست دقيقه ی خوبی بود . قدم زدن و نفس کشيدن در خانه دوم که نه خانه اولم در هفت سال از بهترين روزهای عمرم . برای همه شان آرزوی موفقيت دارم .


کلمات کلیدی:
 
روز عرفه
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢٠  

امروز عرفه است و فردا عيد قربان . روزهای عرفه زيادی را گذرانده ام . يکی از روزهای مهم زندگيم بوده است . روز لبخندها . روز اشک ها . طبق يکی از روايات عرفه روزی است که پدرمان حضرت آدم به مادرمان حوا رسيد . بعد از هبوط . و آن نقطه ديدار نيز عرفات شد . ميگن هر کس رو که خدا در شب قدر نبخشيده باشه بايد به روز عرفه اميد داشته باشه . امروز روز عرفه است و فردا عيد قربان

يکی از قشنگ ترين عرفه هايم روزی بود که در دبيرستان مفيد بوديم . از سال دوم دبيرستان رسمی شد که زنگ بعد از ظهر را تعطيل کنند . و دعای عرفه با صدای آقايان گلپايگانی و حامد شکوری . صدای گرمشان هنوز در گوشم است .

از عرفه خاطرات زيادی دارم . روز آغازها و روز پايان ها . بايد امروز آغاز کنم و امروز به اتمام برسانم ...

راستی کاروان حسين (ع) به راه افتاد . ندای هل من ناصر را می شنويم ؟

روز عرفه


کلمات کلیدی:
 
کارگروهی
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱٩  

امروز داره تهران بارون مياد . ميشه يه کم نفس کشيد . روز سختيه . خيلی کار دارم . ديشب بچه ها کار گروهی داشتند . از ۵۱ نفری که معلم راهنمايشان هستم ۲۰ نفر غايب بودند . حسابی بقيه را تحويل گرفتم . امروز هم بهشون امتياز دادم و هم کمی حال اونايی رو که نمونده بودن رو گرفتم . يکی از مهمترين ضعف های کار بچه های ما کارگروهی است . بچه ها تکی خوب کار می کنند ولی به قول اون حکايت : مرده شور ترکيبشان را ببرند ! خودمان هم همين طور هستيم . کار ترکيبی مان به شدت ضعيف است . ديروز من از اين طرف و علی نعمت هم از اون طرف داشتيم تلاش می کرديم يه کم به بچه ها گروهی درس خوندن رو ياد بديم . تازه اول راهه ولی برای شروع خوب بود .


کلمات کلیدی:
 
غير قابل چاپ
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱۸  

امروز از کتاب {غير قابل چاپ} ! سيد مهدی شجاعی داستان غير قابل چاپ را خواندم . علتش هم زدن چند تير با يک نشان بود . اول اين که در درس اجتماعی بچه ها را گروه بندی کرده ام و گروه های تئاتر تشکيل داده ام و بهشون گفته ام که برای موضوعات درسی کتاب نمايشنامه بنويسند . از طرف ديگر هم می خواستم بچه ها با سيد مهدی شجاعی آشنا بشن و اين که مشکلات جامعه را هم تا حدی بيان کنم .

سید مهدی شجاعی

 به تمام هدف هايم رسيدم . چند وقتی است هر جا که وقت کنم يک قسمت داستان خوانی يا شعر خوانی برای بچه های کلاس دارم . با هنر مفاهيم را خيلی خوب می شود منتقل کرد . راستی تا حالا نگفته ام . حاضرم به خاطر يک کار باقی کارهايم را تعطيل کنم . حتی ساعات معلمی را هم تقليل دهم و اون چيزی نيست به جز سينما . تأثيرگذارترين هنر امروزی( و در ضن معتقدم کار يک فيلمساز خوب از صد تا معلم مهم تره ) مثلاً همين آژانس شيشه ای که ديالوگ هايش ورد زبان رفقای ما شده است . اميدوارم يک روز بتوانم . 


کلمات کلیدی:
 
برره
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱٧  

مطلب زير را از وبلاگ معلم نقل می کنم :

نمی گم سریال سازهای بی ادعای تلویزیون وطنی عمدا اصطلاح سازی می کنن و از این که توی دهان مردم می چرخه ، کیفشون کوک می شه . یا تهیه کننده های بی ریای این دیار ملاک موفقیت سریال هاشون را ، میزان همه گیر شدن تکیه کلام آدم های سریالشون می دونن . نه . این حرفا نیست .
بحث من در باره ی این بچه های مدرسه است که بیخود و بی جهت کلمات اونا را کپی برداری می کنن . بدون اینکه حق کپی رایت را رعایت کرده باشن .(اونوقت انتظار داریم ما را به عضویت سازمان تجارت جهانی هم بپذیرن !)
بچه ن دیگه . لابد مهم نیست موقع درس جواب دادن ، موقع حرف زدن ، موقع درس خوندن و خلاصه هر وقت دهانشون را باز می کنن به صحبت ، یه مشت اصطلاحات بامزه و قشنگ برره ای بکار ببرند.
به هر کسی هم بگی ، یه نظر خاص داره . این هم تعدادی از نظرات مرتبطین به امور مدرسه در مورد زبان رایج برره .

مدیر محترم می گه : چیه ؟ از این حرفا ناراحتی جیگر ؟!
معاونت محترم می گه : راس می گی . من هم از این حرفا ی مفت کلافه شده بیدم.
مسئول امور خدمات ( مستخدم سابق ) می گه : در و دیوار پر از حرفهای برره ایه . زحمت پاک کردنشم پای من بید.
معلم ورزش می گه : این حرکات موزون ، همون رقص نیست که بچه ها زنگ ورزش از خودشون در وه کنن ؟
معلم هنر می گه : خودشه . اما یه کمی فرق فوکوله!
معلم زبان می گه : اگه این زبان هم درس بود ، بچه ها نه وه فهمیدن . چولمنگا !
ولیه خانم می گه: بچه ام اینقدر بامزه ادای بگور را در میاره ! بیارمش دفتر براتون ادا در بیاره ببینید خوب بید.
آقا ولی هم می گه : ادبشون کنید آقا . بچه ام یه بار دیگه تو خونه برره ای حرف بزنه ، یا بخواد ته گلوش نخود بندازه ، "یا خفه بشه " ،ازتون به اداره شکایت در وه کنم .
معلم پرورشی هم می گه : من چکاره بیدم ؟

منم می گم:به درک!ما که مسئول تعلیم و تربیت بچه های مردم نیستیم . هستیم ؟


کلمات کلیدی:
 
حاج آقا والی
ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱٤  

۱- دارم از مراسم هفتم مرحوم سيد رحيم حسينی بر می گردم . اين بار بچه های خاتم را هم برده بوديم . معلم ها هم زياد بودند . با اين حال در ميان موج جمعيتی که آمده بود گم بوديم.

۲- آغاز ايام حج است . هنوز صلابت تکبير بچه ها را در سعی بين صفا و مروه به ياد دارم . تابستان ۱۳۷۹ . دوران خوش دانشجويی . خدايا .... لبيک ...

۳- امروز برای کاری رفته بوديم کميته امداد امام خمينی (ره) . آخر جلسه با مسئولانش قرار گذاشتيم يادبودی هم برای حاج آقا والی داشته باشيم . کسانی که اسم بشاگرد به گوششان خورده باشد قطعاً‌ نام والی را هم شنيده اند . زمانی که دانش آموز سال سوم دبيرستان مفيد بوديم برای اردوی جهادی عيد رفته بوديم بشاگرد . و اين آغاز آشنايی ما بود با او . والی دل های مردم بشاگرد ...

حاج آقا والی 

۴- آقا هانی چيت چيان به جمع معلمان سابق ! وبلاگ نويس خوش آمدی .


کلمات کلیدی:
 
اولين منفی
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱۳  

يکی از خاطراتی که حتماً تا آخر عمر به يادم خواهد ماند اولين روزی است که کد منفی خوردم . اون هم الکی . معلم ادبياتی داشتيم به نام آقای موسوی که انتهای جذبه بود و واقعاً‌اگر نمی خواست سر کلاسش نمی تونستيم جم بخوريم . البته اين را هم بگويم هر چه از ادبيات و دستور زبان حالی من و ساير رفقايم می شود از جناب موسوی است . الان هم شنيده ام که يک مدرسه زده اند . خيلی وقت است نديده امش ! تکيه کلامش هم نامرد بود . وقتی می خواست کسی را تحويل بگيرد می گفت فلانی نامرد نمره خوبی گرفته ای ! که البته بچه ها هم خودشان را می کشتند که يک بار بهشان بگويد نامرد!

طبق معمول در وسط درس ها آقای موسوی در حال شرح درس و بيان شعرهای ديگری بود . سال اول راهنمايی . يک شعر خواند و در تتمه اش برای توضيح کلماتی را اضافه کرد : خام بدم ، پخته شدم ، سوختم و جزغاله شدم !‌ ما اين جزغاله رو که شنيديم زديم زير خنده . همه خنديدند ولی از شانس بد من اولين منفی را دشت کردم . خيلی ناراحت شدم . حس کردم اگر اون منفی حق من بوده می تونسته حق خيلی های ديگه هم باشه .

 اگه معلم عدالت نداشته باشه کی می خواد عدالت داشته باشه ؟


کلمات کلیدی:
 
کارنامه ميان ترم
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱٢  

ديشب کارنامه ميان ترم بچه ها را داديم . کلاس های دوم را . کلاس ۲/۲ اول شد . کلاس ۳/۲ دوم و کلاس ۱/۲ سوم . آخر جلسه وقتی بچه ها با والدينشان مواجه می شدند که کارنامه هايشان را در دست داشتند خيلی جالب بود . از اشک ها گرفته تا لبخندها . راستی شاگرد وبلاگ نويسم بهنام در کلاسش رتبه اول را آورد . چند نفر وزنه در هر کلاسی هستند که به شدت معدل کلاس را پايين می کشند . امروز آقای منافی يه جلسه کوچيک گذاشت . با من و مقيمی و غفوری . علی هم که نبود . گفت سعی کنيم نگاهمان بيشتر معطوف به ضعفای درسی باشد و تا جايی که می توانيم کمکشان کنيم تا خودشان را باور کنند .

چند وقتی است که موضوع مهمی ذهنم را مشغول کرده : خدا هم معلم است .


کلمات کلیدی:
 
اختتاميه - افتتاحيه
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱۱  

ديروز داشتم به ليست وبلاگ هايی که به اونا لينک داده ام سر ميزدم . رسيدم به وبلاگی به نام بنفشه بنفش که خانمی که قبلاً معلم بوده می نوشت . آخرين مطلبش خيلی ناراحت کننده بود . متنی بود برای خداحافظی :

 اينکه اين آخر هفته بر من چه گذشت بماند!

اينکه حال دخترم خوب نشده بماند!

اينکه امروز برای اولين قرار گزارش نويسی نرفتم بماند!

اينکه ديگر هيچ چيز برايم مهم نيست هم بماند!

اما...........................

اين آخرين پست اين وبلاگ خواهد بود ،

نميدانم شايد روح من در کالبد وبلاگی ديگر در روزی ديگر دميده شود..

از امروز زندگی من وارد مرحله ای ديگر شده...

مرحله فقط گوش بودن....مرحله لال بودن....مرحله زن بودن با ملاک مرد زندگيم!!

اينکه روابط انسانی چيست و چگونه بايد باشد مهم نيست!

مهم اين است که من محکوم شدم که بدون هيچ انتظاری فقط انتظارات او را برآورده سازم!!

شايد اين حرفها به نظر احمقانه بيايد...اما جايی در اين سزمين در روز پنجشنبه ۸/۱۰/۸۴ در يک دادگاه خانوادگی حکم صادر شد!!

از اين تاريخ در اين خانه مرد يعنی خدا !!

برايش نوشتم مجبورم از اين به بعد برای شاگردانم بيشتر از مسائل زندگی بگويم . از امروز بايد بفهمند که زندگی دوطرف دارد نه يک طرف . شما هم اگر می توانيد به وبلاگش برويد و نگذاريد يک وبلاگ نويس از جمعمان کم شود .

۲- عيسی هاشمی معلم گرامی انشا هم به جمع وبلاگ نويس ها اضافه شد . تولدش مبارک !

۳- امروز رفته بودم دفتر پرشنبلاگ . برای ملاقات با مديرعاملش . واقعاً‌آدم خوش فکری است . ميشد رمز موفقيت را از همين صحبت کوتاه فهميد . يک ساعتی که آن جا بودم از همصحبتی اش لذت بردم . نکته جالب تر اين که فهميدم بچه هايش شاگرد دبيرستان مفيد هستند .


کلمات کلیدی:
 
معلم پدر معلم
ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱٠  

ديروز صبح رفتم بهشت زهرا (س). خيلی وقت بود دلم تنگ شده بود ولی قسمت نمی شد . چهارشنبه شب پدر سيد مسعود حسينی (دبير پرورشی) فوت کرد . قرار شد مراسم تشييع جمعه صبح باشد . مسعود جزء محبوب ترين معلم های مدرسه است . فهميدم پدرش سرتيپ ارتش و جزء اساتيد دانشکده افسری امام علي(ع) بوده . مراسم تشييع که از مسجد ولی عصر (عج)برگزار شد رفتيم بهشت زهرا (س). قطعه ۲۱۶ . تشييع يک معلم

قبل از اين که مراسم شروع بشود با علی نعمت و امين احمدزاده رفتيم سر مزار دانش آموز مفيدی امين که چند روز پيش بر اثر سرطان فوت کرده بود . خانواده اش هم بودند . خيلی برايم سخت بود . خدا اين روز را بر سر کسی نياورد . داغ جوان سخت است .

نگاه کردن به اشک های سيد مسعود سخت بود . اشک مردی که ما را در اين سال ها خيلی خندانده است . خداوند پدر بزرگوارش را قرين رحمت بگرداند .

سرتيپ دوم سيد رحيم حسينی


کلمات کلیدی:
 
مثل آدم بزرگا
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٧  

دو، سه روز قبل از بچه ها خواستم نظراتشون رو در مورد درس های مختلف بيان کنند . خيلی خوب بود . حتی بعضی ها نکاتی در مورد خودم هم گفتند که بعداً به دردم می خوره . يه نکته جالب تو گفته های دو تا از بچه ها تو دو تا کلاس متفاوت بود . گفته بودن ما از شما خوشمون مياد چون با ما مثل آدم بزرگا برخورد می کنيد . برام خيلی جالب بود .


کلمات کلیدی:
 
انتقام سوسک
ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٦  

الان که می نويسم عيسی هاشمی معلم انشای پارسال مدرسه خاتم کنارم نشسته . دانشجوی فوق ليسانس دانشکده کشاورزی و منابع طبيعی دانشگاه تهران . يادش گرامی !

صبح بچه های کلاس دوم قرار بود صبحگاه را اجرا کنند . بنا بود يکيشون بره و سه تا خبر علمی بگه و ديگری هم يه معما طرح کنه . از من کمک خواستند . به يکيشون گفتم می دونی فيل ها از چه حيوونی بزرگترين ضربه رو خوردن ؟ گفت : نه . گفتم از سوسک ها چون فيل ها وقتی تخم ميذارن سوسک ها تخمشون رو ميخورن و باعث انقراض نسل اونا ميشن !!! بنده خدا بد جوری باورش شد . به اون يکی هم گفتم علت انقراض نسل دايناسورها سوسک ها بوده اند که تخم آن ها را خورده اند !!

می خواين باور کنين می خواين باورنکنين . اين دو تا بنده خدا رفتن و مراسم رو اجرا کردن و اين مطالب را هم بيان کردن . البته چون شلوغ بود بعضی ها نفهميدن قضيه از چه قراره ولی من و مسعود حسينی (پرورشی) و عليرضا مقيمی (ناظم) داشتيم می مرديم از خنده ...

******************

زنگ اول کلاس مشترک داشتم با بچه ها ی دوم که مشاورشونم . بردمشون نمازخونه . اول صحبت هايم يه دفعه صدای جيغ اومد . يه عدد سوسک در يک عمليات انتحاری کلاسم را به مدت ۳ دقيقه به هم ريخت .

نتيجه اخلاقی : سوسک ممکن است عامل انقراض فيل و دايناسور نباشد ولی می تواند کلاس من را سه دقيقه به هم بريزد . سوسک ها را دست کم نگيريم ! 


کلمات کلیدی:
 
زلزله بم
ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٥  

نوشته زير را در اولين سالگرد زلزله بم نوشتم . با اندکی تغيير دوباره نقل می کنم :

چند روزی از زلزله بم گذشته بود . روزهايی سخت که در عين حال زيبا بود . زيبا از اون جهت که همه می خواستند به هر نوعی که شده به همنوعانشون کمک کنن . خاطره ام مربوط به اون روزهاست .
سه شنبه شب بود که خبر دادند يکی از قسمت هايی که بسيار نيازمند کمک است هلال احمر است . کمک های مردمی به قدری زياد بوده اند که در انبارهای هلال تلنبار شده اند و حتی بيم خرابی خيلی از آن ها می رود . دانشجويان دانشگاه تهران را تقسيم کرديم و فرستاديم انبارهای مختلف اما باز هم نيرو کم بود . ذهنم رفت سراغ دانش آموزان و طبق معمول اول از همه دبيرستان مفيد .
با مديران چند دبيرستان تماس گرفتم و کمک خواستم ولی همه يه بهانه مشترک داشتند : درس بچه ها  . با يکی از بچه های مفيد مشورت کردم که با مدير دبيرستان مفيد صحبت کنم گفت که فايده ای نداره . مفيد اون مفيد سابق نيست و اونا هم درس در درجه اول براشون مهمه ، نه چيز ديگه ای .
شب ساعت ۱۰ شب با موبايل آقای افشار مدير دبيرستان تماس گرفتم . خاموش بود . فردا صبحش اولين کاری که کردم تماس با افشار بود . قضيه رو بهش گفتم . گفت که جلسه ی شورا دارن و بايد در اون جلسه موضوع رو مطرح کنه . يک ساعت بعد تماس گرفتم . گفتند که جلسه هنوز تموم نشده . ديگه مطمئن شدم که سر کارم . برای آخرين بار تماس گرفتم . آقای افشار اولين جمله ای که گفت اين بود : کجا بايد بريم ؟

امید - غم - بم

باورم نمی شد . مگه سيستم مفيد اجازه می داد ؟ آدرس را دادم . حتی قرار شد اتوبوس را هم خود مدرسه رديف کند . به آقای افشار گفتم بهتره اين کار داوطلبی باشه . گفت : يه بز گر گله رو گر می کنه . بايد همه بيان .
خيلی حال کردم . بعد از ظهر فقط يکبار چک کردم ببينم راه افتاده اند يا نه . هر چند که يک بار هم هلال احمری ها گفتند که محل نياز عوض شده و بچه ها بايد برن يه جای ديگه ! اونا هم سريع رفتن انبار جديد . بچه ها و به خصوص مديريت مدرسه خاطره بسيار خوشی را برای من به جا گذاشتند . شنيدم که اون شب کار چند روزه را در عرض چند ساعت تمام کردند .

الان که دارم می نويسم افشار برای ادامه تحصيل به انگلستان رفته است و بعيد می دانم اين نوشته را بخواند . اميدوارم هر کجا هست خداوند به سلامت داردش .


کلمات کلیدی:
 
تنبيه حسام !
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٤  

نوشته زير رو ديروز حسام دوست دوران دبيرستان برايم فرستاده بود :

 

ديشب نمي­دونم چي شد يه خاطره از سال اول دبيرستان يادم اومد، ديدم به معلم و فضاي تربيتي بيشتر ربط داره تا ... ، گفتم برا آق معلم بفرستم رعايت امثال من شيطون رو بکنه! معلماي ديگه هم بخونن بد نيست. علي آقا مربي، صمدِ دلشده و ...

سال اول دبيرستان معلم دستور زبان فارسي (الان نمي­دونم اسم درسش چيه) ما آقاي جواد جزيني بود. البته تو کلاس بيشتر از يه ربع دستور زبان نمي­گفت. بيشتر يادداشت روزانه­ها و انشاهايي که بايد به اجبار براي کلاسش مي­نوشتيم رو مي­خونديم. بگذريم که ما هم زنگ تفريح قبل از کلاس شروع مي­کرديم يادداشت روزانه­ي يک هفته قبلمون رو ­نوشتن!

کار نداريم، يه روز قبل از کلاسش، زنگ تفريح، توي کلاس شروع کرديم حامد طالساز رو زدن !! البته سوري. دعوا نمي­کرديم ولي يادم نيس چي شده بود که نصف کلاس داشتن يه جوري حامد رو اذيت مي­کردن. خلاصه اين که منم وسط دعوا جفت کفشاي حامد رو از پاهاش در آوردم و به نرده هاي پنجره گره زدم، کورِ کور، عمراً تا ظهر نمي­تونس بازشون کنه.

 زنگ خورد و حامد هنوز داشت با بنداي کفشش وَر مي­رفت که بازشون کنه و بالاخره جواد اومد سر کلاس. حامد ديد ديگه کاري از دستش بر نمي­آد، گرفت نشست. تو دلم داشتم دعا مي­کردم اسم حامد رو نخونه براي رفتن پاي تخته که بند دلم ريخت پايين. پيش خودم خدا خدا مي­کردم از بغليش کفش بگيره که اونقدر معطل کرد که صداي جواد در اومد: پس چرا نمي­آي؟ از خدا خواسته زود گفت: آقا کفش نداريم . خون، خونَمو مي­خورد که چرا حامد نامردي کرده بود.

قضيه لو رفت و جواد منو از کلاس انداخت بيرون. از همون موقع بود که حالم از جواد و درسش بهم خورد. هر روز دعا مي­کردم يه طوريش بشه و ما ديگه اونو نبينيم. تازه صنعت آرايه­هاي ادبي رو هم به کار گرفته بودم و براش يه جمله هم درآوردم:

جواد جزيني، جِزِّ جيگر!

از اين حرصم گرفته بود که براي يه شوخي­اي که ربطي به کلاس اون نداشت منو از کلاس اخراج کرده بود. تازه با خودم مي­گفتم نهايت تنبيه مي­تونه اين باشه، پس چرا از همون اول براي يه همچين کاري اين تنبيه رو بايد کرد؟

من نصيحت بلد نيستم اما آقا معلم، خانوم معلم، مواظب باشين بچه­ها رو درست تنبيه کنين. تنبيه بد و بي­جا مي­تونه اثرات بدي رو حتي تا آخر عمر توي ذهن بچه­ها بذاره.

دست همه معلما رو می بوسم . خدا قوت - حسام

 


کلمات کلیدی:
 
يه بوس کوچولو
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۳  

امروز روز شلوغی بود برايم . از اول صبح که رفتم مشغول کار بودم تا ساعت ۱۳ که پايم را از مدرسه بيرون گذاشتم .

اول : سه تا کلاس کامپيوتر داشتم . دو فصل درس دادم . تقريبا نصف بچه ها تکليفشان را انجام نداده بودند . البته جای تعجب چندانی ندارد . جايی که چندين نفر تکاليف درس رياضی را نمی نويسند وای به حال درسی که در سيلابس اصلی مدارس موجود نيست . حتی اگر کتاب خاص داشته باشد و نمره خاص !

دوم : امروز بعد از مدت ها هانی چيت چيان اومد مدرسه . بيست دقيقه ای طول کشيد تا بتونه از بين بچه ها در بياد . هر دو طرف دلشان حسابی برای هم تنگ بود . معلم آزمايشگاه پارسال بچه ها که امسال نيست .

سوم : ديشب مع الخانواده ! رفتيم يک بوس کوچولو !! فرمان آرا قشنگ ترين قسمت تريلوژی اش را ساخته است . مرگ . مرگش خيلی زيبا بود . البته آرزو کردم کاش مرگش کمی رنگ و لعاب دينی هم داشت . ( در انتهای فيلم فهميديم که عزرائيل از رژ لب هم استفاده می کند ! يکی ديگه می گفت اگه عزرائيل اينه من زودتر می خوام بميرم ! ) يک جور همون مرگ زيبا و زشتی که در مورد خوبان و بدان در همه ی اديان داريم در اين جا هم بهش اشاره شده بود . مقصود تويی کعبه و بتخانه بهانه ...

نکته جالب : نيم ساعت کل موتورهای جستجو را گشتم تا يه عکس از فيلم پيدا کنم ولی حاصلی نداشت ! در زمينه آی تی صفريم .

بهمن فرمان آرا

چهارم : آغاز زمستان است . فصل زيبا و مورد علاقه ی من . فصل اخوان:

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی

در بگشای  


کلمات کلیدی: