روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

تولد
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۳٠  

امروز صبح متأسفانه دير رسيدم مدرسه ويکی از کلاس هايم را از دست دادم . بايد توی همين هفته يک جلسه کلاس جبرانی بگذارم . برگه های جديد برنامه ريزی درسی را بين بچه ها تقسيم کردم . در واقع همان فرم مديريت زمان است . از الان بايد بچه ها را با برنامه ريزی مدرن آشنا کرد . فرم قشنگی درآمده . اسمش را هم گذاشته ايم روزنگار من ( برای تکميل روزنگار ما )

امروز بالاخره آيدين اومد مدرسه . چند روزی بود که غايب بود و مريض . صدايش کردم و حالش را پرسيدم وقتی تولدش را هم تبريک گفتم خيلی تعجب کرد و بعد هم خوشحال شد . چقدر راحت می شود با يک کار ساده بچه ها را خوشحال کرد پس چرا بعضی از ما معلم ها از اين کار خودداری می کنيم ؟


کلمات کلیدی:
 
روزنگار ما
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٩  

1- چهارشنبه هفته ای که گذشت نشريه روزنگار ما دوباره راه افتاد . اين نشريه حاصل تلاش خود بچه هاست . پارسال اين کار مخصوص بچه های دوم بود که معلم راهنمايشان بودم و امسال هم تقريباً‌همين طور با اين تفاوت که کار جا افتاده و در مدرسه بچه های سوم هم کلی خواهان نگارش مطلب هستند . معلم ها هم همين طور . گاهی اوقات مطالب بچه ها را روی وبلاگم خواهم گذاشت . خيلی خوشحالم . البته امسال مشاور های کل پايه ها هم همکاری بيشتری خواهند داشت . شماره اول که عملا ً کار علی آقا بود . می خوام يه جوری شماره ها رو روی وبلاگم بذارم . شايد تصويرش را لينک کردم . راه ديگه ای داره که PDF اش را بگذارم ؟

۲- وبلاگ يکی ديگه از شاگردام راه افتاد . وبلاگ مصطفی


کلمات کلیدی:
 
تفکر بيست
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٦  

1- دکتر فاتح ديشب رفت.

۲- ديروز نوشته بودم :يعنی می شه يه روزی شاگردهای من برن از امثال دکتر کاظمی امضا بگيرن ؟( هر چند منظورم اين بود که به جای دو تا فوتباليست بيسواد دو تا دانشمند رو هم بشناسند )
يکی از شاگردهای سابقم (آقا پارسا) نوشته بود :من از شاگردان سابق شما هستم و آرزوم این است مثل دکتر کاضمی شوم نه فقط ازش امضا بگیرم.

با اين که ديکته اش ۱۹ ميشه ولی تفکرش بيسته !

۳- امروز نرفتم مدرسه !

۴- ديشب رفته بوديم خونه ی دکتر فاتح .ساعت ۲ نصفه شب . گفتم اين جا ديگه خبری از مفيدی نيست ! زهی خيال باطل . دکتر جوادی فارغ التحصيل دوره ۷ . استاد دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران . از رفقای سابق دکتر.داداشش هم دوره ۲۲

۵- کاش خدامون مخصوص روزهای خاص نبود . دوباره سوار ماشين شدن برام سخت شده . آقا ميشه پياده شم؟


کلمات کلیدی:
 
دکتر کاظمی - دکتر فاتح
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٥  

۱- سرم اين روزها خيلی شلوغ شده . بعيد است شبی زودتر از ساعت ده برم خونه . ديروز رفته بودم چهلم دکتر کاظمی آشتيانی . با اين که نمی شناختمش وقتی فيلمش پخش می شد اشکم را در آورد . حيف شد . حيف .

يعنی می شه يه روزی شاگردهای من دکتر کاظمی رو بيشتر از فلان فوتباليست بيسواد بشناسند ؟
يعنی می شه يه روزی شاگردهای من برن از امثال دکتر کاظمی امضا بگيرن ؟

۲- راستی دکتر فاتح ( مدير عامل سابق ايسنا ) تهرانه . ديروز ديدمش . خبردار شده برادرش فوت کرده و از انگلستان برگشته . خيلی دلم برايش تنگ شده بود . ديروز که می خواست از حياط ايسنا بياد بيرون دوباره همه دورش حلقه زده بودند . خيلی دوست داشتنيه . خدا را شکر کردم ۲۲ بهمن با دکتر فاتح نبودم !‌يه بار با هم رفتيم استاديوم . بازی ايران و بحرين . نيم ساعت ما را الاف کرد تا تمام پرچم های کاغذی ايران را که الله داشت از زير دست و پا جمع کنيم . اگر راهپيمايی بود قطعاً تا شب هم به ميدان آزادی نمی رسيديم ! ازبس که اسم خدا زير دست و پا ريخته بود . اين کار ها اهانت نيست ؟ راستی اگر پرچم رو بدون الله اکبر هايش و آرمش چاپ کنند مشکلی پيش مياد؟ يا خدای ناکرده سلطنت طلب می شوند ؟ بايد برای اين مشکل فکری کرد .


کلمات کلیدی:
 
خانم معلم
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٤  

ديروز اين مطلب را در وبلاگ يک خانم معلم خواندم . کسی راه حلی دارد ؟ نظرتون درباره چنين کاری چيه (اصل کار)؟

چند روز پيش موقعيتی پيش اومد که با بچه ها کمی صحبت کنم . آخر حرفها توی يه شرايط احساسی و ناخوداگاه به اونها گفتم اگه مشکلی داشتن می تونن با من در ميون بذارن . اين دو تا نامه بدون اسم بعد از اون به دستم رسيده.به نظر شما آيا می شه کمکی بهشون کرد ؟ اگه می شه چه جوری ؟ ممنون می شم راهنمايی کنين .فرض می کنيم نامه اول رو مريم نوشته و نامه دوم رو فاطمه .

نامه ی مريم :

با سلام

اول بايد بگم که هر چه می گويم تکرار نيست . خدا شاهد حرفهای من است و جز او شاهد ديگری نمی گيرم . خانم اگه همه چيز را بخوام بگم خيلی زياد و مثل داستان هزار ويک شب طولانی و دراز است . من از کلاس چهارم به اين ور درسم افت تحصيلی داشت ، يعنی همان زمان که به بهزيستی رفتم . به خاطر اينکه پدر و مادرم می خواستن جدا شوند . ولی خدا را شکر که اين طور نشد ولی به مدت يک سال در بهزيستی زندگی سختی داشتم و بعد از آن پدر ومادرم آشتی کردن و دوباره زندگی جديدی شروع کرديم . ولی اين بار هيچ کدام در خانه نمی ماندن و تمام کارها را خودم انجام می دادم ، يک بچه ۱۲ ساله ای که تمام کارهای سخت به دوش اون بود : نگهداری ۲ برادرم ، غذا پختن ، تمييز کردن خانه و ...حالا ديگه با اين حال حدود ۵ يا ۶ سال گذشته، ولی باز هم من در مدرسه به درس خواندن ادامه می دهم و فقط تنها وقتی که برای درس خواندن دارم همين وارد شدن به مدرسه است . حالا شما بگوييد چه کنم . اگر می خواهيد جواب من را بدهيد غير مستقيم در ميان بچه ها بگويید . متشکرم . راستی اين خلاصه ای از زندگی من بود . تمام .

نامه ی فاطمه :

سلام خانم

من در خانواده متوسطی از نظر مالی و فرهنگی بزرگ شده ام . البته مادرم بهتر از پدرم است ، چون مادرم بهتر ما را درک می کند ولی پدرم می گويد که هيچ کس به خانه ما زنگ نزند و با کسی رفت و آمد نکنيم ، مثلا اگر يکی از دوستانم به خانه ما بيايد جرات اينکه او را به خانه دعوت کنم را ندارم  . من يک برادر خيلی خوب دارم البته بعضی اوقات من را کتک می زند ولی کلا پسر خوبی است و محصل است . يک برادر ديگر نيز دارم که دانشجو است . من در طول زندگی ام بسيار سختی کشيده ام چون دو برادرم را از دست دادم و پدرم از آن به بعد ديگر با فاميل های مادرم و خودش رفت و آمد ندارد . فقط خودش و برادر بزرگترم را به خانه پدرش می برد ولی با من و برادرم ومادرم کاری ندارد . پدرم کارمند بوده ولی حالا شش ماه است که بازنشسته شده است . من ديگر عرضی ندارم .

 


کلمات کلیدی:
 
تحريف عاشورا
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢۳  

1- اين بحث عبدالرضا هلالی هم خيلی بالا گرفت . شايد يک زمانی مفصل تر درباره اش بنويسم .

۲- امروز از علی خواستم که زنگ رياضی اش را مشترک برگزار کند و در عوض من هم زنگ سوم را به صورت مشترک اجتماعی برگزار کنم . می خواستم برگه ی روزنگار ( برنامه ريزی درسی ) بچه ها را تايپ کنم که خوشبختانه مستخدم مدرسه( به علت بيداری شب گذشته بعد از اتمام ۵ شب هيئت ) خوابيده بود و مدير محترم اجازه نداد بيدارش کنم . برادر م.مقيمی هم منزلشان خواب بود! سعادتی شد و يک ساعتی را با سيد مسعود حسينی مربی پرورشی مدرسه گپ زدم . می گفت ...

۳- سر زنگ مشترک کلی کار کردم . امتحان ، ديدن تکاليف بچه ها ، جواب سئوالات درس و در آخر هم يک کم راجع به ايامی که گذشت صحبت کردم . گفتم که عزاداری امام حسين (ع) فقط حوسين ! گفتن نيست ! آخرش هم يک کم در مورد تحريف هايی که در مورد واقعه عاشورا صورت گرفته صحبت کردم . مطمئنم که در ذهنشان خواهد ماند . گفتم عزاداری بد نيست ولی يادتان باشد اصل قضيه چی بوده . ادب حضرت عباس خيلی مهم تر از چشم و ابرويش بوده است و الخ .

۴- يکی از عجيب ترين اتفاقات زندگيم افتاد . مطلبی را که در ذهنم بود بنويسم در يک مجله خواندم !! اون هم يک داستان ! با تمام مقدمه و موخره ای که در ذهن داشتم . مگه ميشه ؟  


کلمات کلیدی:
 
هيئت
ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱۸  

۱- مکن ای صبح طلوع .فردا تاسوعا و بعد عاشورا . همين !

۲- يه قسمت از حرف هايی که می خواستم بزنم سيد زده است :

من اين محرم را دوست ندارم. اگه...

اگه «بنيامين» و «رضا صادقي» و «دي جي هلالي» ، جاي خالي «صداي زينب» رو در اين زمونه پر كنه؛اگه «طبل» و «ارگ» و «گيتار برقي»، جاي «نفسگريه» و «هروله كردن» رو بگيره؛اگه «ديد زدن» دختراي مردم تو كوچه ها، جلوي «ديدن» دختراي امام حسين تو خيمه ها رو بگيره؛اگه شمايل و چشم و ابروي ابالفضل، جاي مردي و مردونگي شو تو دلم بگيره؛اگه همه‌ي خشونت سينماي ژانر جنگ و وحشت بتونه ديدن «خون» رو براي من عادي كنه –حتي خون خدا- ؛و....

 

۳- هيئت حضرت قاسم بن الحسن از امشب توی مدرسمون - مدرسه راهنمايی خاتم - برگزار می شه . به مدت ۵ شب . ميدان انقلاب - خيابان جمالزاده - کوچه اعتماد . گردانندگان مراسم هم بچه ها هستند . قدم هايتان متبرک...


کلمات کلیدی:
 
اسم کوچک
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٧  

۱- ديروز يه داستان اقتباسی نوشتم . يعنی اين که از خودم نبود . حالا توجه کنيد به دو تا از کامنت ها که گمان می کنم خيال کرده اند خانم معلم داستان منم ! و لابد يه شاگرد هم به اسم تدی دارم !!:

<<خب تو هم به شاگردهات دروغ ميگی که همه رو به يه اندازه دوست داری ؟؟؟؟؟؟؟؟ من اينو ميگم

<<چقدر روش خوبي است كه بچه ها هر كدام پرمنده سال به سال در مدرسه دارند . بايد كاري كنيد تا اين مساله در تمام مدارس ابتدايي و راهنمايي پياده شود ...

۲- رفتم سر کلاس يکی از دوم ها که معلم راهنمايشان هستم . معلم دينی شان نيامده بود . من هم از خداخواسته رفتم و يک زنگ با بچه ها گفتيم و شنيديم . از مشکلاتشان و ... زنگ خوبی بود . قبلاً گفتم که کم کم نمی تونم پنهان کنم که منتظرم يه بلايی سر يه معلم بياد تا کلاس هاش رو بگيرم !

۳- اول سال به بچه ها گفته بودم وقتی به اسم کوچک صداتون می کنم که اسم همتون رو کامل ياد گرفته باشم . يکی از بچه ها امروزازم پرسيد : آقا مگه نگفته بوديد وقتی اسم بچه ها را ياد گرفتم با اسم کوچک صداتون می کنم ؟ گفتم : يکی ، دو تا مشکل کوچولو هست . ولی بهش نگفتم فقط اسم کوچيک رو صدا کردن صميميت نمياره بايد حس هم داشته باشه . تا با همه اين حس رو برقرار نکنم اين کار رو نمی کنم .


کلمات کلیدی:
 
بهترين معلم تدی
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٦  

داستان زيبای زير را دوست عزيزم دکتر ظهرابی برايم فرستاده بود . می دانيد که دوست ندارم کار اقتباسی در وبلاگم باشد ولی ارزشش را داشت . اگر وقت داشتيد حتماً بخوانيد .

خانم« تامپسون» معلم کلاس پنجم ابتدايي در اولين روز مدرسه مقابل دانش آموزان ايستاد و به چهره دانش آموزانش خيره شد و مانند اکثرمعلمان ديگر به دروغ به بچه ها گفت که همه  آنها رابه يک اندازه دوست  دارد. اما اين غير ممکن بود. چرا که در رديف جلو پسربچه اي به نام «تدي استودارد» درصندلي خود فرو رفته بود که چندان مورد توجه معلم قرارنداشت.  خانم «تامپسون» سال قبل « تدي » را ديده  بود و متوجه شده بود  که او با بقيه بچه ها بازي نمي­کند. اينکه لباسهايش کثيف هستند و او همواره به استحمام نيازدارد . براي همين «تدي»  فردي نامطلوب  قلمداد مي شد. اين  وضعيت چنان خانم « تامپسون» را تحت تاثير قرار داد که او عملا نمرات پاييني را بر روي برگه امتحا ني­اش درج مي کرد.

در مدرسه اي که خانم «تامپسون»  تدريس مي کرد، لازم بود تا او شرح   گذشته تحصيلي همه دانش­آموزانش را  مورد بررسي  قرار  بدهد. او«تدي» را در نوبت آخر  قرار داد . با اين حال وقتي پرونده وي را مرور کرد، بسيار شگفت زده شد .

معلم کلاس  اول « تدي» نوشته بود او بچه اي باهوش است که هميشه براي خنديدن آمادگي دارد. او تکاليفش را مرتب انجام  مي­دهد و رفتار خوبي دارد. او از اينکه دور و برش شلوغ باشد، خوشحال  مي شود.

معلم کلاس دوم  نوشته بود :«تدي » دانش آموز بسيار باهوش و با استعداد است . همکلاسي هايش   اورا دوست دارند اما او اخيرا به   خاطر  ابتلاء مادرش به يک بيماري لاعلاج  دچار مشکل شده. و احتمالا زندگي اش سخت شده است.

معلم کلاس سوم نوشته  بود مرگ مادرش برايش بسيار سخت تمام شد. اوتلاش مي­کند تا هرچه در توان دارد به كار بندد، اما پدرش چندان علاقه­اي از خودش چندان علاقه اي نشان نمي دهد. اگر در اين خصوص اقدامي نشود زندگي شخصي اش دچار مشکل خواهد شد.

معلم کلاس چهارم نوشته بود :«تدي» انزواطلب است و علاقه چنداني به مدرسه نشان نمي­دهد. او دوستان زيادي ندارد و گاهي سر کلاس خوابش مي برد .

اکنون  خانم «تامپسون » مشکل وي را شناخته بود به خاطر   همين از رفتار  خود شرمسار شد . اوحتي وقتي که ديد همه دانش آموزانش  به جز  «تدي» هداياي  کريسمس  او را با  کادوها و روبان هاي   رنگارنگ  زيبا بسته بندي کرده­اند، حالش بدتر شد .هديه «تدي» با بد سليقگي در ميان يک کاغذ ضخيم  قهوه­اي رنگ پيچيده شده بود که او  آن را  از پاکت هاي خود درست کرده بود.  خانم «تامپسون» براي باز کردن آن در بين هداياي ديگر دچارعذاب روحي شده بود. وقتي او يک گردنبند بدلي کهنه را که تعدادي ازنگين­هاي آن هم افتاده بود  به همراه يک شيشه عطرمصرف شده که  يک چهارم آن باقي مانده بود از لاي کاغذ قهوه اي رنگ بيرون کشيد. گروهي از بچه هاي کلاس شليک  خنده سر دادند . اما او خنده استهزاءآميز بچه ها را با تحسين گردنبند خاموش کرد.  سپس آن را به گردن آويخت و مقداري از  عطر را  نيز به مچ دستش  پاشيد.

حرکت بعدي  « تدي »  کاملا خانم «تامپسون » را منقلب کرد. او مدتها منتظر ماند  تا اينکه سرانجام خانم معلم  خود را تنها گير آورد. سپس به وي گفت:  خانم معلم امروز شما  دقيقا بوي مادرم را مي دهيد .

خانم «تامپسون» هاج و واج به او نگريست. پس از خوردن زنگ آخر رفتن بچه ها او يک سا عت در کلاس نشست و اشک  ريخت. از آن روز به بعد  او ديگر تدريس را صرفا  به آموختن خواندن و نوشتن  و رياضيات محدود نکرد. بلکه تلاش کرد تا به بچه ها  درس زندگي هم بياموزد.  خانم «تامپسون» بخصوص توجه خويش رابه «تدي» معطوف کرد . همچنانکه با پسرک کار مي کرد  گويي ذهن وي دوباره زنده مي شد. هرچه بيشتر اورا تشويق مي کرد . پسرک بيشتر عکس العمل نشان مي داد . در پايان سال «تدي » يکي از بهترين دانش آموزان محسوب مي شد .خانم «تامپسون » علي رغم ادعايش که   گفته  بود که همه بچه ها را به يک اندازه  دوست دارد  اما اين بار هم دروغ مي گفت. چرا که تعلق خاطر ويژه اي  نسبت به «تدي»  داشت. يک سال بعد او نامه اي از طرف «تدي » دريافت کرد که در آن نوشته بود   او بهترين معلم درتمام زندگي اش بود.


کلمات کلیدی:
 
شورای امنيت
ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٥  

۱- اگر بگويم حال خوشی دارم راست نگفته ام . خبر رسيد که زور حضرات غرب چربيد و پرونده ايران به شورای امنيت رفت . فعلاً‌که غرب به همراهی آمريکا هر غلطی دلش بخواهد می تواند بکند! يک روز با چاپ يک سری تصاوير اهانت آميز اعتقاداتمان را به سخره می گيرد و امروز ... هفته شهدای دبيرستان مفيد نزديک است . تا امسال ۶۵ نفر بودند...

۲- رحمت الهی در حال بارش است . چتر نيست . خيس شديم !


کلمات کلیدی:
 
دهه فجر
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٢  

وقتی اسم دهه فجر مياد هر کسی به ياد يه چيزی می افته . حتی من خودم ممکنه فکرهای زيادی داشته باشم ولی از منظر معلمی سريع ياد فعاليت های فوق برنامه می افتم . مثل تئاتر، سرود ، روزنامه ديواری ، تزئين کلاس ها و ...

يکی از مواردی که در سيستم آموزشی کل کشورها بر روی آن تأکيد می شود توجه به خلاقيت و نوآوری و فعاليت پرورشی دانش آموزان است . در کشور ما اين فرصت طلايی در محدوده دهه فجر بيشتر به چشم می آيد . به شخصه اولين چيزی که از اين مراسم ها به يادم می آيد چکش است ! برداشت سياسی نکنيد! اول دبستان مدرسه ياسر که بودم بچه های کلاس سوم داشتند تزئين می کردند . از اون بالا چکش از دستشون ول شد و خورد تو صورت من !! از قشنگ ترين خاطرات ديگرم روزنامه ديواری هايی است که در دوران دبستان و راهنمايی درست می کرديم . گام اول قلم به دست گرفتنم در اين روزها بود . هميشه هم رتبه های بالا را کسب می کرديم . يا تمرين های تئاتری که داشتيم . يک بار هم سر تمرين تئاتر ۹ تا شيشه بزرگ را شکستيم که حسابمان را رسيدند .

امروز می بينم که اين حرکت ها خيلی کم رنگ شده . (کاری به ابعاد سياسی قضيه ندارم) می بينم به جای اين که به دانش آموزان و کار آن ها بها داده شود يک سری کارها صرفاً برای رفع تکليف از سوی معاونين پرورشی يا ساير مسئولين مدارس صورت می گيرد . اگر ما امروز به اين جا رسيديم به علت اعتمادی بود که به ما شد و تجاربی که در اين کارها به دست آورديم . مداخله بيش از حد معلم ها در اين فعاليت ها باعث خشکاندن استعداد بچه ها می شود . بايد خط را داد و بعد نظارت و حمايت داشت . بايد اين فرصت ها را زنده کرد .


کلمات کلیدی:
 
اللهم اني اعوذ بک من الکرب و البلاء
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱۱  

...


کلمات کلیدی:
 
جشن رتبه های ممتاز
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٠  

ديشب جشن رتبه های ممتاز مدرسه راهنمايی خاتم بود . توی تالار شهيد چمران دانشکده فنی دانشگاه تهران . برو بچه های مدرسه خيلی زحمت کشيده بودند. مقيمی ، حسينی ، غفوری و بقيه:

۱- حدود ۲۰ تا از بچه های مفيد را ديدم . کاظم زارع،مرتضی قدياني، مجيد صدري، عباس اشرف واقفی ، روح الله رهامی ، هادی جيران پور ، مسعود مسروری ، حامد تأملی ، علی توکلی و چند نفر ديگر که به نام نمی شناسمشان . کافيه فقط دستت رو دراز کنی تا ...

۲- سالن پر پر بود . ياد روزهای انجمن افتادم ...

۳- يکی از مدعوين برنامه امير قلعه نوعی بود . با اين که دوستش دارم تحويلش نگرفتم . وقتی رفت بالای سن بچه ها خودشون رو کشتند . به هانی( معلم پارسال مدرسه که خبردار شده بود و افتخار داده بود و آمده بود! ) گفتم وقتی ما موفقيم که اگر پروفسور حسابی هم بالای سن بره اين طور تشويقش کنند . يا همين دکتر کاظمی آشتيانی خودمون البته هر دوتاشون مرحوم !

۴- بعد از غرغرهای پارسال من در گوشه ای از برنامه توجهی هم به مسئله معلم راهنما شد . خودم را کاری ندارم ولی اعتقاد پيدا کردم که سقف برای پريدن خيلی کوتاه است . به قول بعضی از اين کارگردان ها که فيلمشان را تماشاگر پسنديده ولی سيمرغ يا اسکار نمی گيرند : من جايزه ام را از دست تماشاگران (شاگردانم) گرفتم . اون رابطه ای که بين من و بچه هام هست برام بسه !!

۵- امسال با تلاش توانستيم جلوی معدل های ۲۰ الکی را بگيريم . امسال معدل بچه ها کاملاً برای خودشان بود . بهشون گفتم اين ۹۵/۱۹ شما خيلی ارزشمند تر از اون ۲۰ هاست ! دو تا کلاسی که معلم راهنماشون بودم توی مدرسه سوم و ششم شدند . بين ۹ کلاس .با اختلاف ۱ صدم . کلاس ۲/۲ با معدل ۱۷/۱۹ و ۳/۲ با معدل ۷۱/۱۸ 

۶- برخورد دانشجويان فنی جالب بود . يه عده که صرفاً‌ميومدن برای تماشا . يه عده می گفتن خوش به حال اينا . ما وقتی دانش آموز بوديم هيچ خبری از اين کار ها نبود. يه عده هم می گفتن کلاس دانشکده خيلی اومده پايين . اگه سال بعد سيرک آوردن دانشکده ما تعجب نمی کنيم ! آقای منافی مدير محترم می گفت به مديريت فنی قول دادم سال بعد نيائيم اين جا . انگار خيلی براشون دردسر شده .

۷- آخر جلسه چند تا از والدين سراغ نشريه پارسال را که منتشر می کرديم گرفتند . گفتم ان شاء الله از اين هفته

۸- يکی از کارهای خوبی که شد اين بود که به همه جايزه يکسان دادند . البته به رسم يادبود . به بچه هايی که ممتاز هستند امتياز تعلق گرفت برای بازار جوايز آخر سال .

۹- سقف برای پريدن خيلی کوتاه است .

 


کلمات کلیدی:
 
ما يا خدا ؟
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٩  

۱- امروز نمرات درس رايانه(همون کامپيوتر خودمون)را تحويل مدرسه دادم . چون بچه ها بعضا ً خنگ بازی درآورده بودند سعی کردم خيلی کمکشان کنم . حتی تا ۳ نمره به بعضی اضافه کردم . امروز يک صحنه تأثر برانگيز ديدم . يکی از بچه های کلاس اول که نمره اش کم شده بود داشت گريه می کرد . به خاطر اين که نمره اش باعث شده شاگرد اول نشود ! من را مقصر می دانست . اين عزيز با ۳ نمره افزايش نمره ۱۸ گرفته ! حالا من چی کار کنم ؟

گاهی وقتا خيلی از دست خدا لجمون می گيره . کاری رو که بايد به وقت انجام بديم نمی ديم و انتظار داريم نتيجه خوبی هم بگيريم . آخرش هم تنها کسی که زورمان بهش می رسه همين خداست . نمی گيم خودمون کم گذاشتيم . می گيم خدا عنايت و توجه نداره ! کلاهمان را قاضی کنيم . ما مقصريم يا خدا ؟

۲- ديشب به نام پدر حاتمی کيا جوايز بيست و چهارمين جشنواره فجر را درو کرد . خوشحاليش هم برای ما ! مبارک حاج ابراهيم و آقا پرويز گل . انگار هنوز دهه ی ابراهيم و پرويز ادامه دارد ...

ابراهیم حاتمی کیا - پرویز پرستویی 


کلمات کلیدی:
 
اولين سالگرد وبلاگ يک معلم
ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۸  

اولين سالی را که به دنيا آمدم يادم نيست !
اولين سالگرد رحلت امام - داغ - گرما - مثل سال اول
اولين سالگرد دوم خرداد . دانشگاه تهران - خاتمی دوستت داريم!
اولين سالگرد معلميم . هشت سال پيش
اولين سالگرد ...

سالگردهای زيادی را به خاطر دارم ولی بيشتر چندمين سالگرد بوده و زياد توجهی به سالگرد اول نداشته ام . به همين خاطر اولين سالگردهايم خيلی محدود است . اما امروز :

امروز اولين سالگرد اين وبلاگ است . وبلاگی که يکسال پيش متولد شد تا بنويسم از سعيد بابائی البته فقط از دغدغه های معلمی اش .۹۰ پست تا امروز و ۶۷۱ نظر از شما . اميدوارم روزی برسد تا بتوانم بيشتر بنويسم . از ديگر دغدغه هايم ...و شايد آن روز ...

نوشته اولم در اين وبلاگ :

اول دفتر

به نامش و به ياريش

چند وقتی بود كه دوباره تصميم داشتم يه وبلاگ ديگه راه بندازم ولی اين بار در يك زمينه ی ديگر . كاری كه تا امروز وقتش را نداشتم . بالاخره اون روز رسيد. حرف برای زدن زياد است . ولی مجال نيست. اگه خدا ياری كنه و همتش هم باشه در هفته دو روز می نويسم . روزهای ۱ شنبه و ۴شنبه . اين نوشته ها بيشتر برای خودمه و برو بچ . توی وبلاگ ها پره از اونايی كه شروع شدند و نيمه كاره رها شدن. می خوام اگه يه روز به اين نتيجه برسم كه ادامه راه مفيد نيست خودم تعطيل كنم. اميدوارم اون روز نرسه .


کلمات کلیدی:
 
خدا معلم است
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٥  

چقدر بايد خودم را می کشتم تا اين را بگويم . ديروز امير در پاسخ به نوشته ام اين کامنت را گذاشت . بيشتر از اين حرفی ندارم :

موقع امتحانها که می شه ، یه معلم سراغ بچه هاشو می گیره ..... جالبه نه؟ اون وقت تو فکر می کنی سر امتحان های دنیا که می شه خدا بنده هاشو فراموش می کنه؟ یعنی یه معلم (هرچند هم خوب) از خدا مهربونتره ولطفش بیشتره ؟ من که فکر نمی کنم ....

فیض خورشید بباید که برویاند گل
رونق باغ ندانی تو به آب و گل نیست  
به امید کرمش ایدل مشتاق بنال 
ناله عاشق دلسوخته بی حاصل نیست....

خدا اولين معلم است . معلم بايد  ...


کلمات کلیدی:
 
زنگ
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٤  

ديشب تماس با منزل بچه ها را تمام کردم . ما توی خاتم يه کاری می کنيم که ممکنه بعضی ها خيلی خوششون بياد ولی بعضی هم مخالف باشن . زمان امتحانات که می شه معلم راهنماها زنگ می زنن خونه بچه ها تا از وضعيت کاريشون مطلع بشن . البته اين کار چند تا حسن داره : يکی اين که بچه ها کاملا ً‌احساس می کنن که غير از خونه يه جای ديگه هم هست که وضعيت درسيشون رو سفت و سخت دنبال می کنه . دوم اين که بچه ها روحيه می گيرين . سوم اين که اگه مشکلی داشته باشن می تونن خيلی راحت تر و بدون تکلف بيان کنند . چهارم اين که ... بايد خودشون بگن ! . بعضی از بچه ها از بقيه خبردار شده بودند ولی اونايی که انتظارش را نداشتند عکس العملشان جالب بود . البته در يکی دو مورد هم والدينشان منو با فاميلاشون اشتباه گرفتن و شروع کردن به چاق سلامتی ! ۵۱ امين زنگ را هم ديشب زدم . خلاص !

عزيز دلم آقای صالح نيکتا در کامنت های ديروز يک مطلب جالب نوشته بود : احتمالا قیصر جغرافیش ضعیف بوده و نمی دونسته اگه ما تو نیم کره جنوبی بودیم رو به شمال نماز می خوندیم و قبله هم می شد به طرف شمال
البته می خواد باورتون بشه می خواد نشه . خودم می خواستم اين مطلب را ته نوشته ديروز بنويسم ولی گفتم جاش نيست . در ضمن شنونده بايد ...


کلمات کلیدی:
 
بی بال پريدن
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۳  

ديروز يه مطلب نوشتم که به برو بچ بالای شهر برخورد ! آقاجون من هم حاليم می شه نميشه گفت جاهايی که يخ زدن تعطيله . من هم می فهمم نمی شه مناطق چسبيده به هم را تعطيل کرد . من هم می فهمم آب و هوای تهران از شدت وسعت کم کم داره چهار فصل می شه . ولی عزيز من !‌ باز هم می گم اگه اون طرف خيابون يخ زده . اين طرفش هم همين طوره . شعر استاد قيصر امين پور رو که ديروز قسمتی ازش رو نوشته بودم ، کامل می نويسم . از کتاب بی بال پريدن : 

چرا همة نقشه هاي جغرافيا دو قسمت دارند؟
چرا همه چيز به دو قسمت شمالي و جنوبي تقسيم مي شود؟
چرا رنگ آسمان در شمال شهر آبي و در جنوب شهر خاكستري است؟
چرا پرندگان جنوب شهري با بالهاي وصله دار پرواز مي كنند؟
چرا بهار در جنوب شهر زرد است؟
چرا برف در جنوب شهر سياه است؟
چرا مگسهاي شمال شهري زباله هاي بهداشتي و بسته بندي شده مي خورند؟
چرا پشه هاي شمال شهري اگر به زباله هاي جنوب شهر دست بزنند مسموم ميشوند؟
چرا گربه هاي بالا شهري شير پاستوريزه مي خورند؟
چرا بچه هاي شمال شهر وقتي فوتبال بازي مي كنند‏،گلهاي تازه و قشنگ و رنگارنگ به يكديگر مي زنند.
چرا دنياي بچه هاي جنوب شهر سياه و سفيد است؟
چرا دنياي بچه هاي شمال شهر رنگي است:سفره هاي رنگين،خواب هاي رنگين، لباس هاي رنگي،فيلم هاي رنگي؟
مگر خون آنها رنگين تر است؟
چرا آن ها در شمال به دنيا مي آيند؟ در شمال گهواره مي خوابند؟ در شمال ميزمی نشينند؟
شمال غذا مي خورند؟ قطب شمالي غذا را گاز مي زنند و قطب جنوبي آن رادور مي ريزند؟ براي مسافرت شمال مي روند؟
در شمال زندگي مي كنند؟ و وصيت مي كنند كه آنها را در شمال قبرستان به خاك بسپارند؟
اگر شمال بهتر است،چرا قبله سمت جنوب است ؟
چرا خدا خانه خود را در جهت جنوب ساخته است؟
من به سمت جنوب نماز مي خوانم.
خدا در همسايگي ماست.
خدا در همه جاست! خدا بايد در همه جا باشد!
من اين نقشه ها را قبول ندارم.
چه كسي اين نقشه ها را براي ما كشيده است؟
وقتي كه باران بهاري ببارد، همة نقشه هاي كاغذي را خراب مي كند و همه اين نقشه ها را نقش بر آب مي كند.

ببار ای بارون ببار


کلمات کلیدی:
 
شمال-جنوب
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢  

حاج مرتضی فرهمند ديشب برگشت مدرسه . البته از سفر حج . ما هم با کمال ميل در مراسم حاجی خورانش شرکت کرديم . توی اين يک ماه که نبود به من يکی که خيلی خوش گذشت . فکر بد نکنيد . چون کلاس هايش را گرفته بودم و با خيال راحت درسم را جلو می بردم . از الان دارم دعا می کنم يه معلم ديگه يه مسافرتی ، بلايی ، چيزی سرش بياد تا کلاساش رو بگيرم ! امروز مدارس مناطق ۱ تا ۵ بسته بودن . منطقه ما که چسبيده به منطقه ۲ هست تعطيل نبود . ما که خوش به حالمان شد ولی جای تعجب دارد که آب و هوای اين طرف خيابان با آن طرفش فرق داشته باشه . اگه اون طرف يخ بندون هست ، اين طرف هم هست . چند تا از بچه ها توی مدرسه و توی راه بدجوری خوردن زمين و زخم و زيلی شدن . فکر کنم اين وزير هم مثل وزير قبلی ساکن بالای شهر است . والا ... ياد بی بال پريدن قيصر افتادم :
چرا بچه های شمال شهر خواب های رنگی می بينند؟
چرا پشه های شمال شهر زباله های بهداشتی می خورند؟
و...


کلمات کلیدی:
 
شکر نعمت
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱  

داره برف مياد .بعداز يک هفته مرخصی اجباری -از روی مريضی- امروز رفتم سر کلاس . بچه ها امتحان داشتند . رياضی . اشک همه در اومده بود . اسم معلم رياضی بچه ها هم علی آقای نعمت . فرصت رو غنيمت شمردم و پای تخته نوشتم:

شکر نعمت نعمتت افزون کند
کفر نعمت از کفت بيرون کند

کجای کار رو اشتباه کرديم که بعضی جاها کارمون می لنگه ؟ يه بار ديگه شعر بالا رو برای خودم می خونم ...


کلمات کلیدی: