روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

افطار
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۳٠  

چهارشنبه افطاری بچه های دوم و اول بود . برای نماز مغرب و عشا رفتيم يكی از مسجدهايی كه همون نزديك مدرسه بود . مسجد اميرالمومنين كه گويا هسته ی اوليه ی تشكيل مكتب اميرالمومنين و بعداً مفيد هم از آن جا نشأت گرفته است . البته اين ها مهم نيست . چند تا نكته :

۱- مسعود حسينی دبير پرورشی مدرسه كه شايد خيلی ها هم بشناسنش داشت در مسجد در مورد چيزی برای بچه ها صحبت می كرد كه باعث شد خيلی حال كنم . می گفت :

حكايت اول :پيش آقای جواهری پور مسئول كل آموزش و پرورش استان تهران بودم . رئيس دفترش اومد و گفت : يه آقايی خيلی اصرار داره كه حتما شما رو ببينه . جواهری گفت به ايشان بگو وقتم پره . رئيس دفتر صحبت را انتقال داد ولی مرد نرفت كه نرفت .آخر وقت اداری اومد پيش جواهری و گفت من يه كار مهمی دارم . جواهری گفت : حالا چند ساعت معطل هستی ؟ گفت : يك ماه ! جواهری عذرخواهی كرد و از مرد خواست درخواست مهمش را بگويد . مرد گفت : از شما خواهش می كنم بچه من رو از فلان مدرسه اجازه بدين منتقل بش اون يكی مدرسه . جواهری چند لحظه ای سكوت كرد و بعد زد زير خنده . گفت : پدرجان اين مشكل را با رئيس منطقه هم می تونستی حل كنی كه حالا يك ماه خودت را الاف كرده ای . زنگ زد و مشكل مرد از دو سه مرتبه پايين تر حل شد .

حكايت دوم : نيشابور كه بوديم ، آقای هاشمی رفسنجانی كه اون موقع رئيس جمهور بود اومد برای بازديد . رئيس اردوگاه سيريش شد كه لطفا ۲۰۰ ميليون تومان برای بهسازی اردوگاه بدهيد . هاشمی گفت : به نظر شما زياد نيست ؟ مسئول اردوگاه گفت : من ياد گرفتم از آدم های بزرگ چيزهای بزرگ بخوام .

چك ۲۰۰ ميليونی تحويل مسئول شد .

بچه ها ! از خدا مگه بزرگتر هست ؟ از خدا چيز كم نخواين

احساس كردم كه ...

۲- مدرسه يه حافظ قرآن نوجوان را دعوت كرده بود برای مراسم افطار . هم سن بچه های سوم خودمون بود . علی نعمت با آرنج بهم زد و گفت : می دونی اين اگه قرار بود بره مفيد شايد به خاطر شهريه قبولش نمی كردن ؟ يكی از بچه های مفيد برای مديرش نوشته كه من اگه جای مدير مفيد بودم ،

 سعی می كردم فرق مفيد و ايران خودرو را بفهمم !

۳- نمايشگاه قرآن رفتيم . مشروحش بماند برای بعد...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مثلا پی نوشت :

الف ) من از شنبه تا چهارشنبه می نويسم . جمعه كه تعطيله . پنج شنبه هم كه گفتم نه عشقمان می كشد نه اينترنتمان !

ب) عليرضا نوشته :

سلام .با تو هستم . با تویی که در مدارس غیرانتفاعی مشغول تدریس هستی . آیا فکر نمیکنی که برای جلوگیری از ضایع شدن حق و حقوقمان باید کاری کنیم ؟ آیا داشتن یک تشکل صنفی را لازم نمی دانی ؟

:::::::::::: درخدمتيم . البته به ما ه داره خوش می گذره .

ج)مصطفی گفته :

با سلام - از شما كه يه معلمي خيلي بعيده . بهتره يه خورده بيشتر ادب رو تو نظرهايي كه مي دي رعايت كني ...

:::::::::::: آخه كوفتتون بشه هم بی ادبيه ؟! اگه هست معذرت .

د) آقا رضا ما رضايت داديم . نوش جونتون . ولی عمراً عروسی حسام رو دعوت كنم !!

ه) در ضمن معلمی هميشه برام يه عشق بوده نه يه شغل . قطعاً می تونم برای شغل دنبال كارهای بهتری برم .

و)آقا سيد حسين سجادي نوشته :

در مورد مطلب معلم راهنماهای من: در مورد این اسامی خیلی خودم را نگه داشتم توی این ماه رمضونی نفرینشون نکنم. توی وبلاگت قطعاً بهتر از این اسامی مطلب پیدا میشه

:::::::::::: سيد جان . اگه كار خوبی كردن كه مشخصه . اگه هم كار بدی كردن باور كن درستش را حتماً از آن ها آموخته ايم ! ( ادب از كه ...)

شب قدره . قدر بدونيم

التماس دعا

 


کلمات کلیدی:
 
فتوبلاگ خاتم
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢٧  

۱- توی وبلاگ ها كه قدم می زدم به يه وبلاگ و به عبارتی به يك فتو بلاگ قشنگ رسيدم كه كار يكی از دانش آموزان مدرسه بود . فتوبلاگ خاطرات مدرسه كه علی آقايی ؟ آن را می نويسد . اون رو كه ديدم تصميم گرفتم حتما با كمك بچه های مدرسه ی خاتم يك فتوبلاگ بزنيم . مشكل سايت های مدارس مثل سايت مفيد و ... اين است كه هر چند هم به خوبی روی آن ها نظارت شود ولی به روز كردن مطالب و تصحيح مطالب قبلی به سختی صورت می گيرد . همين ديروز به خاطر اطلاعات غلط سايت مفيد يك كمی ضايع شدم . يكی از بچه های دانشگاه را ديدم كه توی يكی از گروه های آموزشی مفيد اسمش درج شده بود . گفت كه رفته ! وبلاگ اين مشكل را خيلی سريع تر حل می كند . اگه معلم هستيد يا به كادر اصلی مدرسه ای دسترسی داريد زدن يك وبلاگ يا فتوبلاگ مخصوص مدرسه را به شدت توصيه می كنم .

۲- همه ی اونايی كه الف )از افطاری جهادی خبر داشتن ب) به من دسترسی داشتن ج) به من خبر ندادن : ايشالا كوفتتون بشه !

تبصره : حتما بايد سه شرط را با هم داشته باشن . البته شرط سوم كه در مورد همه صدق می كنه . روی صحبت اصليم با علی نعمت و حامد تأملی است .راستی علی هم وبلاگش داره راه می افته .

۳- ديشب افطاری بچه های سوم بود . عيسی هاشمی هم اومده بود . بچه های دانشگاه تهران بايد شناسنش . از بر و بچه های انجمن دانشكده كشاورزی كرج كه پارسال به بچه ها انشا درس می داد . بچه ها ريخته بودن دورش . خيلی دوستش داشتن . امسال درگير فوقه ! امشب هم افطاری بچه های اول و دومه . بعدش هم می خوای بريم نمايشگاه قرآن . البته با وحيد نقشينه مسئول فنی ايكنا ( خبرگزاری قرآنی دانشجويان ايران ) كه تماس گرفتم گفت امشب قراره احمدی نژاد بياد و به ما گفتن تعداد كمتری بريم غرفه . احتمال داره نمايشگاه يه ساعت هايی تعطيل باشه . اميدوارم اين اتفاق نيفته . برای هر دوتامون بهتره!

۴- مفهوم آفتابه لگن هفت دست ولی شام و ناهار هيچی رو ديروز فهميدم  .براي يه جنس ۸۰۰ تومنی ۱۲۰۰ تومن پول  پست پيشتاز دادم ! كی می شه با ای ميل بشه جنس هم فرستاد ؟

 


کلمات کلیدی:
 
مسئوليت
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢٦  

امروز صبح وقتی رفتم دفتر مدرسه متوجه شدم كه مسئول كلاس روز گذشته دفترچه های روزنگار را تحويل بچه ها نداده و به همين علت امروز جمع كثيری از بچه ها به همين بهانه دفتر را نياورده اند و حتی داخل كاغذ هم ننوشته اند . مجبور شدم مسئول را عوض كنم . اون وقت فكر می كنی كی مسئول شد؟ به يكی گفتم يه شماره بگه . من هم دو تا به اون شماره اضافه كردم و شد شماره ی همون دانش آموزی كه پريروز توضيح دادم به علت مسخره بازی برايش كد زده بودم . در برابر كار انجام شده قرار گرفتم ولی كاری بود كه شده بود . شايد با اين مسئوليت يه ذره واقعی تر بشه . باور نمی كنين مسئوليت دادن به بچه ها چقدر باعث رشدشون می شه . نمونه های زيادی جلوی چشمام هستن .

حتی شما دوست عزيز!


کلمات کلیدی:
 
ارباب حلقه ها
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢٥  

هر شب كه می خوام بخوابم ، اگه خونه باشم سعی می كنم كه حتماً مطالعه داشته باشم . در اين ميان مطالعه كتاب هايی كه بچه ها با آن سر و كار دارند به خصوص  ادبيات داستانی بخش عمده ای از مطالعاتم را تشكيل می دهد. چند شبی است كه مطالعه ی كتاب ارباب حلقه ها را بعد از مدت ها به پايان رسانده ام . كتابی سه جلدی كه البته كتابی هم به عنوان مقدمه در اول آن آورده شده بود . خواندن اين كتاب به قدری برايم واجب بود كه تا به امروز عليرغم وسوسه های زياد از ديدن فيلم آن خودداری كرده ام . و اما چند نكته در مورد اين كتاب :

                                          

اول ؛ شخصيت اصلی اين كتاب به نام فرودو بگينز كوتوله ای از منطقه ای به نام شاير است كه در غرب روزگار آن زمان قرار دارد . هر چه كه غرب دارای امنيت و خوشبختی است بالعكس شرق منبع تمام خباثت ها را به نام سائورون در خود جای داده است . در اين ميان اعضای شمالی اين دنيا در درگيری ها به كمك غربی ها می شتابند در حالی كه جنوبی ها برده وار در خدمت ارباب سياه شرق و موجودات عجيب و غريب او هستند . اين جنوبی ها حتی فيل هم دارند ! تمام شباهت سازی هايی كه در جای جای اين كتاب صورت گرفته دقيقاً منطبق بر اصل آن در دنيای ماست . البته به اضافه ی تخيل . نهايت كار هم كه مشخص است . غربی ها با اتحاد ها با دلاوران شمالی بر شرقی ها و جيره خواران آن ها پيروز می شوند . ممكن است بعضی ها شاكی شوند كه ای آقا تو هم كه شده ای حسن بلخاری كه فيلم های طنز آمريكايی را هم جوری تفسير می كند كه گويا مقاصد بسيار پيچيده و شومی در ورای آن نهفته است . بايد به اين عزيزان بگويم كه اگر يك بار حال و حوصله ی خواندن اين كتاب تأثيرگذار را داشته باشند در می يابند كه در نهايت چه تصاويری را در ذهن مخاطب نوجوان آن باقی می گذارد .

جای افسوس است كه با گذشت اين همه سال از انقلاب هنوز نويسندگان توانايی كه بتوانند برای نوجوانان بنويسند و بر آنان تأثير شگرف مثبتی بگذارند،نيافته ايم . تك ستاره هايی مثل هوشنگ مرادی كرمانی  و آذر يزدی را هم خدا حفظ كند كه اگر آن ها نبودند واقعاً تعطيل بوديم . همين الان برای اين حرف هايم يك جواب پيدا كرده ام كه می گذارم برای بعد ...

دوم ؛ بماند برای بعد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به قول دوستان پی نوشت :

اول بايد بگويم كه از نظرات دوستان سپاسگزارم . از آن جايی كه بعضی از آن ها وبلاگی ندارند تا خدمتشان برسم جا دارد در اين جا حرفهايم را بزنم  :

۱-مجنون گفته :

ميگم معلمی هم عالمی داره اين دوره زمانه. هميشه حرفی برای گفتن و خاطره ايی از مدرسه و بچه ها وجود داره. ولی من يادم نمياد هيچ وقت مدرسه را دوست داشته باشم. هميشه از در و ديوار بالا ميرفتم و فرار ميکردم. خوب الان هم دارم توان آن را پس ميدم. يه ليسانس اگر روی اين کاری که من بلدم ميامد. خيلی برام بهتر بود. نه؟؟؟

؛؛؛؛؛؛ عزيز جان خيلی ها دكتراهايی دارند كه به كارشان نمی آيد . همين كه شما توانسته ای در رشته ی كاريت صاحب نظر باشی كلی مدرك است . به اعتقاد من مرده شور مدرك و نمره را ببرند .

۲-كاظم زارع گفته :

اين سوال رو مي توني از آقاي رفيعي بپرسی

؛؛؛؛؛؛ من كه نفهميدم چی شد ولی اگه ديدی ايشان را سلام ما را هم برسان . راستی كسی از آخرين پست آقای رفيعی خبر داره ؟

۳- محسن عزيزی نوشته :

سلام. تا به حال ۲ تا نيم ساعت بيشتر سر کلاس نرفتم. اون هم وقتی بود که با هم در سيدالشهدا بوديم. ولی از زمان دانش آموزيم يادمه هر وقت احساس می کردم معلم سعی می کنه طبق روش يا الگويی که ياد گرفته با من برخورد کنه و يا به عبارتی خودش نبود؛ حالم ازش به هم می خورد.

؛؛؛؛؛؛ محسن جان ياد اون روزا به خير . كلی حال می كرديم با كوكو های معين كه لايه لايه گوشت داشت ! الان رابطه ی خودم و حامد را كه می بينم ياد معين و مسعود می افتم . در ضمن نفهميدم چطوری می فهميدی معلمه خودشه يا داره ادای يكی ديگه رو در مياره؟

۴- محمود عليگو نوشته :

اين سوال كه چگونه بايد همزاد پنداري انسان ها رو هدايت كرد خودنكته پنهان سوال تو هست ولي جواب اين سوال دقيقاٌ در كودكي خودمون هست اگر خواستي باهم بيشتر صحبت ميكنيم

؛؛؛؛؛؛ والا من نفهميدم چی از خودت در وكردی !!!

۵-سانا نوشته :

به نظر من بچه ها رو با يد فهميد در عين حال که حريم بين معلم وشاگرد حفظ بشه

؛؛؛؛؛؛ حرف حساب جواب نداره !

 


کلمات کلیدی:
 
شوخی يا جدی ؟
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢٤  

وقتی كه نوشته ی وبلاگيست ها را می خواندم می گفتم اينا چرا برای مطلبشون هی يك دو سه چهار ميذارن . مگه نمی تونن مثل آدم مطالبشون رو پيوسته بنويسن . حالا خودم به اين درد گرفتار شده ام . بعضی روز ها دو سه تا حرف دارم كه شايد ربطی به هم نداشته باشند . خدا را هم خوش نمی آيد كه با يك من سيريش به هم چسبانده شوند . پس من هم ناگزيرم از بخش بخش كردن مطالب:

 شبهاي برره

دوم؛ اين مطلب دوم يه جورايی در امتداد مطلب اول است . امروز صبح علی نعمت بهم گفت سر كلاس يكی از بچه ها اون يكی رو مسخره كرده و گفته كه كفش دخترونه پوشيده . علی هم حالشو گرفته و اسمش رو در قسمت بی انضباطی نوشته بود . آخر ساعت با التماس اون گفته اگر طرف مقابل راضی شد می گم تا آقای بابايی اسمت رو پاك كنه . زنگ بعدش اجتماعی داشتم . گفتم اگر جلوی همه عذرخواهی كنی می بخشمت چون جلوی همه حال دوستت رو گرفتی . عذرخواهی كرد ولی طرف مقابل گفت نمی بخشم . نفر اول بعد از اين كه ديد فايده ای نداره راه مسخره بازی را انتخاب كرد . از ته كلاس اومد جلو و خودش رو انداخت جلوی پای نفر دوم و كفشش را پاك كرد . كلاس رفت روی هوا  . من هم خندم گرفته بود . نفر دوم بخشش را اعلام كرد . گفتم چون بخشيدت من هم مورد ساعت قبل را پاك كردم ولی به علت اين كارت برای اين ساعت كد می خوری !!

سئوال اول و دوم ؛ بايد در برابر اين رفتارهای بچه ها چی كار كردكه هم حال بكنن و هم جو كلاس و مدرسه به هم نخوره ؟

 سوم؛ سر كلاس اجتماعی از بچه ها امتحان گرفتم . يك سئوال اين بود كه وظيفه ی شهرداری چيه؟ جواب يكی از بچه ها جالب بود :

نظافت و تزئين خيابان ها در اعياد و سياهپوش كردن خيابان ها و ...

لابد در ادامه دادن وام ازدواج !

راستی وام هم كه قطع شد . اميدوارم مهرورزی تداوم پيدا كند !

نوبت به عاشقان كه رسيد آسمان تپيد

 


کلمات کلیدی:
 
التماس نهادينه
ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢۳  

اول : امروز صبح تا به مدرسه برسم ساعت ۷ و نيم بود . خستگی مهمانی های فشرده ي اين چند روزه را به دوش می كشم .ديشب هم تا ساعت ۱۱ و نيم ترمينال بيهقی بوديم برای بدرقه ی يك عزيز . برای اولين بار در امسال! مجبور شدم حال چند نفر از بچه ها را بگيرم . می شد گذشت كرد ولی احساس كردم در فرهنگ ما التماس نهادينه شده .

طرف كار ساده خودش را انجام نمی دهد و در عوض برای آويزان شدن از معلم برنامه ريزی می كند . يك جا بايد جلوی اين كار را می گرفتم . برای اين كار حتی مجبور شدم با شاگرد اول پايه هم برخورد كنم ولی مطمئنم نتيجه ی خوبش به زودی مشخص خواهد شد .

 كلاس های كامپيوتر امروزم خيلی قشنگ بود . وقتی كه خوب تدريس می كنم خودم احساس رضايت می كنم . يادم می آيد بهترين ارتباطم را با معلمانی داشتم كه يكی از فاكتورهای اصلی شان خوب تدريس كردن بود . مثل سيد علی چايفروش معلم قرآن راهنمايی ‏، يا سيد علی افتخاری معلم تاريخ يا حميد زرين معلم هندسه و يا كاظم اسكندری فيزيك . اسماشون زياده . نقطه ی مشترك اين افراد اهميت دادن به دانش آموز در راه فراگيری بود .

دوم : امروز بالاخره تونستم با آقا حميد پهلوزاده صحبت كنم . البته از طريق چت ! معلم رياضی بوشهري كه ۲۰ سالشه و سال اول تدريسشه . وبلاگ قشنگی داره و نشان دهنده ی علاقه اش به تدريس است . مجموعه ای با هم هستند ، جزء وبلاگ نويس های استان بوشهر كه چند تايشان معلم هستند . می خواهم آدرس همه شان را در قسمت دوستان معلم بگذارم . راستی وقتی شنيد عيد اومده بوديم بوشهر گفت كه اكيپ بچه های فرهنگی به يكی از مسجد های اونا هم سر زده . اين هم قابل توجه بچه های فرنگی كار اردوهای جهادی مفيد ! حالا بذار محمود صفر هر چی می خواد بگه بگه !! 

راستی هر كی معلم بود يا معلمی می شناخت كه وبلاگ كارند به من خبر بده

 


کلمات کلیدی:
 
معلم راهنماهای من
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢٠  

 امروز اولين جلسه ي مشاوران ( معلمان راهنما ) كه ما باشيم و والدين بچه ها كه اونا باشن! برگزار شد . اول جلسه هيچ احساس خاصي نداشتم چون اولين باري بود كه به طور جدي بنا بود با اين اوليا كار كنم . پارسال فقط معلم كامپيوتر بچه هايشان بودم . برعكس من علي نعمت كه قرار است معلم راهنماي 1/2 باشد را همه مي شناختند چون سال پيش معلم رياضي بچه هايشان بود و امسال هم كارش در اين زمينه ادامه مي يابد . بنابراين خيلي طبيعي بود با اين كه من مسئول 2 تا كلاس هستم و علي يكي ، اونايي كه دور علي بودن دو برابر من باشد و ضمن اين كه اوليا هميشه حساسيت خاصي روي درس رياضي بچه شون دارن . حاضرن توي انشا و ادبيات صفر بگيره ولي

بيست و پنج صدم از رياضيش كم نشه !

درد سرتون ندم ، جلسه تموم شد و  تا يه ربع مونده به افطار با ده تا از اوليا صحبت كردم . ياد معلم راهنماهاي خودم افتادم . ياد همشون به خير :

اول راهنمايي: يد ا... سعيد نيا – دوره 2 دبيرستان مفيد – موسس مجموعه رافع

دوم راهنمايي : م.آزمنديان – غير فارغ التحصيل از دبيرستان مفيد !

سوم راهنمايي : مشايخي – به گمانم دوره 5 دبيرستان مفيد ( بعد از دوره ما آموزش و پرورش را بوسيد و گذاشت كنار از بس كه ما توپ بوديم ! )

اول دبيرستان : منصور سعيدي – دوره 6 دبيرستان مفيد – هنوز هم معلم البته بعضا توي موسسات

دوم دبيرستان: سيد موسوي – به گمانم دوره 5 دبيرستان مفيد – هم اكنون خداي مجموعه ي ميزان !‌ البته بعد از آقاي آيت الهي

سوم دبيرستان : محمد حسين رفيعي -  رئيس دفتر شهيد رجايي و آقاي خامنه اي – از بچه هاي علوي – مدير مفيد – معاون و مشاور وزيران آموزش و پرورش ، راه و ترابري ، مخابرات ، آموزش عالي و ....

چهارم دبيرستان :

الف) قبل از كودتا : حميدرضا آيت الهي – از بچه هاي علوي – دكتر پاي ثابت شبكه 4 – مدير ميزان – خداي اوليه ميزان

ب) بعد از كودتا : محمد رضا ظفرقندي – تا دو سه هفته ي قبل رئيس دانشگاه علوم پزشكي تهران – از بچه هاي علوي  و ...

با تمام تلخي و شيريني هايي كه در زمان اين عزيزان بر من گذشت ، امروز مي فهمم كه چه تاثيراتي روي به وجود آمدن شخصيت من و خيلي از دوستانم داشته اند . با اين كه مي دانم اين نوشته ها را قطعا نمي خوانند ( چون قطعا الاف نيستند ! ) ولي ...

 


کلمات کلیدی:
 
خانواده
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱٩  

۱- امروز عصر يك ميهمانی افطاری خانوادگی داشتيم . يك چيز خيلی جالب ديدم كه قبلا حواسم نبود . توی همين جلسه ۵ تا معلم بود . از اين كه در يك خانواده ی فرهنگی هستم ، خوشحالم .

برای امروز بس است


کلمات کلیدی:
 
نماز تعطيله
ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱۸  

آخرهای زنگ سوم مدرسه بود . معمولا زنگ سوم مدرسه ساعت دوازده و نيم می خورد و بعد از اون زنگ ناهار و نماز است . دفترچه های روزنگار را تحويل بچه ها داده بودم و توضيحاتم تموم شده بود . در دفترچه ها يك قسمت دارد مربوط به اين كه نماز مغرب و عشا را در چه ساعتی خوانده اند. برای بچه ها توضيح دادم كه اين قسمت اجباری نيست . هر كس خواند خوش به حالش و گرنه بلايی سر كسی نمی آيد . همون موقع يكی از بچه ها اومد در كلاس و گفت آقای مقيمی گفتن امروز به علت رنگ كاری نمازخانه ، نماز خوانده نمی شود . غريو شادی و خوشحالی بچه ها هوا رفت . برای چند ثانيه ای ساكت ماندم . علامت های سئوال زيادی در همان چند ثانيه در ذهنم ايجاد شد:

چرا علاقمندی بچه ها به اين كار اين قدر پايين است؟

چرا كاری نكرده ايم كه اين بخش لذت بخش باشد؟

چرا ساعات كاری را جوری تنظيم نكرده ايم كه بچه ها با راحتی برای خواندن نماز بروند؟

چرا...

بايد برای تمام اين چراها فكر كرد و برايشان جواب پيدا كرد . خودم به شخصه وقتی پيشنماز می شوم سريع ترين نمازهايم را می خوانم چون می دانم طولانی كردن اين نمازها حسنی كه ندارد هيچ ، بدتر باعث تاراندن بيشتر بچه ها خواهد شد.

و يك نكته ی جالب ديگر:

تابستون همين امسال يكی از بچه های مدرسه اومد پيشم و بعد از كلی با هم بودن گفت :آقای بابائی شما نماز هم می خونيد؟

خيلی تعجب كردم . چون لااقل از ظاهرم بايد اين طور بر بيايد . برای همين ازش سئوال كردم : چطور؟

جواب داد: آخه شما خيلی با بچه ها هستيد و اهل شوخی و خنده هم هستيد !

از جوابی كه داد بيشتر شوكه شدم . واقعا ما مذهبی ها يا بهتر بگويم ما معلم هايی كه دوست داريم آموزش و پرورش مذهبی داشته باشيم چه كرده ايم؟

 


کلمات کلیدی:
 
پارادوكس معلم راهنما
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱٧  

1- كلاه تقی برگشت سرجای اولش ! دوباره بنا شد مسئوليت ها همان قبلی ها باشد . محمد مقيمی مسئول اداري؛ غفوری معاون و مشاور پايه ی اول و قربانی هم مسئول روابط عمومی

۲- امروز جلسه ی معلمين مدرسه ی خاتم است . از بچه های مفيد  علی نعمت و حامد تاملی هم هستند . بهترين قسمتش هم افطار آخر جلسه !

۲- امروز برای اولين بار به عنوان مشاور رفتم سر كلاس دوم ها . برايم روز سختی بود . برای اين كه جنس اين كار با ساير كارها متفاوت است . هم بايد خشن باشی ؛ هم مهربان . هم سختگير ؛ هم سهل گير . هم خندان ؛ هم اخمو . خلاصه بايد كلی حالت پارادوكسيكال را دم دستت داشته باشی تا هر موقع خواستی از اونا استفاده كنی . آخر ساعت ها كه می خواستم از مدرسه بيام بيرون بچه های سوم كه پارسال باهاشون بودم ريخته بودند دورم و شاكی بودند از اين كه امسال باهاشون نيستم . در عوض  دوم ها هيچ احساس خاصی نداشتند . جالبه . بايد با كمال ناراحتی از بچه هايی جدا بشی كه خيلی دوستشان داری و پا به زندگی و دنيای بچه های ديگری بگذاری كه تازه باهاشون آشنا شدي.

وقتی می گن دنيا محل گذره يعنی همين

معلم راهنمايی كه بيش از همه دوستش داشتم معلم راهنمای سال دوم راهنمائی خودم بود . آقای آزمنديان . راهنمايی مفيد .

هر كجا هست خدايا به سلامت دارش


کلمات کلیدی:
 
كلاس روزگار
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱٦  

برای برادرم محمد رضا مقدم

در كلاس روزگار درس های گونه گونه است

درس مهر

درس قهر

درس آشنا شدن

درس با سرشك غم زهمرهان جدا شدن

در كنار اين معلمان و اين درس ها

در كنار اين همه نمره های صفر و نمره های بيست

يك معلم هميشگی

در كلاس هست و در كلاس نيست

نام اوست مرگ

وآنچه را كه درس می دهد زندگی است

 


کلمات کلیدی:
 
مريضي
ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱۳  

امان از اين مريضی به خصوص سرما خوردگی ويروسي

از ديشب تا حالا نفسم بالا نمی آد . مدرسه هم نتونستم برم . به احتمال زياد آقای منافی هم شاكی شده باشه!

از امروز ماهی كه خيلی دوستش دارم شروع شد .

به خاطر سحرهاش

به خاطر افطارهاش

به خاطر شب قدرهاش

به خاطر همش

خدايا ! به زندگی خدافراموشان خوش آمدي


کلمات کلیدی:
 
عشق معلمي
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱٢  

خيلی كلافه ام . اول از امروز و بعد هم از اين كه يك بار اين مطلب را نوشتم و فرستادم ولی پرشنبلاگ عزيز همش رو حذف كرد . امروز صبح مدرسه بودم . آقای منافی كار داشت . می خواست يك قسمت از برنامه ی مدرسه را كه مربوط به درس های قرآن و دينی بود جابجا كنم . يك ساعتی تلاش كردم ولی به جايی نرسيد . آخرش هم همون طوری برگه رو تحويل دادم . جمعه تموم وقتم رو گرفت تا همچين برنامه ای درست شد .

كلاس های درسی ام مشخص شده اند:

شنبه ها با اول ها رايانه دارم

يكشنبه ها هم با اون دو تا دومی كه مشاورشان هستم اجتماعی دارم .

هنوز  حال و حوصله اين كه باقی وقت هايم را به مدرسه بدهم نداشته ام .

راستی امروز خبردار شدم كه محمد مقيمی بنا شده كه مسئول روابط عمومی بشه جای قربانی و قربانی هم معاون شده و غفوری هم بايد به جای معاونت بره بشه مسئول امور اداری كه قبلا دست محمد بود ! بچگی ها يه بازی بلد بوديم به اسم كلاه تقی سر نقی !

با اين كه ده روزی از آغاز سال تحصيلی گذشته هنوز حس و حال معلمی به سراغم نيومده . كاش می تونستم حال پارسال رو داشته باشم . كار معلمی فقط عشقه همين و بس . اگر كسی غير از اين بياد سراغش اشتباه كرده . كار بدون عشق همين می شه .

عشق معلمی ام گم شده !


کلمات کلیدی:
 
دوباره
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱۱  

امروز بهم خبر رسيد كه پدر محمد رضا مقدم از بچه های دوره ۲۲ دبيرستان مفيد فوت كرده است . خدايش رحمت كناد .

و برای محمد رضا هم صبر

ديشب صمد غفاری و مهدی پور قربان اومده بودن اين جا برای اين كه صمد قالب وبلاگ را درست كند . دستش درد نكنه . حالا كه به اين جا رسيديم . قرار شد لوگو را هم طراحی كند .حالا كه موج وبلاگ خوابيده ما تازه يادش افتاده ايم! ...


کلمات کلیدی:
 
معلمم رفت !
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱٠  

امروز اولين روز بدون فاتح است!

صبح برای اولين بار رفتم فرودگاه امام خمينی (ره)

برای بدرقه ي برادری كه خيلی مهربان بود و خاكی

برادرم....

و بهتر بگويم معلمم معلمی كه از عملش چيزهای زيادی ياد گرفتم

دكتر سفرت به سلامت

دكتر فاتح در فرودگاه


کلمات کلیدی: