روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

سينما و ماوراء
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۳٠  

ديشب اتفاقی در صدا و سيمای ما افتاد که بعيد می دانم قبل از آن رخ داده باشد . علت نوشتن من هم اين است که امروز توی مدرسه همه داشتند از اون صحبت می کردند . شبکه چهار بخشی را با نام سينما و ماوراء آغاز کرده است . ديشب به عنوان اولين فيلم ، کنستانتين را نمايش داد .

کنستانتین

فيلم درباره ی نفوذ و ظهور پسر شيطان در روی زمين است که قصد دارد با نيروهای اهريمنی زمين و افرادش را به تصرف درآورد . به گمانم بچه های کلاس سوم راهناميی خاتم که امشب به اردوی اصفهان می روند جرأت نکنند شب ها را بيدار بمانند . اين فيلم خودش کار ده تا داستان جنی را می کند . البته نکته ی منفی اين جاست که باز هم فيلم تريلر در ساعات ابتدايی شب که کودکان و نوجوانان پای تلويزيون هستند به نمايش درآمد .اما نکته ی منفی اصلی آن هم اين که شيطان به اين مقدار توانايی ندارد و نمی تواند در برابر خداوند بايستد . سکانس انتهايی فيلم کنستانتين را نشان می دهد که در حال حرکت به سوی بهشت است ولی شيطان به او عمر دوباره ای می دهد تا در اين دنيا بماند و به کارهای شيطانی ادامه دهد تا در نهايت راهی جهنم شود . در اين فيلم خداوند و بهشتش در برابر شيطان و جهنمشبا قدرتی يکسان قرار گرفته اند ( هر چند در انتهای فيلم مشخص نمی شود خداوند دارای قدرت بيشتری است يا شيطان ) . اندکی با انديشه های زرتشتيان خودمان هم مطابقت داشت .

نکته مثبت آن اين بودکه بچه ها فهميدندجهنم و بهشت فقط مخصوص ما مسلمانان نيست و چنين افرادی نيز به آن اعتقاد کاملی دارند .

  نمايش اين فيلم را به فال نيک می گيرم ولی اميدوارم با برنامه های جذاب راجع به نکات مختلف فيلم هم توضيحات کاملی داده شود . مسلما ً‌بهشت و جهنم ما با اين بهشت و جهنم و خدا و شيطان ما با اين خدا و شيطان فاصله ی زيادی خواهد داشت .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پن:

۱- آبی احساس ، صبح ، قوی تنها ، سعيد ، زيتا ، محمد از لطف و نظراتتون متشکرم .

۲- helenنوشتن که آيا شده مقابل شاگردهايم کم بيارم ؟ بايد ديد منظور از کم آوردن چيه . اين که بعضی موقع ها ناراحت بشم بله . به وفور پيش اومده ولی همين که احساس می کنم بايد اين دوران را طی کنند تا خودشان واقعيات را بفهمند ، سعی می کنم با اونا راه بيام .

۳-  خانم يا آقای پرند ؟ معلم محترم انشا ، من هر روز به روز می شوم . غير از روزهای پنج شنبه و جمعه و روزهای تعطيل

۴- علی آقا ی نعمت من هم مطمئنم درس من و شما به مهمی درس جغرافيا نيست ! ولی کاش بود !!

۵- بهنام جان ممنونم ولی بهتره هر کس وظيفه اش را درست انجام بده تا احتياجی به عذرخواهی نداشته باشد .

  


کلمات کلیدی:
 
روز اشکی
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢٩  

آخرين نفری که فرستادم پای تخته شاگرد اول کلاس بود . از ۵۱ نفری که امروز باهاشون اجتماعی داشتم ۲۰ نفر تکاليفشان را کامل انجام نداده بودند . از جمله شاگرد اول کلاس . بيش از بقيه حالش را گرفتم . چون اعتقاد دارم بقيه ی بچه ها چشمشان به آن هاست . بعداً ميرن خونه تعريف می کنن که حتی شاگرد اول هم تکليف نداشت و به اين طريق کار خودشان را توجيه می کنند . از طريق مرام و معرفتی کار را تمام کردم ولی اگر همين جوری درس نخونند ! مجبورم سفت و سخت تر برخورد کنم .

زنگ دوم علی نعمت بهم گفت که چند تا از شاگرد زرنگ ها دفترشان را داده اند به بقيه تا از روی آن کپ بزنند . علی هم حالشون رو گرفته بود . البته به علاوه ی حالگيری بعدی من . نمرات پايین چندتاشون هم مزيد بر علت بود تا امروز کلا روزی اشکی باشد. وقتی داشتم از مدرسه خارج می شدم دو، سه تا از بچه ها کز کرده بودند گوشه ی حياط و اشک توی چشماشون جمع شده بود . اوضاع رياضی همشون هم بيريخت . با تک تکشون صحبت کردم و فرستادمشون سراغ علی تا کمکشون کنه . گفتم از دست خودم هم هر کاری بر بياد براشون انجام ميدم . باور نمی کنيد ديدن اشک دانش آموز برام سخته . حتی اگر کار اشتباهی انجام داده باشه چه برسه به اين که شاگرد آدم مريض و توی کما باشه . امين چند روزه بد جوری حالش گرفته . يکی از شاگرداش توی بيمارستان بستريه . هر کی اين مطلب رو می خونه يه سوره ی حمد برای شفای اين دانش آموز عزيز بخواند . دوست دارم به زودی خبر خوب شدنش را برايتان بنويسم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پن:

۱- محمد رضای محسنی ! صد رحمت به شاگردای من . حيف که دستم بهت نمی رسه

۲- امين جان نفهميدم منظورت از زياد شدن سرعت بچه ها تو وبلاگ چيه ولی اگه منظورت مضرات کلی اينترنته مطمئنم که همه ی آن ها برای مراجعه به اينترنت وقت می گذارند بگذار قسمتی از وقت آن ها به اين کار مفيد اختصاص پيدا کند . اگر منظورت اين است که از درس و مشق می افتند بايد بگويم که متوجه هستم . به طور مثال به بهنام گفته ام جای هر روز پنج شنبه ها وبلاگش را به روز کند . اگر منظورت چيز ديگری است بگو

۳- علی آقا ، سرو کج ، خانم پروين ؟ از الطاف و نظراتتان ممنون .


کلمات کلیدی:
 
سلام جيگر !
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢۸  

۱- امروز ترکش های برره ما را هم گرفت . يکی از بچه های کلاس اول وقتی که من رو ديد گفت : سلام جيگر !! حساب کنيد چه حالی پيدا کردم .يک کمی حالش را گرفتم تا به حرف هايی که می زند يک کم فکر کند و فقط مثل طوطی تقليد نکند . باز شکلات و آب نبات و شفتالو و آلبالو را می شود يه جوری تحمل کرد ولی جيگر را نه !

۲- به شاگردانم کار تحقيقی داده ام با موضوع وبلاگ . می خواهم با اين پديده آشنايشان کنم . بعداً دليلش را هم می نويسم . اولين شاگرد وبلاگيستم ! بهنام فلاح است که آدرس وبلاگش را در کنار صفحه هم می گذارم . در قسمت وبلاگ شاگردان

۳- می خواهم يک قسمت هم بگذارم برای اونايی که معلمند ولی از معلمی نمی نويسند يا اين که زمانی معلم بوده اند و بنا به شرايط روزگار از اين حرفه ی دوست داشتنی دور مانده اند ، به نام روزی روزگاری معلم ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پن:

۱- پوست کلفت گرامی . شاگرد عزيزم با اسم واقعيت بنويس .

۲- خانم زهرا؟ از نظرات کاربردی تان سپاسگزار.

۳-آقا رضا نوشتی :خيلی حال کردم که اومدم پيشتون. بعد از چند سال تو جو اردوی دانش‌اموزی اومدن باسم جواب بود. آدمی هميشه ميره به سمت راحتی و بی‌دردسر کردن زندگيش. مخصوصاٌ توی اين تهران. حالا اگه شما (معلم) هم همراهی کنی همون ميشه که بعد از ۱۰ سال ميای ميگی خاتم ديگه خاتم ۱۰ سال پيش نيست! البته حرف من کليه و فکر کنم در کل درست باشه. بايد يه چيزهايی رو به بچه خوراند. همون طور که به شما (سعيد) خوراندند. فکر کنم اردوها از بهترین موقعیت ها باشه برای خوراندن!!

جواب خاصی ندارم !

۴- امين جان خدا بد نده . چی شده ؟

۵- مسعود جان اين آدرس دوستت توی تگزاس چقدر شبيه آدرس وبلاگ منه !!!


کلمات کلیدی:
 
جن
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢٥  

جن هری پاتر

آخر شب بود . يعنی حدود ساعت ۹ شب . اردوگاه شهيد بهشتی اصفهان ! بچه ها را چند قسمت کرديم و برديم زمين چمن که پرژکتورهايش را روشن کرده بوديم .بيرون زمين تاريک تاريک بود .تيم کشی شد و بازی شروع شد . نيمی از بچه ها با وحيد غفوری رفتند برای گرگم به هوا ! يا چيزی تو اين مايه ها و ما هم مشغول فوتبال بازی . حال بازی نداشتم بنابراين مشغول شغل مقدس کولينا يی ! شدم . يهو ديدم از گوشه ی زمين سر و صدا بلند شد و عده ای تجمع کردند . سریع رفتم اون طرف زمين . ديدم اهورا زده زير گريه و به شدت مشغول گريه اس . بچه ها می گفتن توی تاريکی های اون طرف زمين جن ديده ! زبونش گرفته بود و هيچی نمی تونست بگه . يه ذره که آروم شد ازش پرسيدم اون جنی که ديده چه شکلی بوده . گفت که سياه بوده و دو تا چشم قرمز داشته . برای اين که جو را عوض کنم و با يک شوخی سر و ته قضيه را هم بياورم بهش گفتم معلومه جنه کثيف بوده چون جن ها سفيدند . انگار نه انگار . گوله های اشک در حال سرازير شدن بود . بچه ها را جمع کردم و بردم دم زمين بازی . بهشون گفتم اون ته زمين رو خوب نيگا کنين . اون دو ، سه تا جن رو می بينين . بعضی گفتن نه و بعضی هم گفتن آره . گفتم عزيزان من اون جا هيچی نيست . شما با تلقين من خيال می کنيد اون جا چيزيه . بعد هم کلی راجع به اين که نبايد ترسيد باهاشون صحبت کردم . اما باز هم اهورا ...

اهورا اون شب برامون مشکلی شد . کل خوابگاه را به هم ريخت . بعد از اون هم دو تا ديگه از بچه ها جن ديدند! اردو داشت می رفت روی هوا . با عليرضا مقيمی صحبت کردم و گفتم بايد برخورد کرد تا تموم شه . همه ی بچه ها رو جمع کرديم و برديم بيرون . به يکی از جن ديدگان گفتيم يا جن را نشان می دهی يا هر چی ديدی از چشم خودت ديدی . آخرش زد زير گريه و گفت که نديده . بعد هم مشخص شد برای ترساندن بچه ها اين کار را کرده .

جريانات تموم شده بود که محمد مقيمی رسيد . با رمضانی رفته بودن فرودگاه . گفت در راه برگشت راننده بهش گفته شما چه دلی دارين که توی اون اردوگاهيد! زمان شاه اردوگاه دست ساواکی ها بوده و اعدام های اصفهان را اونجا انجام می دادن . بعد از انقلاب هم مردم ساواکی ها را همون جا اعدام کردن و الان خوابگاه ما روی قبرستون اونا ساخته شده .

آخرش نمی دونستيم چی کار کنيم بايد محمد رو هم می زديم يا بايد ما هم مثل اهورا می ترسيديم . نکنه اهورا راست گفته باشه !

ياد اردوهای خودمون افتادم که با تموم ترسی که داشتيم اين قدر نازک نارنجی نبوديم . سرمون درد می کرد برای اين داستان ها و البته بعدش پدر و مادرمون شاکی نمی شدن بيان مدرسه ! ( چيزی که زياد اتفاق می افته )برای رفع ترس بچه ها در کنار لذت بردنشان از اين مباحث چی کار بايد کرد ؟


کلمات کلیدی:
 
آب از سرچشمه گل آلود است
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢٤  

بخش اول

آروم گچی رو که توی دستمه می چرخونم . ذرات ريز گچ قرمز کم کم تموم سر انگشتانم را  رنگی می کنه . در حالی که دارم سعی می کنم خودم رو بی تفاوت نشون بدم فکرم جای ديگه ای مشغوله . خدايا ! چرا هر چی برای اين بچه کار می کنم عين خيالش نيست ؟ چرا از جاش تکون نمی خوره ؟ چرا لااقل بعد از اين همه مدت و اين همه بخشش يک تشکر خشک و خالی نمی کنه ؟ چرا چرا چرا ؟ تموم ذهنم رو اين چرا ها پر کرده و اون با خيال راحت مشغول خوندن از روی صفحه ی ۱۴ کتاب اجتماعيه ...

بخش دوم

- ببخشيد پدر فلانی هستم . زنگ زدم حال بچه مو توی اردو بپرسم . لطف می کنين گوشی رو بهش بدين ؟
- حتماً ، در خدمتتان هستم.

- ببخشيد تماس گرفتم بگم اين بچه ی ما شبا تو خواب راه می ره . لطف کنيد حتماً تا صبح مواظبش باشين .
- حتماً ، در خدمتتان هستم.

-گوشی رو بدين بچه ام ...!!!
- حتماً ، در خدمتتان هستم.

- آقای بابائی اين بچه ی ما از دست فلان دوستش توی راه ناراحت شده رسيدگی کنيد ...
- حتماً ، در خدمتتان هستم.

- الو سلام . راستی يادم رفت بگم بچه ی من سرمائيه مراقب باشيد سرما نخوره !
- حتماً ، در خدمتتان هستم.

- سلام . به عزيز دلم بگيد سوغاتی از اون گز لقمه ای ها نخره ها ...
- حتماً ، در خدمتتان هستم.

- ....
- حتماً ، در خدمتتان هستم.

بخش سوم

ساعت پنج صبحه . خسته و کوفته رسيديم مدرسه . والدين بين خواب و بيداری می آيند و فرزندشان را تحويل می گيرند و می روند . والدين محترم اين عزيز دلم !‌ هم می آيند . می خواهم در مورد وضعيت عزيزشون باهاشون صحبتکی کنم و بگم علاوه بر مشکلات درسی خيلی قدرنشناسه و اين که من لم يشکر ....و الخ . والدين گرامی بچه ی عزيز را از فاصله ی نيم متری من تحويل گرفته و بدون کوچکترين توجهی به حضور من دور می شوند . جواب چراهايم را گرفتم...

تصور کنيد اين اتفاق در هر اردو چندين و چند بار تکرار می شود ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پن:

۱- سرو کج عزيز . مدرسه ی ما مدرسه راهنمايی غير انتفاعی خاتم واقع در منطقه ۶ تهران است . خيابان جمالزاده ی شمالی . دور و بر ميدون انقلاب

۲-آقای دشتی عزيز . منظورتان را از رازداری نفهميدم . اگر منظورتان آقايان امامی کاشانی و افتخاری است آن را که همه می دانند.

۳-محمد آقای بی نام . شکر خدا سفر ما با نظم خوبی برگزار شد .

۴- تموم عزيزانی که آرزوی خوش گذراندن ما را در اردو کرده بوديد ! از الطافتان ممنون . شکر خدا همه سالم و سلامت برگشتيم و به همه ی بچه ها هم خيلی خوش گذشت .

۵- رضا جان مقدم . صفای معرفتت. خيلی باحالی . از کاشان کوبيدی اومدی اصفهان که ما رو ببينی . جبران می کنم . اما حميد جان ايمانی خيلی ... دوست داريم .

 


کلمات کلیدی:
 
تا کجا؟
ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢۳  

نتونستم به قولم وفا کنم . اونقدر خسته و گرفتار بودم که به اينترت نرسيدم . علی لب تابش را آورده بود ولی دسترسی به شبکه نداشتيم و همچنين وقت رفتن به کافی نت .الان هم خيلی خسته ام انگار کل بدنم را ريخته اند داخل هاون و کوبيده اند . ساعت ۵ امروز صبح  از اصفهان رسيديم تهران . با عرض شرمندگی نوشتن را می گذارم برای از فردا ! محض تفريح دوستان تصوير زير را می گذارم از وبلاگ يکی از معلمين به نام حميدرضا شجاعی نيا که دامغانی است . سوء استفاده از احساسات مذهبی مردم تا کجا؟

سوء استفاده تا کجا؟


کلمات کلیدی:
 
می‌ريم اردو
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱۸  

باميد و فضل خدا فردا شب داريم می ريم اردوی اصفهان مدرسه راهنمايی خاتم . بچه ها خيلی هيجان دارن . برف و بارون و سوز و سرمای اين چند روزه خانواده ها رو نگران کرده ولی علاقه ی بچه ها مانع  هر مخالفتی می شه . شايد رسمم به هم بخوره . همونی که هر روز می نوشتم . چون دوشنبه صبح بر می گرديم تهران. ولی اگر کافی نتی گير آورديم حتماً می نويسم. البته محمد مقيمی و علی نعمت که لب تاب گرفته اند همراهشان می آورند . پس ايشالا پست بعدی از نصف جهان!

نصف جهان

ديشب مدرسه يه جلسه برگزار کرده بود برای نماز . جلسه ی قشنگی بود . يه حاج آقای جوانی که به لسان قوم ! ( بخوانيد نوجوانان ) آشنا بود برايشان صحبت کرد . بعدش يک کليپ و در آخر چند دقيقه ای صحبت از حمید ماهی صفت ( مستر سين ) که بسيار مذهبی است و همين طور خانواده شان . با اين که فرد روحانی خوب حرف زد ولی فکر می کنم برای اين بچه ها حرف مستر سين تأثيرگذار تر باشد . راستی آخر جلسه ی نماز يکی از دست اندر کاران برگزاری برنامه ( از معلمين ) دويد بيرون طرف دستشويی و گفت : آخ آخ نمازم داره قضا می شه ! 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پن:

۱- آقا محمد رضا ی محسنی راد . ما فکر می کرديم سند ششدونگ سرزمين زيتون مال توئه !‌ولی با اين حال لينک حيرانی را هم گذاشته ايم . عيون مبارک را باز کنی هويدا می شود .

۲- آقا معلم عزيز چشم بيشتر از روش ها خواهم نوشت.

۳- مسافر گرامی ! ممنون


کلمات کلیدی:
 
خلاف موج
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱٧  

الان مستقيم از مدرسه اومدم و دارم می نويسم . بر خلاف موج شنا کردن داره کم کم خودش رو نشون می ده . مدير عزيز وقتی داشتم از مدرسه خارج می شدم گفت چند تا از اوليا زنگ زدن که چرا درس اجتماعی بچمون عقبه . گفته بودم که شيوه ام فرق داره . حالا دو راه دارم . شايد هم سه راه . يکيش اينه که بی خيال روش جديد بشم و به طريقه ی سنتی و لقمه ی جويده عمل کنم ! راه دوم اين است که بی خيال حرف اوليا بشم و کار خودم رو ادامه بدم . راه سوم هم اينه که آن قدر فشار کاری و در سی وارد کنم و با شيوه ی اصلی خودم پيش برم تا حساب کار دستشان بيايد . فکر کنم راه سوم را انتخاب کنم ! می خوام ۲ ماهه کتاب رو تموم کنم ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پن:

۱- مسافر عزيز ممنون . به وبلاگ اون معلمی هم که گفتی سر می زنم .

۲- حميد آقا من هم موافقم . بايد بچه ها رو با اصل واقع ی تاريخی ۱۳ آبان و اثرات مثبت و منفی اون آشنا کرد .

۳- امين جان ما سايه نداريم که کسی زيرش باشه !

 


کلمات کلیدی:
 
ساواکی خوشحال
ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱٦  

وارد مدرسه که شدم با صحنه ی عجيب و غريبی روبرو شدم . يه عده از بچه ها با لباس سفيد پزشکی توی روابط عمومی بودند . يه عده ديگه از بچه ها با لباس های نظامی ! با هفت تير و تير بار و آر پی جی و مسلسل و انواع وسايل نظامی گوشه ی حياط مشغول بازی بودند . يه عده ی زيادی هم  روی زمين نشسته بودند . اوضاع خيلی قمر در عقرب بود . مدرسه شده بود مثل تکيه دولت ! و شبيه خوان ها در حال ورجه وورجه کردن . داخل که رفتم يکی از اوليا منتظرم بود تا در مورد بچه اش صحبت کنيم . مشغول نقش معلم راهنما يی ام شدم . يه دفعه کل نظامی پوش ها از در پشتی دفتر معلم ها با رژه داخل شدند . مونده بوديم حيران که چه خبره . من و ولی بنده خدا بحث اصلی را رها کرديم و رفتيم توی نخ بچه ها . که کلی صفا می کردند . از يکی شون پرسيدم چه خبره ؟ گفت مراسم ويژه ۱۳ آبانه . نمايش کلی مدرسه در بازسازی واقعه ی سيزده آبان سال ۱۳۵۷ . بچه ها رفتند بيرون . يه عده ی ديگر از بچه های سوم شده بودند دانش آموز و شعار می دادند و جلو می اومدند . از بين بچه هايی که بنا بود نظامی باشند به يکيشون لباس نرسيد . خيلی ناراحت بود و يک گوشه ای کز کرده بود . آقای واثق که در حال برگزاری مانور!‌ بود يه دفعه يه فکری به ذهنش رسيد . اسلحه ی خودش رو داد به مجتبی و گفت تو ساواکی هستی و بايد بری وسط جمعيت و وقتی سرباز ها شليک کردند تو هم به بچه ها شليک کن . مجتبی به قدری خوشحال شد که در اين چند ساله نديده بودم . بعيد می دونم بعد از انقلاب هيچ ساواکی اين قدر خوشحال شده باشد! نمايش برگزار شد و بعد بچه ها عازم کلاس ها شدند . طراوت و سرزندگی در چهره ی بچه ها مشهود بود . خلأ کارهای جمعی در مدارس ما بسيار مشهود است . به خصوص کارهای جمعی هنری مثل سرود و تئاتر . بعد تر راجع به سرودهای دسته جمعی مدرسه بيشتر خواهم نوشت .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت :

۱- آقا رضا روز ۵شنبه ساعت دو و نيم جلسه ی دوم اين همايش برگزار می شود . خواستی بيای خبرم کن .

۲- علی آقای نعمت ما دوست داريم همه جا از شما فيض ببريم . لب تاب !‌نو مبارک

۳- محمد جان حتماً غلط غولوط های وزير محترم شعار را هم متوجه شدی

۴- محمد رضا جان حيران لينکت را می گذاريم

۵ - مجنون عزيز . روح انسانيت هيچ وقت نمی ميرد . قل انما اعزکم بواحده ان تقوموا لله مثنی و فرادی - بی خيال بقيه .

۶- آسيد محسن آقا و خانم زهرا ؟ مدير گرامی مشهدی  از همدردی تان با آن نوجوان سپاسگزارم . بايد کاری کرد .


کلمات کلیدی:
 
انسانيت
ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱٥  

مونده بودم امروز چی بنويسم . با اين که خيلی حرف داشتم . يعنی بهتر بگم مونده بودم کدوم رو بنويسم . فکر می کنيد عکس زير کجا گرفته شده ؟ کجا می شه اين تيپ ها و قيافه ها رو دور هم جمع کرد ؟

امروز خيلی اتفاقی سعادت داشتم تا در جلسه ی تشکل غير دولتی و مردمی  حمايت سبز پارسيان ( هيچ ربطی به بانک پارسيان نداره ) شرکت کنم . جلسه ای بود در مورد همايشی که بناست در ۱۲ آذرماه به مناسبت روز جهانی معلولين برگزار شود .  از هر کسی که بخواهی در جلسه بود . از مدير صدا و سيما گرفته تا استاد دانشگاه ، تا جهادگر تا کارگر تا حقوقدان . همه ی اين ها جمع شده بودند تا حقوق معلولين را به وجدان جامعه و به خصوص وجدان مسئولين يادآوری کنند . می گفتند يکی از بچه های آقای امامی کاشانی امام جمعه ی تهران و بچه های عليرضا افتخاری هم چنين مشکلاتی را دارند . وجه مشترک همه ی شرکت کنندگان همين بود . وقتی پای مسائل انسانی وسط بيايد همه هستند . ديگر حزب الهی و کراواتی بر نمی دارد ( البته به نظر من حزب الهی بودن مقابل کراواتی بودن نيست ). صفا و خلوصی که اين جلسه داشت وسوسه ام کرد تا آرزو کنم کاش همه مسائل انسانی مان را با مسائل ديگر قاتی نکنيم . بايد امروز را حتماً برای شاگردانم تعريف کنم تا شايد در سال های دور بتوانيم راحت تر زندگی کنيم .


کلمات کلیدی:
 
کمک
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱٤  

عيد سعيد فطر بر همه ی دوستان و عزيزان مبارک . ماه رمضان امسال برايم يک جوری بود . متفاوت از سال های گذشته . خيلی خوب بود ولی احساس می کنم آنچنان که بايد از آن استفاده نکردم . کسانی که تونستن استفاده کنن خوش به حالشون .

۱- ديروز سر نماز عيد چقدر از دست اين وزير شعار ! حرصم گرفت . ۳ تا غلط گنده داشت که معنی دعای قنوت را عوض می کرد . يکی بياد اين رو بگيره . فقط پاچه خاری بلده . من رو ياد جان نثار ميندازه . يکی از بچه ها ی مدرسه خاتم رو آخر نماز ديدم . نماز توی مصلی چه عظمتی داره .

۲- از روز چهارشنبه که اين مطلب رو خوندم حسابی دلم گرفته . آقا معلم نوشته که :امروز می خوام از یه مطلب غم انگیز و تکون دهنده بنویسم............... مطلبی که خواهش می کنم تا آخر بخونید........... لطف کنيد حتما يه سر به وبلاگش بزنيد ببينيد از دست کسی کاری بر می آد ؟ در مورد يکی از شاگردهايش توی مناطق محرومه که وضع بيماريش به جاهای باريکی کشيده

محمد امین

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن :

ی) چشم آقا محمد حالا که می خوای گمنام باشی ديگه فاميلت رو نمی نويسيم !

ه) ادوارد عزيز ! عکس دفعه ی قبل کدو حلوايی بود نه آدم فضايی!!

و)حميد جان ، آقا رضا ما مخلص بيست و بيست و دو هستيم . صلوات بفرستين تموم شه . حالا يه دانشگاه شريفی يه خبطی کرد . همش نتيجه ی همنشينی با تأمليه .

ن)آقای واقف مشتاق ديداريم


کلمات کلیدی:
 
آموزش اردويی
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱۱  

۱- هر چی به زمان اردوی مدرسه نزديک می شيم بيشتر جوش می گيره . اول بچه ها رو بعدش هم ما رو . اين وقتا که می شه بی اختيار ياد اردوهای زمان دانش آموزی خودم می افتم . جنگولک بازی ها ، احضار روح ها ، داستان های اجنه ، دوختن به ملافه ها ، کتک زدن ها ، کتک خوردن ها ، بازديدها ، پاچه خاری معلم ها ، مسئوليت ها و ....

شايد يک دليل اصلی که منو توی آموزش و پرورش ماندنی کرد همين روزهای خوش اردو بود . يادمه اولين اردوی چند روزه ای که داشتم آخر سال اول راهنمايی بود که با بچه های راهنمايی مفيد بردنمون همدان . اردوگاه کيوارستان . کنار گنج نامه . يادمه ايمان ملازم از بچه های دوره ۱۵ هم بود که خدا بيامرزدش . چند سال بعد فوت کرد . شب که می شد آقای آزمنديان بچه ها رو جمع می کرد و می برد وسط جنگل و با تلقين سعی می کرد به ما بقبولاند که در حال ورود به دنيای ارواح هستيم . آخرش هم کلی تلاش می  کرد بگويد که ما را سر کار گذاشته و چنين چيزهايی وجود ندارد ولی مگه ما باور می کرديم ! ما يقين داشتيم که يه سفر تا اون ور مرزهای واقعيت رفته ايم و برگشته ايم .

تک تک آموزش هايی که در اردوها ديده ام جلوی چشمامه . شايد باور نکنيد ولی هنوز اجزای ريز مسافرت ها را به خاطر دارم . شايد به اين خاطر باشد که احساس می کنم بايد به آموزش غير مستقيم در اين اردوها توجه خاصی بشه . چه مسائل اخلاقی ، چه تربيتی و چه دينی . اگر ايده ای داشتين ممنون می شم از فکرهای شما هم استفاده کنم . 

۲- ديشب حسين زمان ممنوع التصوير را بعد از ۶ سال از سيمای ملی ديدم . نمی دانم آخرش چه کسی از خر شيطان پياده شده ولی به گمانم خود زمان به اين نتيجه رسيده است .

۳- ديشب يه فقره مهرورزی در شب های برره مشاهده شد . يکی شون به اون يکی گفت که ما بايد ياد بگيريم که به همديگه مهر بورزيم ! عجب هواشناسيه اين مهران مديری

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

م.پ.ن :

۱- حميد جان حق با شماست . مشکل از اينترنت بوده . والا شما و سانسور؟!! از سقف بروبالا (استغفراله)

۲- علی آقا چطوری مفيدی های ۴۰ ساله می خوان دور هم جمع بشن . اين که می شه هر سال يه برنامه!

۳- آقا رضا دهه ی ما تازه داره شروع می شه . يا اصلا هنوز شروع نشده . البته شايد هيچ موقع به شروع شدن نرسه .در ضمن بيستی ها خيلی هم دلشون بخواد من بيستی باشم ! ( کل اساسی )

۴- آقای ناتوردشت در مورد قرمه سبزی با شما موافقم ولی من و ۲۰ ؟ اين جا رو زدی تو خاکی . اميدوارم من و با ... اشتباه نگرفته باشی !

۵- صمد جان خيلی خوبه که ما همه جا نيستيم تا بتونيم لااقل بعضی از اين آواها را از دور بشنويم ! در ضمن بالاخره بايد يه جاها و يه چيزايی باشه که توش خودمون رو بکشه بيرونش بقيه رو .

۶- يه بنده خدايی به اسم محمد صادقی خودش رو کشت از بس گفت بخش کامنت ها بخش چت روم نيست . لطفا فقط درمورد مطلب و حول و حوشش !!


کلمات کلیدی:
 
روبات معلم
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱٠  

۱- ديروز جلسه ی توجيهی اردوی اصفهان برای والدين بچه های دوم بود . قرار بود ۵ دقيقه هم ما در مورد وضعيت بچه ها صحبت کنيم . شکر خدا نه من رسيدم برم و نه علی !
آخر جلسه هم آقای فرهمند دبير علوم کار بچه ها را ارائه کرد . يک کار قشنگ دانشگاهی ! بچه ها با پاورپوينت ، فلش و يکی دو تا برنامه ی ديگر نرم افزار علوم طراحی کرده بودند که با ويدئو پروجکشن برای اوليا نمايش داده شد. واقعاً که زيبا بود زمانی که می بينم بچه های دانشگاه پاورپوينت هم بلد نيستند . (آموزش آی سی دی ال جزء سيلابس درسی بچه های مدرسه است. )استفاده از رايانه امروز در بين بسياری از بچه ها فقط منحصر شده به بازی و چت . بايد از تمام توانمان استفاده کنيم تا جنبه های درست استفاده از اين پديده ی قرن را به اونا ياد بديم . در اين بين بعضی از مدارس پيشرفت خوبی کردن . مثلا دبيرستان شهيد آقايی که آقای ذوقی پور فارغ التحصيل دوره ۸ مفيد مدير اونه از اولين مدرسه هايی است که آموزش آن بر اساس دروس نرم افزاری است . البته اميدوارم يه روز روبات ها جای ما رو نگيرن چون خيلی بی مزه می شه . روبات روح معلمی نداره ، هرچند معلمی هم که روح نداشته باشه روباته!

۲- چند روز قبل جلسه ی افطاری دانشگاه تهرانی های مفيدی بود که البته ميزبان بچه های دوره ی بيست و پنج فارغ التحصيل دبيرستان مفيد۱ بودند . ياد جوانی های خودم افتادم . يکی از اونا شاگرد خودم بود . حدود ۶ سال پيش . راهنمايی سيدالشهدا . تازه می فهمم چرا معلم ها وقتی شاگردهای قديميشون رو می بينن خوششون می آد.بهشون گفتم قدر اين چهار ، پنج سال رو بدونن که ديگه بر نمی گرده . تيری که رفت به شست باز نمی گردد 

۳- فعلاً حال و حوصله ی جدل در باب علوم انسانی و باقی علوم را ندارم . ايشالا يه موقعيت مناسب تر . ولی حرف مرد يکيه!


کلمات کلیدی:
 
انرژی هسته اي
ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٩  

آخرين روزهای ماه مبارك هم می گذرد . از ديروز مسابقات فوتبال مدرسه خاتم ويژه ی روز دانش آموز آغاز شد . وسط بازی معلم ها و برگزيدگان مدرسه بچه ها طبق معمول جمع شده بودند و سر و صدا می كردند : اين شوت نبود آر پی جی ۷ بود - اين شوت نبود لگد مگس بود - يا علی مدد و ...

چيزی كه برايم جالب بود شعارهای جديدی بود كه در آن فضا همه رو به خنده انداخته بود : انرژی هسته ای حق مسلم ماست - مرگ بر اسرائيل و ... فكر كنم تظاهرات روز قدس بی تاثير نبود .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت :

۱- محمد آقا جای شما هم از حميد شام می گيريم !

۲- اون يكی محمد آقا ما شنا هم بلديم اما شنای كرال پشت قورباغه . بعيد می دونم اهلش باشی

۳- امين جان خودت كشكی ! يعنی چی علوم انسانی يعنی كشك؟ يادمه گفته بودی خوب شد محمدرضا معلم نشد . خوب شد تو هم فعلاَ تو مملكت كاره ای نشدی !! البته قبول دارم كه علوم فنی هم مهمند ولی می دونی كه اول بايد يه زيربنايی باشه تا ... در ضمن حالا كه خوب فكر می كنم پاليزبان رو يادم می آد . اگه می خوای دست زياد نشه خودتون يواشكی بياين شام رو بگيرين و برين !!!


کلمات کلیدی:
 
لقمه جويده
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۸  

۱- امروزجلسه ی چندم درس اجتماعی بود نمی دونم . خانواده ها و بچه ها بد جوری عادت كردن به اين كه لقمه ی جويده تحويل بگيرن . انتظار دارن معلم كل درس را مثل يك لقمه ی آماده با سئوالات اضافی و چكيده تحويلشان دهد ! بعيد می دانم اين نگرش را بتوانم عوض كنم ولی شايد بتوانم در برابر اين جريان شنا كنم . بچه ها عجيب نمره ای شده اند . به مفاهيم توجهی نمی كنند . اين بی توجهی به علوم انسانی نتايج خوبی نخواهد داشت .

۲- برنامه ی اردوی اصفهان مشخص شد . از ۵شنبه دوهفته ديگه تا دوشنبه ی بعدش.


کلمات کلیدی:
 
مسجد محله ما
ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٧  

همون روزي كه افطاري بچه هاي دوم بود و براي افطار رفته بوديم مسجد امير المومنين از بچه ها خواستم كه در مورد آن مسجد و اين كه چه نقاط ضعف و قوتي دارد برايم بنويسند . چند تا از نظر ها برايم جالب بود . البته شايد بعضي هايش براي حميد آقاي ايماني هم جالب تر باشد چون عجيب زده تو خط فمينيزم و از اين قبيل ايسم ها :

مهراد باستاني :

۱- بهتر است مساجد دو طبقه باشند زيرا در اين صورت به راحتي مي توان بخش برادران طبقه ي اول و بخش خواهران طبقه ي دوم قرار گيرد و درهاي مجازا !‌داشته باشد .
۲- بهتر است هميشه در مساجد نماز جماعت خوانده نشود چون بعضي نمي توانند به نماز جماعت برسند و ناراحت مي شوند .
۳- از ورود اديان ديگر به داخل مسجد جلوگيري نشود چون شايد آن ها هم به اسلام گرايش كنند .
۴- بهتر است مساجد مربع باشند تا مردم به راحتي در آن جاي بگيرند !

شاهين حضرتي : 

 لوسترهاي مسجد در ارتفاع زيادي نصب شده اند كه ممكن است در هنگام خواندن كتاب دچار مشكل شود.

بابك باقري :

 محل بيشتري براي نماز خانم ها باشد يعني محل مسجد 50 درصد براي خانم ها و 50 درصد ديگر براي آقايان باشد تا مساوات رعايت شود !

چی كار كنم از دست اين بچه ها !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 

از همون چيز نوشت ها ! ( ياد كاكتوس به خير )

۱- آقا رضا گفته : مفيد هنوز مفيد... فرق‌‌هايی هم که کرده همش از سياست کلان و مديريت و کادر نيست. خيلی هاش هم به ما و شما و اونا و بقيه برمی‌گرده!! مفيد رو که سياست کلان و استراتژی نساخت که ... مفيد را من و تو شما و اونا و بقيه ساختن!!!

:::::::::::: من نگفتم مفيد مفيد نيست . ولي قطعاَ عوض شده . بايد باور كرد كه شرايط معيشتي توي خيلي چيزها تأثير داره . نگو نه . اگر الان بود مطمئنم نه من مي توانستم مفيد درس بخوانم و نه ۸۰ درصد از دوستانم .

۲- محمد آقاي صادقي تو هم كه ما رو كشتي با اين كلاست !

۳- مسعود نوشته :سلام سعید، وبلاگت رو می خونم، جالبه! یک جوری می بردم توی زمانهای قدیم که حالا مثل یک خواب می مونه! معلم راهنماها، افطاریها، دفتر گزارش و هزار تا چیز دیگه.

:::::::::::: خيلي مخلصيم

۴- آقا محسن عزيزي حق با شماست . خيلي چيزها رو نمي شه كميت كرد و بيدار موندن بچه ها تو شب قدر رو با امتياز جواب داد ولي تو بگو چه كار ديگه اي مي شه كرد ؟


۵- علي آقاي نعمت اگه من وسط كه البته نه ته مجلس حاج آقا مجتبي فلافل مي خوردم بگو كي اغفالم كرد !! البته نذار بگم بعضي ها ! چي كار مي كردند .

۶- امين جان سرت خورده به جايي ؟ برام نوشتي :سلام. همون که آقا پاليزبان گفت! بعد ماه مبارک در خدمتيم. يا علی

:::::::::::: پاليزبان كي چيزي گفت ؟


 


کلمات کلیدی:
 
برداشت آخر !‌ كات
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٤  

امشب ...

شب قدر آخره . اگه امشب شب قدر باشه ۸۳ ساله كه دارم مطلب می نويسم !! معادل ۱۰۰۰ ماه . می گن قراره امشب كارهای سال بعدمون مشخص بشه . بعضی ها می گن هر كاری كرديم قراره امشب بخشيده بشه . بعضی ها می گن امشب قراره سال بعد چی كار كنيم !‌ با عرض معذرت از همه ی بعضی ها !! ...

من اعتقاد دارم امشب شب كاشت نيست امشب شب برداشته ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت وسط نوشته ! :

عليرضا مقيمی می گفت پارسال وقتی كه چراغ ها خاموش بود و حاج آقا مجتبی داشت قرآن سر می گرفت ديدم بغل دستم نور می آد . البته نور موبايل ! چشمم افتاد به صفحه ی موبايل طرف . ديدم كه داره عكس های آن چنانی توی موبايل رو می بينه . می شه اون جا باشی ولی اون جا نباشی .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بقيه ی مطلب :

شب قدر دوم يعنی پريشب بچه هاب سوم رو برده بوديم مسجد جامع بازار . البته من كه نه عليرضا .ما هم يك كم كمك كرديم . علی نعمت و مسعود حسينی هم بودند . زنگ زدم محمد مقيمی گفت كه هيئت لحاف دوزا دعوته . در ضمن قراره يه ربع هم بلندگو بدن دستش و بخونه ! كار خيلی خوبی بود . بچه هايی كه آمده بودند خيلی حال كردند . كاش شرايطی فراهم می شد تا تموم بچه هايی كه می خواستند ، می توانستند شركت كنند . موقع دعا از خدا خواستم به حق پاكی اين بچه ها دعاهای ما را هم مستجاب كند . شايد باور نكنيد ولی اعتقاد دارم خيلی از چيزهايی كه دارم از دعای شاگردانم دارم .

بايد امشب بروم

و چمدانم را كه به اندازه ی تنهايی من جا دارد بردارم

كفش هايم كو

 


کلمات کلیدی:
 
نمايشگاه قرآن
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢  

گفتم كه دو سه روز پيش با ۴۰ تا از بچه ها رفته بوديم برای بازديد از نمايشگاه قرآن . فضای خيلی قشنگی بود . البته ما نديد بديد ها مشغول ديد زدن در و ديوار مصلای امام خمينی بوديم كه فكر كنم هر سانتی مترش كلی خرج برداشته باشه . يكی از بچه ها می گفت : آقا می گن كمبود بودجه داريم اون وقت اينجا رو نيگا ...

۱- احمدی نژاد طبق قراری كه بود برای بازديد از نمايشگاه اومد . ما رو هم از طبقه ی دوم ريختن پايين تا فضای امنيتی فراهم بشه . از اين حرصم گرفت كه گويا توی تلويزيون گفتن بازديد ايشون كلا در بين مردم بوده . بعيد می دونم ما مردم بوديم !

۲- نمايشگاه كش اومده ولی كيفيتش همونه كه بود . زرق و برق اضافی تر  

۳- از غرفه ی بچه های ايسكا و ايكنا و كلا كانون قرآنی ها هم ديدن كرديم . رضايی زاده معاون ايكنا هم بود . البته به علاوه رضا ايراندوست دوره ۱۸ مفيد . اين جا هم از ديدن مفيدی ها بی نصيب نمونديم . اه

۴- بيشترين خريد بچه ها از نمايشگاه كتاب شناسايی جن بود !

۵- محمد مقيمی يك تنه كل نمايشگاه را به هم ريخت . بچه ها را فرستاده بود تا دعای مشلول پيدا كنند . بچه ها هم يكی يكی به كل غرفه ها سر زدند تا پيدا كنند . كم مانده بود سر در غرفه ها بزنند : دعای مشلول نداريم . لطفا سئوال نفرمائيد .

۶- خيلی خوش گذشت . برای اولين بار در تاريخ خاتم به موقع برگشتيم مدرسه . ۳ دقيقه به ده مونده بود كه به مدرسه رسيديم . والدين شوكه شده بودند .

نمايشگاه قرآن


کلمات کلیدی:
 
شب قدر
ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱  

روزهای بعد از شب های قدر خيلی كوتاهه !

امروز يه كار عجيب كردم . هر روز نظارت داشتم تا ساعات خواب بچه ها دير وقت نباشد . امروز به بچه هايی كه بيش از ساعت ۱۲ شب بيدار بودند امتياز دادم ! خودشان تعجب كرده بودند . در ضمن يكی نوشته بود ساعت ۴ خوابيده ‏و من هم بهش امتياز داده بودم . سر كلاس گفت آقا ما خيلی خسته بوديم و ساعت ۴ بعد ازظهر خوابيديم تا ساعت ۷ امروز صبح !

خوابم مياد . من رفتم ...


کلمات کلیدی: