روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

ميان وعده
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۳٠  

ديروز توی يک روزنامه همشهری خبری رو خوندم که بسيار ناراحتم کرد . يکی از معاونين وزارت رفاه گفته بود که قرار است به دانش آموزان محروم مدارس ميان وعده ی رايگان بدهند . می دونی يعنی چی ؟ يعنی اين که زنگ تفريح که شد اکبر و اصغر و نرگس و... را صدا بزنن و بگن : بيا اين هم ميان وعده ی غذائيت !

۱- اين حضرات می فهمن که وقار يک شخص و آبروی او چه ارزشی دارد ؟
۲- هيچ راه ديگری برای کمک به اين دانش آموزان وجود ندارد ؟
۳- راستی طرح شير رايگان داره اجرا می شه ؟

خدايا !‌ به مسئولين ما اندکی شعور اعطا بفرما که در کنار يک کار خداپسندانه مثل گاو نه من شيرده عمل نکنند !


کلمات کلیدی:
 
معلم انشا
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢٩  

کلاس سوم راهنمايی که بوديم يک روز معلم ژوليده ای از در اومد تو به نام عماد الدين شيخ الحکمايی و همين طور که از اسمش بر مياد معلم انشا بود . قيافه کپی عرفای قرن چهارم . به خاطر همين بود که وقتی داشت خودش را معرفی می کرد گفت من شيخ الحکمايی هستم و يکی از بچه ها ادامه داد : متوفی به سال چهارصد و پنجاه و يک قمری !‌ و طبيعتا کلاس رفت روی هوا .

يکی از چيزهای خوبی که اين بنده خدا شروع کرد و خيلی به دردم خورد نوشتن بود . بايد هر روز يک صفحه از اتفاقات دور و برمون می نوشتيم . يعنی هفته ای هفت صفحه . بعضی از بچه ها می گفتند نمی توانيم چيزی بنويسيم . می گفت هفت صفحه بنويسيد نمی توانم بنويسم . اون روزها بعضی مواقع کارم به <نمی توانم بنويسم> می رسيد .

امروز هم از همون روزهاست . اين قدر مقدمه چيدم تا يادی کنم از يکی از معلم های دبيرستان مفيد و بگويم که :

نمی توانم بنويسم !


کلمات کلیدی:
 
سمت
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢۸  

چند وقتی می شد که هر موقع می رفتم توی حياط مدرسه چند نفری را می ديدم که مشغول کپی برداری از روی تکليف همديگر هستند . کاری که اگر در زندگيشان نهادينه شود کلاهشان پس معرکه است. از فردايش خودم شدم مأمور !‌ ميرم توی حياط و کتاب و دفتر متقلبان را جمع می کنم و می سپرم دست معلم راهنما يا معلم درس مربوطه تا هر طور که خواستند اقدام کنند . اسمش را هم با بچه ها گذاشته ايم :

سمت : ستاد مبارزه با تقلب !

چه راه هايی وجود داره که ميشه جلوی اين تقلب ها را گرفت ؟

( کامپيوترمان بالاخره از بيمارستان برگشت ) 


کلمات کلیدی:
 
اخراج
ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢٧  

رايانه مان كه بنا بود امروز درست شود از آن جا كه اين جا !‌ايران است تحويل نشد و كار به فردا موكول شد . امروز براي اولين بار مجبور شدم 5 نفر از بچه ها را نصفه و نيمه اخراج كنم چون براي سومين بار متوالي تكليفشان را انجام نداده بودند . اگر سخت نگيرم ضررش را خودشان خواهند ديد. از نمره امتحاناتشان مشخص است . راستي دارم يه نامه مي نويسم براي حضرت مسيح (ع) . منتظر باشيد ...


کلمات کلیدی:
 
اصل مطلب
ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢٦  

مژده اول اين كه رايانه مان درست شده و قراره فردا از كارخونه برگرده ! پيشاپيش حضورش را تبريك عرض مي نمايم .
مژده دوم اين كه ...
اين روز ها دارم احساس مي كنم كه كارهايم داره جواب مي ده و كم كم دارم با بچه ها ارتباط صميمي تري پيدا مي كنم . (هرچند كه بايد بگويم مهر و محبت دست خداست و ربطي به كس ديگري ندارد! ) تازه كار اصليم داره شروع مي شه . وقتي اين حس صميميت بيشتر مي شه تازه بايد بري سراغ اصل مطلب . اصل مطلب نزديكه . امروز با اول ها كامپيوتر داشتم . آخرين تحقيق هاي مربوط به وبلاگ را جمع كردم . مي خواهم وارد گام بعدي بشوم . يعني براي پايه اول راهنمايي خاتم يك وبلاگ درست كنم . مسئوليتش را هم به بچه ها واگذار كنم .
ان شاء ا... به زودي . بعد از امتحانات ميان ترم


کلمات کلیدی:
 
معلم محبوب
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢۳  

فردا بچه ها امتحان اجتماعي دارن كه من معلمشون هستم . نگراني خاصي ندارم چون مي دونم كه همشون تلاش خودشون رو مي كنن . نه اين كه بخواهم تعريف كنم ( آره جون خودم ) ولي بچه ها به درسي كه معلمش را دوست داشته باشند بيشتر علاقه نشان مي دهند و خيلي از علايق بچه ها به درسي خاص از علاقه به معلم آن درس ناشي مي شود . پس چه بهتر كه معلم درس هاي مهم و اختصاصي را از بين افرادي انتخاب كنيم كه مي توانند بهترين ارتباط را با بچه ها داشته باشند .


کلمات کلیدی:
 
سوخت
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢٢  

ديروز كامپيوترمان سوخت ! طبيعتاَ اينترنتمان هم گل گرفته شد . الان هم اويزان يك جاي ديگر هستم براي تايپ و فرستادن دو كلوم حرف كه شايد هم حسابي نباشد . فعلاَ دعا كنيد حال كامپيوترمان خوب بشه ! از دوستاني كه نمي توانم مدتي به وبلاگ هايشان سر بزنم عذرخواهي مي كنم .


کلمات کلیدی:
 
ياد بگير!
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢۱  

از اول اين هفته تصميم گرفتم اوليای بچه هايی رو که توی آزمون جامع تستی نمرات کمی گرفته اند دعوت کنم مدرسه تا باهاشون در مورد وضعيت درسی فرزندشون صحبت کنم . از ديروز هم که امتحانات ميان ترم شروع شده . امروز متوجه شدم پدر يکی از بچه ها را که دعوت کرده ام و انصافاً مرد جا افتاده ای بود خودش معلم است و سابقه ی ۳۴ سال تدريس دارد . صحبت نيم ساعته ام خيلی پربار بود چون لازم نبود در بعضی موارد خيلی توضيح بدهم . چيزی که برايم خيلی جالب بود تواضعش بود . تواضعی که کمتر در جاهای ديگر يافت می شود . می گفت :من معلم دوره ی دبيرستان بوده ام و چيز خاصی از راهنمايی نمی دانم ( قابل توجه علی آقا نعمت ) شما هر راهنمايی که بکنيد در خدمت هستم . خودم مقداری خجالت کشيدم که در برابر پيشکسوتم صحبت کنم ولی به هر حال چند تا نکته رو که به يادم می اومد برای بهتر شدن وضعيت فرزندش بيان کردم . وقتی که رفت با خودم گفتم اين روحيه يعنی روحيه ی معلمی :

 تا بلدی ياد بده وگرنه ياد بگير .

دمش گرم و سرش خوش باد


کلمات کلیدی:
 
هانی چيت چيان
ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢٠  

سال گذشته برای من سال خيلی خوبی بود . در پايه دوم راهنمايی مدرسه راهنمايی خاتم منطقه شش معلم راهنما بودم . البت مثل امسال . فرقش اين بود که پارسال هانی هم بود . نه اين که امسال بد بگذرد نه . فقط می نويسم من باب دلتنگی و يادآوری دوران خوش گذشته . هانی چيت چيان فارغ التحصيل دبيرستان سروش تهران که سال گذشته با هم مسئوليت دوره ی ۱۳ مدرسه خاتم را برعهده داشتيم . سال خيلی خوبی بود . توانسته بوديم که با همپوشانی ايجاد شده بين خودمون به خيلی از مسائل رسيدگی کنيم . خوبی پارسال اين بود که هر دوتامون مسئول يک پايه بوديم ولی امسال من و علی مسئول يک پايه هستيم ولی در کلاس های مجزا . همين کار هماهنگی را سخت تر می کند ولی همون خاصيت مفيدی بودن که از ف تا فرحزاد می رويم خيلی از مشکلات را حل می کنيم . بگذريم ...

هيچ موقع آن خداحافظی آخر را با بچه های دوم پارسال فراموش نمی کنم . توی يکی از اردوگاه های شمال تهران .چون تهران کار داشتيم با بچه ها خداحافظی کرديم و با هانی راه افتاديم طرف تهران ولی دلمون نيومد اين قدر سريع برگرديم . با هانی چند تا شاخه از شقايق های وحشی که روی تپه ها تا دلت بخواد بود رو چيديم ( گير نديد بد آموزی داره ) برگشتيم طرف بچه ها . اونا می خواستن از سالن ورزش برن طرف کمپ استقرار . براشون ۵ دقيقه ای صحبت کردم و بعد به هر کدومشون يه شاخه گل داديم . بچه ها ديگه دست بردار نبودند . از سر و کولمون بالا می رفتن . اکثريت را فرستاديم توی مينی بوس و ده تايی از بچه ها هم سوار پرايد هانی شدند !‌ بقيه ی مسير رو که داخل اردوگاه بود و مثل جاده ی چالوس پيچ و خم داشت را با بوق بوق رفتيم !! هنوز صحنه هاش جلوی چشمامه . وقتی خواستيم خداحافظی کنيم همديگه رو نمی ديديم . آخه هم چشم های ما خيس بود هم بچه ها ...

هانی الان مسئول کانون های قرآن دانشگاه تهران (جهاد دانشگاهی ) شده . اميدوارم هر جا هست در کارهايش موفق باشد . هنوز هم بچه ها از من سراغش رو می گيرن . حتی همين امروز... 

عکس زير رو آخرين روز قبل از واگذار شدن کمد هانی توی مدرسه به يه معلم ديگه گرفتم .

کمد هانی


کلمات کلیدی:
 
سايه مرگ
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٩  

دچار يه مسئله ی کوچيک شدم . روزهايی که مدرسه ها تعطيله بايد بنويسم يا نه ؟ ديدم با اين حساب بايد سه ماه تعطيلی رو بی خيال نوشتن شم . به همين دليل از همون نوشته ی کنار وبلاگ پيروی می کنم . هر وقت که عشقمان کشيد به روز می کنيم . البته بنا داريم اين عشقمان از شنبه تا چهارشنبه بکشد . البته به غير از روزهای تعطيل . توی اين چند روزه اتفاقات مختلفی افتاد . توی زاهدان ميزبانمان حسابی ولخرجی کرده بود و مکان اسکانمان هتل استقلال زاهدان بود . به همين علت هم به اينترنت دسترسی داشتم ولی ديدم بهتره طبق قولی که دادم چهارشنبه به روز کنم . اما اين چند روزه هم که هوا آن قدری آلوده شد که مدرسه ها تعطيل بشن . اگه با همين وضعيت پيش بريم فکر کنم بايد خيلی بيشتر روی آموزش غير حضوری فکر کرد . همين طوريش از سه شنبه تا حالا مدرسه ها تعطيله که ممکنه ادامه هم پيدا کنه . همه ی اين ها را گفتم ولی حرف اصلی ام امروز اين نيست .

سه شنبه که نشستيم توی طياره و خواستيم برگرديم تهران يکی از همراهان گفت آقا شنيدی توی تهران يه هواپيما سقوط کرده ؟ گفتم نه !‌ گفت پس نگران ميشی هر وقت رسيديم تهران بهت می گم !! و دقيقا هم همين کار را کرد . وقتی نشستيم تو مهرآباد گفت که يه هواپيما سقوط کرده توی مجتمع توحيد . سريع به ذهنم رسيد حامد سعادت نيا که از دوستان قديمی ام است خونشون اون جاست . هرچند می دونستم بادمجان بم آفت ندارد تماس گرفتم خونشون . هواپيما خورده بود بلوک جلوئيشون و شکر خدا آسيبی به خانواده شان نرسيده بود . بعد هم خبردار شدم دو تا از بچه های ايسنا هم توی پرواز بودند . سريع با حبيب تماس گرفتم . اسم هاشون آشنا بود ولی به قيافه يادم نمی آمد . عکس هايشان را که ديدم قريب را شناختم . عکاس ايسنا . بعضاً توی برنامه های خودمون ديده بودمش . خدا رحمتشان کند . الان هم دارم از مجلس ختمشون تو ايسنا ميام . صفار هرندی وزير ارشاد صحبت کرد و رفت . مرگ ... نزديک ترين واژه ای که می خواهيم دورترين باشد

وقتی شنيدم چند نفر از ساکنين مجتمع مسکونی هم متاسفانه فوت کرده اند ياد آن آيه شريفه ی قرآن افتادم که می گويد : مرگ شما را هم فرا می گيرد حتی اگر در برج های مستحکم باشيد .

خدا کند قبل از مرگمان کارهايمان را کرده باشيم 


کلمات کلیدی:
 
خداحافظ
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱۳  

امروز آن قدری کار داشتم که نتوانستم به روز کنم . ساعت ۹ و نيم شبه . بايد سريع برم خونه . فردا دارم می رم زاهدان . يک جلسه ی کاری دو روزه که البته ربطی به معلمی ام نداره . فردا و پس فردا نيستم . اگه زنده بوديم مطلب بعدی را چهار شنبه می نويسم . بالاخره پروازه ديگه ...

خدا نگهدار


کلمات کلیدی:
 
نشانه ها
ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٢  

اين چندمين بار است که در پرشن بلاگ حالم گرفته می شود . کل متن را می نويسم و وقتی ارسال می کنم همه چيز پاک می شود . اميدوارم حالشان درست و حسابی گرفته شود . در ادامه مباحثی که درباره رسانه ملی داشتم ديشب تلويزيون فيلم نشانه های ام.نايت . شيامالان را نشان داد که جزء فيلم های ترسناک تقسيم بندی می شود . دستشان درد نکند ولی کاش به خانواده ها آگاهی لازم را بدهند تا به همراه فرزندانشان باشند . تلويزيون ما خوب بلد است آستين يک انگشت بالاتر از آرنج خانم ها را سانسور کند ولی در نمايش صحنه های ترسناک و خشن دست و دلبازی فراوانی دارد . اميدوارم بفهمند که نمايش يک فيلم ترسناک و يا خشن هم همان اثر بد را بر ذهن مخاطب می گذارد . از بچه هايی که فيلم را ديده اند خواسته ام درباره فيلم بنويسند . خودم هم در مورد آن بيشتر خواهم نوشت .

نشانه ها

 


کلمات کلیدی:
 
مشکل رسانه ملی
ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٩  

دانشجو که بوديم مشکلاتمان با رسانه ی ملی از يک جنس ديگر بود . جنسی که الان کاری با آن ندارم . جنس مشکل جديدم يک جور ديگر است . همه يا بهتر بگويم اکثريت قريب به اتفاق والدين از تلويزيون می نالند . علت اصلی درس نخواندن بچه هايشان را همان می دانند . البته به نظر من با يک برنامه ريزی اصولی می شود هم تلويزيون تماشا کرد و هم به درس ها رسيد اما مشکل دوتاست : اول اين که بچه ها اهل برنامه ريزی نيستند . دوم اين که پدر و مادر ها بيش از حد رئوف شده اند . چه کار بايد کرد ؟  


کلمات کلیدی:
 
دکتر فرجی دانا
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۸  

روز يکشنبه جلسه ی خداحافظی يک معلم بود . معلمی که سه سال پيش به مديريت بزرگترين و قديمی ترين مرکز آموزش عالی کشور برگزيده شد و بعد از سه سال با مردانگی کنار رفت . دکتر رضا فرجی دانا

در سال اول رياست دکتر فرجی دانا بر دانشگاه تهران به علت مسئوليتی که داشتم افتخار استفاده از اين استاد را داشتم . هرچند در بعضی اوقات صدايمان را هم بر هم بلند کرديم . ولی به اين نکته اذعان می کنم که به داشتن چنين مديری در رأس دانشگاه تهران افتخار می کرديم . اميدوارم هر کجا هست خداوند به سلامت داردش

دکتر رضا فرجی دانا


کلمات کلیدی:
 
باز هم محمد امين
ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٦  

اين بار نمی خواهم خودم مطلب بنويسم . يادتونه يه مطلب در مورد محمد امين که از وبلاگ آقا معلم برداشته بودم ؟ حالا بقيه ی ماجرا از زبان همان آقا معلم بوشهری...

سلام..........

بالا خره اینترنت شهر ما قطع شد و ما از دنیای مجازی دور شدیم برای اتصال به اینترنت باید کد بندر عباس بگیریم که سرعت و خط مخابرات به تمام معنا افتضاح هست.بر اثر یه بارندگی دو روز کد نداشتیم!حالا هم که دارم می نویسم رفتم تو یه شهر دیگه.... اما باز هم می نویسم و ادامه می دم   .....حتی اگه اینترنت نداشته باشم! چون این وبلاگ و شما بازدید کننده ها به من انگیزه می دین که مشکلات رو تحمل کنم........

دیروز محمد امین رو بردیم نزد پزشک متخصص مغز و اعصاب ....مادرش همراهمون بود و عموش چون پدرش توان بلند کردن محمد امین رو نداره( خودش نیمه فلج هست)..........دکتر بور بور متخصص مغز و اعصاب که خیلی هم خوش برخورد  و مهربان بود با امین ...دستور سی تی اسکن رو داد و هزینه ی ویزیت هم نگرفت.......رفتیم سی تی اسکن و کارش رو انجام دادیم ....
دکتر که نتیجه ی سی تی اسکن رو نگاه کرد گفت که این بیماری هنوز درمان نداره....... و کاری برای امین نمی شه کرد این ویروس ها کم کم همه ی مغز او رو می گیرند و تمام حواس و کارایی رو ازش می گیرند ......و بیمار با گرفتاری و مشکلات فراوان بالاخره جانش رو از دست می ده.
اما گفت برای این که خیالتون راحت بشه و کار رو تمام کرده باشین ببرینش بیمارستان( اسمش الان یادم نیست) تهران اونجا متخصیصن نورنوژیست مغز و اعصاب کودکان هستند. اگه درمانی برای این بیماری پیدا شده باشه اونا خبر دارن و می دونن.
با یه دل شکسته و غمگین از مطب خارج شدیم و راه افتادیم.....
این قدر ناراحت بودم که خرید هایی که قرار بود انجام بدم برای خونه همه رو ولش کردم. اما وقتی رسیدیم خونه ی امین و پدرش و خواهر و برادراش رو دیدم ناراحتی هام صد برابر شد.
می دونید چرا؟
برای اولین بار رفتم تو خونشون و دیدم که پدرش و سه تا خواهر کوچولوش( زینب - آمنه - سکینه) روی یه حصیر کهنه بدون زیر انداز و تشک تو همون خونه ی قدیمی خوابیدن عکسش رو حتما ميذارم تو وبلاگ الان همراهم نیست......حتی بالش درست و حسابی نداشتن ....پدرش از مال دنیا فقط یه بز داره فقط یک بز نه بیشتر.........اونم می خواست به ما بده در عوض کاری که برای امین کردیم...به زور جلو گریم رو گرفتم......

با خودم فکر می کنم و به همه ی ادمایی که این مطلب رو می خونن هم می گم :

حالا که کاری برای نجات جان امین نمی شه کرد نباید چند صباح باقی مانده از زندگیش رو اجازه داد که تو محرومیت کامل و فقر مطلق به سر ببره و با این وضعیت بمیره... تازه خواهر ای کوچولوش و پدر پیرش و مادرش که هستن...........لا اقل بیایم دست اینا رو بگیریم.... خیلی ها می گن به کمیته ی امداد و بهزیستی مراجعه کنین. از اونا هم داریم کمک می گیریم و در حال اقدام هستیم اما تا کمک اونا برسه و مراحل قانونی بگذره و بودجه ها به این جور خانواده ها برسه ....ممکنه نوش دارو بعد از مرگ سهراب باشه... دیگه محمد امینی زنده نباشه و یا خانوادش هم یه بلای دیگه ای سرشون اومده باشه ..تو این روستا چندین خانواده زیر فقر و صفر هستند.

محمد امین و پدرش

حرف هایی هست که من از این روستا برم توی شهر خودمون و اونجا کار کنم اما با همه ی مشکلات نمی تونم وجدان خودم رو قانع کنم.... اگه از این روستا برم و حتی از شهر خودمون دنبال کار و مشکلاتشون رو بگیرم باز هم احساس گناه و مسولیت می کنم........

خلاصه این روز ها وضعیت آشفته ای دارم.......

دوست دارم از اتفاقات شیرین و خاطرات جالب این روستا هم بنویسم اما غم ها و غصه ها و محرومیت ها اجازه نمی دن........

زیاد نوشتم و حرف زدم اما هنوز دلم خالی نشده........

باز هم خواهم نوشت...............موفق و پایدار باشید.

2 نوشته شده در  يکشنبه بيست و نهم آبان 1384ساعت 12:43  توسط آقا معلم 
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
پن:
 
اللهم عجل لوليک الفرج ...
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت ...
فقط شعار ...
 

کلمات کلیدی:
 
ما همه داريم بزرگ می شيم ...
ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٥  

سه شنبه شب تا ساعت ۹ونيم توی ترافيک ايران ايرتور نشسته بودم . قرار بود هواپيما به مقصد اصفهان تا يه ربع ديگه بپرد . خبری از بليط ثبت شده نبود . آخر سر بليط رسيد . رديف ۱ . پشت سر خلبان . تا رديف چهارم خالی بود و من يکه و تنها نشسته بودم اون جلو . بماند که همين بليط را هم با کارت غذاخوری گرفتم ( به جای کارت شناسايی ) مسئول امنيت پرواز نگاهی انداخت و با خنده گفت : آقا پارتی داشتی ؟ گفتم : قرار بود روی بوفه بشينيم ، پر شده بود فرستادن کنار راننده !

پول بليط هواپيما زور نداشت . اين زور داشت که يک سوم پول هواپيما را دادم به تاکسی فرودگاه تا منو برسونه اردوگاه شهيد بهشتی . خيلی حرصم دراومد . وقتی رسيدم اردوگاه بچه ها خوابيده بودند.اولش با علی نعمت نشستيم و روز اول اردو رو مرور کرديم .بعد هم با محمد مقيمی و علی رمضانی نشستيم تا ساعت ۳ نصفه شب . تو همون شب چراغ قوه ام را برداشتم و رفتم يه سرکی به اتاق بچه ها کشيدم . هنوز يه عده ای بيدار بودند و پچ پچ می کردند . ياد اردوی پارسال افتادم . اردوی بندر شرفخانه ...

خاطرات سفر زياد است . بنای نوشتن آن ها را ندارم . فقط می خواهم احساس آخر مسافرتم را بنويسم . بعد از سه روز با اونا بودن احساس می کنم فضاشون خيلی با پارسال متفاوته . دارن بزرگ می شن و متاسفانه با اين بزرگ شدن خيلی از مشکلات داره براشون پيش مياد . سعی کردم توی اين چند روز يه ذره غير مستقيم باهاشون صحبت کنم ولی...

بايد اين واقعيت را قبول کرد ما هرچقدر هم تلاش کنيم در نهايت خانواده ی اين بچه ها هستند که تاثير نهايی را می گذارند و اگر خدای ناکرده تعليمات خالی از مذهب خانواده در تضاد با مدرسه باشد بچه ها در نهايت کار به راه خانواده خود می روند مگر موارد بسيار معدود .فقط از خدا می خواهم که تأثير ما را بيشتر کند .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پن :

از همه ی عزيزانی که لطف کردند متشکرم .


کلمات کلیدی:
 
وبلاگ دردسرساز
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱  

امروز يه وبلاگ برای کل بچه ها دردسر ساز شد! ديشب ساعت ۹ بچه های سوم و کلاس ۱/۲ راه افتادن طرف اصفهان . من هم برای بدرقشون رفتم . توی برگه ی راهنمايی اردو نوشته بودن قراره من هم همراه بچه ها برم ولی به علت جلسه ای که امروز صبح داشتم نرفتم . به بچه های دوم هم گفته بودم که کتاب و دفتر اجتماعيشون رو با خودشون بيارن تا درس های عقب افتاده را جبران کنيم . يادتونه که گفته بودم می خوام کتاب رو خيلی زود تموم کنم . بله داشتم می گفتم . علی نعمت دبير محترم رياضی توی وبلاگش نوشته بود که من هم قراره برم اصفهان . تا اين جای کار مشکلی ايجاد نمی کرد ولی مشکل از اون جايی شروع شد که بهنام عزيز شاگردم به وبلاگ علی مراجعه کرد و اين مطلب را خواند و باعث شد که تکاليفش رو انجام نده و صبح هم به دوستاش بگه که من نميام و همين باعث بشه بقيه هم که ننوشتن بی خيال نوشتن بشن .  

امشب قراره برم اصفهان اردوی بچه های خاتم. عليرضا احسانفر زحمت کشيده و بليط هواپيما را okکرده . بايد ساعت ۱۲ برسم اصفهان . اين بار با بچه های سوم . همونايی که پارسال و پيارسال مشاورشون بودم . دلم خيلی براشون تنگ شده . دل کندن از اونا برام سخت بود ولی چه می شود کرد . اگه زنده بوديم و هواپيمايمان به کوه ها نخورد مطلب بعدی را روز شنبه خواهم نوشت . پس تا شنبه


کلمات کلیدی: