روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

جاسوس
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۳٠  

گاهی وقت ها معضلاتی در مدرسه به وجود می آيد که اگر کادر مدرسه ( مثل مدير ، ناظم ، مشاور و ...) از آن اطلاع نداشته باشند به راحتی تبديل به يک بحران می شود . برای جلوگيری از اين کار هر کس برای خودش يک راهکاری دارد .
يکی برای بچه ها بپا می گذارد . بچه ها بهش می گن جاسوس يا آنتن يا چيزی تو همين مايه ها . معمولاً‌اين بچه ها زود تابلو می شوند و از جانب بچه ها طرد می شوند و در نتيجه يک مأمور سوخته ! روی دست مدرسه باقی می ماند.

جاسوس

يکی ديگه سعی می کنه بدون بپا گذاشتن از نماينده کلاس اطلاعات مورد نظر خودش رو استخراج کنه . نتيجه اش محبوبيت بسيار شديد!! نماينده کلاس است .

يکی ديگه سعی می کنه با ايجاد رفاقت با بچه ها از زير زبونشون حرف بکشه . با اين که تامدتی موفق است ولی به محض مشاهده اولين برخورد غير دوستانه اين رابطه تبديل به يک رابطه خصمانه می شود.

و....

اما يکی هم سعی می کند آن قدری با بچه ها رفيق باشد که اگر مشکلی پيش آمد خود بچه ها پيش قدم شوند و مشکلاتشان را درميان بگذارند .

نمی گويم کاملاً جزء دسته آخر هستم ولی تمام تلاشم را به کار بسته ام تا جزء دسته آخر باشم . هر چند که بعضی مواقع به همين دليل بعضی اتفاق ها از دستم در می رود چون نمی شود با همه دانش آموزان تا اين حد صميمی شد .

اگر شما به جای من معلم يا من معلم راهنما بوديد چه کار می کرديد ؟


کلمات کلیدی:
 
عينک حميدرضا
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٩  

حميدرضا از اون دست بچه هائيه که مظلوم نيست ولی حرف بقيه خيلی براش مهمه . اول سال مادرش به من گفت : حميدرضا عينکيه ولی حاضر نيست توی مدرسه عينک بزنه . لطفاً شما رسيدگی کنيد . من هم رسيدگی کردم و به حميدرضا گفتم اگر فردا عينک نزده باشی حق نداری بيای مدرسه . فکر می کنيد نتيجه چی شد؟ فرداش دست خط همون مادرش رو آورد که آقای بابائی لطفاً گير ندهيد و بی خيال شويد ! بعداً فهميدم که حميدرضا خودش را کلی به در و ديوار کوبيده که عينک نزند و مادر هم به علت هايی تسليم شده است . حالم خيلی گرفته شد . اين جريان گذشت و من چندين بار از حميدرضا خواستم که علت را بگويد اما چاره ساز نشد . آخرش تير آخر را چند روز قبل شليک کردم ! در روزنگارش نوشتم : بعضی ها بين عينک زدن و مدرسه ديگر رفتن دومی را انتخاب می کنند.... همون طور که فکر می کردم نتيجه داد : زنگ بعدش برام يه نامه آورد که نوشته بود به علت ترس از مسخره کردن يکی ديگه از دانش آموزان عينک نمی زنه . بيشتر شاکی شدم . کلی صحبت کرديم و بنا شد از شنبه هفته بعد عينک بزنه . حالا همه اين ها به کنار ...

برام يه سئوال پيش اومده . من خودم از سال اول دبستان عينک می زدم . انواع و اقسام متلک بچه ها را هم در همان دوران کودکی تحمل می کردم و بعد از مدتی عين خيالم نبود . چرا بچه ها اين قدر کم جرأت می شوند؟


کلمات کلیدی:
 
بخشنامه شادمانی
ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢۸  

دو سه روز قبل بخشنامه ای از آموزش و پرورش در مورد شادمانی در مورد انرژی هسته ای به دستمان رسيد . خواستم عکسش را بگذارم ديدم که خيلی سنگين می شود . بنابراين چند جمله ای از بخشنامه ای را می نويسم و لينک آن را هم می گذارم . البته بعد از ذکر  چند نکته :

۱- قطعاً دستيابی به چرخه سوخت هسته ای از بزرگترين افتخارات علمی ايران پس از انقلاب اسلامی بوده است که شايد بتوان تنها يک بديل برای آن يافت . ( دستيابی به سلول های بنيادی )

۲- .... بنابراين ما خيلی خوشحاليم .

۳- و قطعاً از ديدن چنين بخشنامه های فرمايشی حالمان گرفته می شود ...

۴- شادمانی بخشنامه نمی خواهد ! اگر می خواست برای فتح خرمشهر ، دوم خرداد و يا هشتم آذر ( راه يابی ايران به جام جهانی در ۸ سال پيش ) هم لازم بود !

گوشه ای از بخشنامه :

... ايجاد تبليغات و فضا سازی مناسب در مدارس { از طريق} :
تهيه و توزيع بروشور
نصب پلاکارد با شعارهای مبتنی بر ديدگاه های مقام معظم رهبری و رئيس جمهور محترم
پخش سرودهای انقلابی
حرکت دسته جمعی دانش آموزان برای حضور در مساجد نزديک به مدرسه و برگزاری نماز جماعت در مدارس با حرکت پرشور همراه با اعلام شادمانی نسل جوان از موفقيت های علمی جوانان کشور
اختصاص يک زنگ درسی به عنوان زنگ عزت و غرور ملی
برقراری ايستگاه های صلواتی در بيرون محل ادارات و پذيرايی از مردم با نقل و شربت و شيرينی
برقراری ايستگاه های صلواتی در مدارس جنب ميادين و يا خيابان های اصلی
در راستای شکرگزاری اعلام شده ، شايسته است هماهنگی های لازم جهت حضور دانش آموزان و همکاران در نمازجمعه مورخ ۲۵/۱/۸۵ بعمل آيد.


کلمات کلیدی:
 
نخستين معلم
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٦  

امروز که رفتم مدرسه اول صبح مراسم مولودی برای ميلاد پيامبر بود . بچه ها را که ديدم ياد بچگی های خودم افتادم :

اعظم يا اکرمش فرقی نمی کند . سال های نخستين دوره ابتدايی بودم . آن قدر که هنوز فرصت شنيدن لغات مختلف را نداشتم . انتهای کتاب دينی مان چند حديثی از ائمه و پيامبر ( عليهم السلام ) نوشته بود . در تعجب بودم آن پيامبری که من در فيلم محمد رسول الله (ص) ديده ام با اين اکرمی که در انتهای نام مبارکش آمده است تناسبی ندارد ! و در دوران کودکی سبب خنده چند نفری از بزرگان خانواده شدم ...

از آن روز ها ، سال ها گذشته . کودک آن روز نوجوانی را پشت سر گذاشت و به جوانی نشست . خوب که نگاه می کنم تأسف می خورم به حال خودم . امروز تفاوت اعظم و اکرم را خوب می دانم ولی کو ذره ای تبعيت . ساده بگويم . زندگی پيامبران زيادی را خوانده ام . با کمال احترام به تمام شان همه آن ها يک جايی بريده اند . کم آورده اند . حتی اولوالعزم هايشان . اما در مورد رسول ما اين خداست که خطاب به ايشان می فرمايد : ای محمد دست از هدايت آن ها بردار . آن ها هدايت نشدنی هستند .... ( و البته بدا به حال امتی که خدا هم از آن ها دست می کشد)

در اين چند ساله شايد لحظه به لحظه صحرای عاشورا را حفظ باشم . شايد حکايت های زيادی را از مولا علی (ع) نقل کرده باشم . شايد ... اما هر چه می گردم جای رسول خدا در زندگيم خالی بوده . اگر از من بخواهی لقبی از القاب رسول الله را بگويم فقط می گويم : پيامبر رحمت . رحمت . رحمت . 

فردا سالروز ولادت نخستين معلم مسلمانان جهان است . معلمی که آمد تا مکارم اخلاق را کامل کند . خدايا ما را در پيشگاه معلم خوب و مهربانمان شرمنده نکن .

والا پيامدار! محمد (ص)
گفتي که  يک ديار
هرگز به ظلم و جور نمي ماند
بر پا و استوار .
آنگاه،
تمثيل وار کشيدي
عباي وحدت،
بر سر پاکان روزگار .
در تنگ پر تبرک آن نازنين عبا
ديرينه، اي محمد (ص)
جا هست بيش و کم
آزاده را که تيغ کشيده ست بر ستم!؟
      


کلمات کلیدی:
 
سوخت هسته ای
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢۳  

۱- بالاخره ايران به چرخه کامل سوخت هسته ای دست پيدا کرد . ديشب خبرش اعلام شد . مبارکه . ديشب جای مير حسين موسوی ، هاشمی رفسنجانی و سيد محمد خاتمی خالی بود . دستيابی به اين تکنولوژی يک شبه و يک ساله نبوده است . هر کس تلاش گذشتگان خود را ناديده بگيرد در آينده ديده نخواهد شد .

اگه از دستشون می افتاد!؟

۲- يکشنبه گفتم که سر کلاس اجتماعی بحث اين را داشتيم که همياری و هم دلی به چه دردی می خورد . به بچه ها گفتم علاوه بر مسائل انسانی که همواره مورد اشاره و تأکيد دينمان بوده بايد حواسمان باشد وقتی به کشورهای همسايه کمکی می کنيم همين کمک نقش بازدارنده ای در جلوگيری از آسيب رسانی های بعدی به کشورمان را دارد و يا هنگامی که ايران حزب الله لبنان را حمايت می کند به فکر اين است که از حملات بعدی اسرائيل جلوگيری کند . البته بايد يادمان باشد که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است . اگر تمام اين کارها را بکنيم ولی به مناطق محروم خودمان نرسيم ، در نهايت نتيجه مطلوبی در بر نخواهد داشت .


کلمات کلیدی:
 
راوی روايت فتح
ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٢  

گاهی وقتا آدم خيال می کنه معلم کسي هست که سر کلاس بهش درس داده . اما توی زندگی می بينه خيلی ها هستن که آدم توی يک چهار ديواری ازشون درس نگرفته . کلاس درس اين آدما حتی به زمان هم محدود نيست چه برسد به مکان ! روزی که خبر شهادت سيد مرتضی آوينی را از تلويزيون شنيدم يک ربع گريه کردم . برای اولين بار بود که تصويرش را می ديدم اما صدای دلنشينش برايم آشنا بود . چندين سال گذشته و از اين معلم چيزهای زيادی ياد گرفته ام . يادش گرامی ...

آوینی - avini

 


کلمات کلیدی:
 
مرحوم سيد حسن نيرزاده نوری
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢۱  

متن زير را از سايت به گمانم مدرسه علوی برداشتم . اگر کسی اطلاعات بيشتری از اين مرد بزرگ دارد دوست دارم بشنوم. حيف که عکسی از اين مرحوم پيدا نکردم . همان طور که گفتم مزار ايشان در باغ طوطی شهر ری است :

خوب بیاد دارم به سه نفر دیگر از دوستان فارغ التحصیل دبیرستان علوی در تابستان سال 44 ، به عنوان معلم کلاس اول به دبستان علوی آمدیم واولین سال معلمی خود را تحت نظر مرحوم نیر زاده گذراندیم و توفیق شاگردی ایشان نصیبمان شد . او معلم راهنما و سرپرست کلاسهای اول بود . واقعا اعجوبه ای بود ، گاه با تب شدید به مدرسه می آمد ، ما چهار نفر او را آماده می کردیم ، قرص می آوردیم ، چای می ریختیم ،لباس کدخدائی می پوشاندیم ، ریش و سبیل می چسباندیم ، کلاه و کفش آماده می کردیم  تا او با حالت تب دار به کلاس می رفت ، در آن زمان شاگردان 4 کلاس اول را که حدود 120 نفر می شدند در سالن اجتماعات جمع می کردیم ، درس اصلی را ایشان می دادند و بعد ما در کلاس تمرین می کردیم . شاید قابل فبول نباشد این مرد تب دار حدود 2 ساعت در کلاس پای می کوبید ،فریاد می زد ، صدای چندین نفر را تقلید می نمود و تحت عنوان نمایش کد خدا و اکبر درس می داد ، مثل یک جوان 14 ساله چابک  و سر حال ، وقتی درس تمام می شد و بچه ها به حیاط می رفتند ، مانند مرده ای روی سن سالن می افتاد او عاشق بچه ها بود و در نهایت هم خود را فدای سربازان کوچک امام عصر ( عج ) نمود .

يک خاطره :

 روزی به مدرسه آمده بود ، شاگردی را در ایوان دیده بود که مشغول گریه است ، نزد او آمده ، از علت گریه پرسیده بود ، معلوم شده بود که آنقدر در کلاس اذیت کرده که معلم را کلافه کرده ، معلم هم با یک پس گردنی او را از کلاس بیرون کرده است . وقتی رسیدم مشاهده نمودم که نیر زاده زانو زده و با ( همان لباس شیکی که معمولا به به تن داشت ) همراه با آن کودک مشغول گریه است ، هر دو با هم گریه می کردند ، جلو آمدم سلام کردم ، و علت گریه را پرسیدم ! با ناراحتی تمام گفت : فلانی : آخر این بچه کوچک چه دارد که معلم جرات کند او را بزند و از کلاس بیرون کند . کلی خواهش و تمنا کردم ، برای ایشان و آن شاگرد خطا کار چای آوردم ، از معلم کلاس نیز تقاضا کردم تا شاگرد را به کلاس بپذیرد . آن وقت نیر زاده راضی شد و به دفتر آمد .

شاید نوار های تصویری ایشان را از تلویزیون دیده باشید ، البته این نوار ها اصل نیست . یک سری نوار از دوره کامل تدریس یک ساله ایشان با همت فراوان دوستان و زحمت سنگین مرحوم نیر زاده ضبط شده بود که پس از مراجعه به صدا و سیما معلوم شد ( یا ازروی غرض یا اشتباه ) چون نوار نداشتند روی نوار های مرحوم نیرزاده چیزهای دیگر ضبط کرده اند !! وقتی ایشان جهت دریافت یک کپی از نوارهای خود به صدا و سیما مراجعه کردند و این پاسخ را شنیدند و نتیجه زحمات یک ساله خود را نقش بر آب و مطمع نظر افراد مغرض یا لا ابالی یا نادان نسبت به این سرمایه عظیم دیدند آنقدر ناراحت شدند که شاید یکی از علل سکته قلبی ایشان همین اتفاق بود . البته پس از بهبود نسبی ، بنا بر اصرار همکاران محترم مدرسه نیکان ، چند نواری از کلاسهای ایشان آنهم نه بطور کامل و نه با آن توان کاری قبلی ضیط شد تا یادی از ایشان باقی بماند و به بوته فراموشی سپرده  نشود . عده ای از همکاران ایشان سعی کردند که روش ایشان را ادامه دهند ولی متاسفانه قادر به انجام آن نشدند چون نیر زاده هم مبدع این طرح بود و هم سراپا عشق و علاقه ، و این قابل انتقال و آموختن به دیگران نبود . درود بی پایان به روح پر فتوحش و دعای شاگردان و همکارانش نثارش باد .


کلمات کلیدی:
 
حراست تاليا
ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٠  

۱- اين هم از آن حرف هاست . ديديم يکی دو روزه که محمد حسابی کسل شده و از اين حرف می زنه که امروز و فرداست که بيان و بگيرنش و بره زندان! يکی زنگ زده به اين محمد مقيمی ما و گفته که از حراست تاليا زنگ می زنه و مسئول پيگيری اس.ام.اس های سياسی است ! بعد از پيگيری کل قضيه کشک از آب در می آيد و فرد مورد نظر هم يکی از بچه های بسيج محل بوده که می خواسته محمد رو سر کار بذاره !

۲- امروز صبح از برنامه صبح به خير ايران يه برنامه از مدرسه نشون دادن . ساعت ۶:۵۵ صبح . به گمانم در دو، سه روز آينده هم در اين زمان قسمت های بعدی را نشان خواهند داد .  

۳- قرار شده صبحگاه مدرسه رو در روز پنج شنبه معلم ها اجرا کنند . عليرضا مقيمی و مسعود حسينی و من و ... چه شود ...

۴- امروز با بچه ها اجتماعی داشتم . بحث زيادی شد . مشروحش بمونه برای چهارشنبه .

۵- جمعه رفته بوديم باغ طوطی . همون کنار حضرت عبدالعظيم . هر موقع می رم يه نفر رو فراموش نمی کنم . مرحوم سيد حسن نيرزاده نوری . معلم خاطرات دوران کودکی ما که از تلويزيون برنامه هاش پخش می شد :

ب با آ چی می شه ؟ با با با می شه

پ با و چی می شه ؟ پو پو پو می شه ... 

تو مايه های فردوس حاجيان جديد ! خدايش رحمت کناد . يک روز در مورد او بيشتر خواهم نوشت.


کلمات کلیدی:
 
آموزش هلی !
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٩  

1- امروز سالروز ولايت امام عصر (عج) است . تا الان که خبری نبوده . اميدوارم که آخرش شرمنده نشيم.

۲- بچه ها حسابی باد خوردن . بايد هلشون داد . يا علی


کلمات کلیدی:
 
تغيير ساعت مدارس
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٦  

مدرسه ما هم مجبور شد از امروز قانون برره ای را اجرا کند و از ساعت ۷ صبح شروع به کار کند . نمی دانم چرا اين قدر لجم می گيرد . نمی دانم از اين حرصم می گيرد که دولت جديد يهو می زند زير يه قانون ۱۴ ساله که خوب بوده يا از اين که ۱۴ سال نمی فهميديم و يک کار بد انجام می داديم !‌ در هر دو صورت احساس خيلی بدی دارم . از اون بدتر ديدن قيافه ی خواب زده بعضی از بچه هاست که برای رسيدن به سرويس بايد ساعت ۵ از خواب بيدار بشن . يکی نيست به اينا بگه آقا جون اين بچه ها تو خانواده ای زندگی می کنه که اکثراً پدر خانواده زودتر از ۱۰ نمی تونه بياد خونه . با اين حساب که بچه هم بايد ۱۰ بخوابه . پانسيون تأسيس کنيم چطوره ؟ تغييراتی از اين دست بايد در همه بخش ها ايجاد شود که متأسفانه يک دست نيست . بعيد می دانم اين قانون تداوم چندانی داشته باشد .


کلمات کلیدی:
 
مسير سبز
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٥  

امسال در اردوی جهادی سرخس با آقايی به نام مرکزی آشنا شدم که صاحب و مدير ۶ مدرسه غيرانتفاعی در آن منطقه است . از پيش دبستانی تا پيش دانشگاهی . دخترانه  و پسرانه . علت اين کارش هم اين بوده که احساس می کرده با سيستم بسته آموزش و پرورش نمی شود کار عميق و فرهنگی انجام داد . بنده خدا خيلی پايه بود . حال کردم . با علی نعمت و امين احمدزاده و آرش کيالاشکی جلسه ای داشتيم و بنا شد به چند تا از مدارس مهم تهران لينکشون کنيم تا بيان برای بازديد . اين ديدار برايم خيلی جالب بود . يه مسير سبز می ديدم : از روستاهای سرخس تا روستاهای بوشهر . از مرکزی تا پهلوزاده . معلم هايی که غم نان خودشان را ندارند و مدام از بن و بيمه صحبت نمی کنند . شايد نگيريد چی می گم ولی احساس می کنم آموزش و پرورش نوين در سرتاسر ايران عزيزمان در حال شکل گيری است . بايد کمک کنيم . بايد در سال پيامبراعظم(ص) هر کس يک گام پيش تر بيايد . وظيفه من هم شايد برقراری اين ارتباطات باشد .


کلمات کلیدی:
 
عشق خستگی نداره
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٤  

اولين روز کاری سال  ۱۳۸۵ است . امروز صبح که می خواستم از خانه خارج شوم از زير قرآن ردم کردند . انگار قراره برم مسافرت . يه مسافرت يه ساله . خدا کنه اين مسافرت يه سالمون به خوبی و خوشی و با برکت و سعادت باشه .

۱- دو ، سه روزی می شود که از اردوی جهادی فارغ التحصيلان دبيرستان مفيد که در منطقه سرخس بود برگشته ام . هنوز دلم با بچه هاست . و اين بار شديد تر . خداوند همه شان را حفظ کند . ارتباطات خوبی با معلمان آن منطقه برقرار کرديم که ان شاء الله مفصل تر خواهم نوشت .

۲- علی آقا مربی ۱۲ فروردين تصادف کرده . ماشين بهش زده . چند دقيقه ای هم بيهوش بوده . شکر خدا الان حالش خوبه . خدا بهش سلامتی بده .

۳- امروز رفتم مدرسه . از ديدن دوباره بچه ها خيلی شادم . خدا کنه بتونم توی اين دو ، سه ماه باقيمانده هر آن چه از توانم بر می آيد برايشان انجام دهم .

بيائيم سال جديد را با عشق شروع کنيم و با عشق کار کنيم .

عشق خستگی را زمين می زند .


کلمات کلیدی: