روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

نمره زوري
ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٩  

يك هفته ای به آغاز امتحانات مانده كه می بينی درسی را كه تدريس می كنی در برنامه امتحانات نگنجانانده اند ! هر چند كه درس از نظر آموزش و پرورش غير رسمی است ولی با مسئولين رده بالا از قبيل رئيس و ارباب و استاد و ... توافق صورت گرفته است كه اين درس در مدرسه كاملاً‌جدی گرفته شود . درس رايانه

چند سالی هست كه مشغله ی هر درس و هر سمتی را كه در مدرسه داشته باشم قطعاً‌ رايانه هم تدريس می كنم چون اعتقاد دارم كه بسيار تأثيرگذار است و هزار و يك دليل ديگر . حتی برای اين جدی گرفتن مشغول تدريس مهارت های ICDL در مدرسه راهنمايی هستيم .بعد از اين كه متوجه شدم درسم در ليست امتحانات نيست با تأكيدهای مكرر به مقامات رده بالا بالاخره راضيشان كردم تا آزمون برگزار شود . البته برای اين كه به عزيزان و نوگلان باغچه های زندگی خانواده ها ! آسيبی وارد نشود بنا را بر اين گذاشتم تا به جای آزمون سفت و سخت يك آزمون ساده تستی برگزار كنم . براي اين آزمون هم ۱۲۰ تا سئوال نمونه دادم و گفتم كه ۴۰ تا از بين همين سئوالات می آيد . در طرح سئوال هم نهايت دقت را كردم تا سختشان نباشد . حتی به جای ۴۰ سئوال ۴۲ سئوال طرح كردم تا يك نمره كمكی هم در امتحان موجود باشد . و در پايان ...

نمره بعضی از بچه ها بسيار نااميدكننده بود . با اين كه خيلی ها با تلاش كمی نمره ۲۰ گرفته بودند . كاملاً‌مشخص بود كه افرادی كه نمره پايين گرفته اند حتی به خود زحمت نداده اند تا يك بار اين سئوالات را مرور كنند . نمرات را نوشتم و به مدرسه تحويل دادم .

( در اين جای داستان يك زلزله اتفاق می افتد ! )

پائين ترين نمره ام كه ۱۰ بود تبديل به ۱۵ شده بود و قس علی هذا . نمرات به صورت خودكار روی نمودار رفته بودند . با هزار و يك توجيه : كه اين بچه لطمه می خورد ، كه پائين ترين نمره اش رياضی بوده كه ۱۶ شده ، كه اين كه در جلسه ی توزيع كارنامه موج ايجاد می شود و ....

شرمنده شاگردانی هستم كه خودشان نمره بالا گرفتند . خيلی می خواستم ننويسم ولی اين حداقلی ترين كار بود . با مقامات رده بالا ! شرط كردم فردا داخل كارنامه بچه ها يك نامه می گذارم :
از آن هايی كه خودشان نمره ۲۰ گرفتند تقدير می كنم
و به آن هايی كه نمره بالاتری گرفته اند می گويم كه لياقتشان چه مقدار بوده است

نتيجه اخلاقی : بعضی از معلمان گرامی خيال می كنند با ارفاق كيلوئی به بچه های ضعيف فقط در حق آن ها لطف كرده اند . كاش می دانستند اين عين ظلم به آن دانش آموزی است كه جای يللی و تللی و فوتبال و جام جهانی و هزار ... ديگر به درسش بها داده است .

امضا : يه معلم عصباني


کلمات کلیدی:
 
خداحافظ جام جهانی ۲۰۰۶
ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٧  

بگذار يك دفعه هم كاملاً فوتبالی بنويسم ! بازی ايران و پرتقال هم تمام شد . اين بار تقصير كه بود ؟ علی دايی يا ...؟ وقتی كه تيم برتر ليگ ايران در تيم ملی حتی يك سهميه نداشته باشد راجع به مربی تيم ملی چه می شود گفت ؟ بهترين دروازه بان ليگ و بهترين مهاجم روی نيمكت می نشينند تا بقيه در زمين يه قل دو قل بازی كنند . هيچ وقت تيم ملی كشورم را اين قدر دست و پا بسته نديده بودم . فقط يك بازيكن در حد غيرت ايرانی بود : كعبی ! مفسر تلويزيون قشنگ می گويد . يك دانش آموز معلم می خواهد ولی يك دانشجو استاد می خواهد . تيمی كه به جام جهانی می رود استاد می خواهد نه مربی !

پدرخوانده يا برانكو ؟


کلمات کلیدی:
 
مصاحبه آزمون ورودي
ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٤  

1- مصاحبه ها امروز تقريباً به پايان رسيد . ملاكمان فقط كنار گذاشتن بچه هايی بودند كه برايمان مشخص می شد در طول سال بسيار خودشان و مدرسه را اذيت خواهند كرد . بچه ای كه نتواند با سيستم مدرسه هماهنگی پيدا كند خودش عذاب خواهد كشيد و صد البته مدرسه را هم عذاب خواهد داد . هم ملاك های علمی و هم ملاك های اخلاقی .يكی آمده بود كه به مادرش ناسزا می گفت . آن هم در ۱۱ سالگی . بزرگ بشود چه می شود اين پسر ...

۲- خيلی ها موقع مصاحبه می گفتند كه نمی خواهند حتی اگر قبول شوند به مفيد بروند . علتش هم اين بود كه می گفتند زياد مذهبی هستند و خشك . نمی دانم چرا ما فارغ التحصيلان حسی از اين خشكی نداشتيم !

۳- چند موردی پيش آمد كه پدر يا مادر نماز خوان بودند ولی ديگری بالعكس . تعجب می كنم چطور با هم زندگی می كنند !

۴- خدا كند نسل خوبی را برای سال بعد انتخاب كرده باشيم تا نه آن ها اذيت شوند و نه ما .


کلمات کلیدی:
 
جام جهاني
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٢  

۱- هر چقدر هم كه بخواهی بگويی نسبت به فوتبال و جام جهانی بی خيال هستی از بازی تيم ملی كشورت نمی توانی بگذری . ديشب بعد از گذاشتن فهرست قبول شدگان آزمون ورودی مدرسه روی وبلاگ با چند تا از معلم ها كه در مدرسه مونده بودند نشستيم به تماشای بازی ايران - مكزيك . در نهايت هم مكزيك با كمك روح پدر دروازه بانش و همين طور روح علی دايی و ميرزاپور توانست تيم ايران را به خاك سياه بنشاند . از مدرسه كه خارج شديم شهر در سكوت وحشتناكی فرو رفته بود . حالا می فهمم چرا در برزيل و آر‍ژانتين فوتبال يعنی زندگی مردم . يعنی نان . يعنی مرهمی بر تمام نداشتن هايشان . كاش اين فوتباليست های وطنی می فهميدند كه می توانند مرهمی بر زخم خيلی ها باشند . حتی يك شب !

۱.۵- دست عزيز عكاسمان دارد راه می افتد . تلنگر را می گويم . آقا رضا مقدم :

ايران - مكزيك ( جام جهاني )

۲- مصاحبه آزمون ورودی مدرسه شروع شد . گفته بودم كه اتفاقات جالبی می افتد . ساده ترينش رياست جمهوری آقای خامنه ای قبل از احمدی نژاد است ! و همين طور رهبری خاتمی يا هاشمی و حتی شاهرودی ! به يكی از بچه ها می گم می دونی معنی اسمت كه اولش سيد داره يعنی چی ؟ می گه يعنی آقا . می گم : من هم می تونم سيد باشم ؟ می گه : نه بايد پدرتان اسمتان را سيد بگذارد !


کلمات کلیدی:
 
آزمون ورودي
ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢۱  

1- ديروز می خواستم از حضرت زهرا(س) بنويسم . اينترنتمان به ناگه قطع شد و رايانه هم تركيد . قطعاً سعادت نداشته ام . بماند برای ۲۰ روز بعد

۲- امروز آزمون ورودی مدرسه راهنمايی خاتم برگزار شد . چند تا نكته جالب به چشم می خورد . حدود ۲۸۰ نفر ثبت نام كرده بودند كه حدود ۶۰ نفر غائب بودند . علتش هم دير برگزار شدن آزمون به نسبت ساير مدارس بود . جالب اين كه اكثر غائبين كسانی بودند كه زودتر ثبت نام كرده بودند . بناست ظهر امروز برگه ها تصحيح شود و عصر هم نتايج وارد يك وبلاگ شود . در اين چند ساله كه دور و بر آزمون ورودی بوده ام برايم جالب بوده كه بچه ها می آيند و می روند و ما هنوز هستيم . بدترين جای معلمی همين است . همين كه احساس كنی تو دائم داری تكرار می شوی و فرصتی برای تجديد نداری و از كنارت محصولات رشد يافته خارج می شوند . نه اين كه ديدن اين محصولات بد باشد بلكه ديدن وضعيت خودت عذاب آور می شود . خيلی از معلم ها را می بينم كه به حال شاگردان سال های قبلشان غبطه می خورند . اصلاً خوشم نمی آيد ...

۳- آزمون ورودی هم زمان مدارس هم مصيبتی شده است . و همين طور تراكم برگزاری امتحانات . از مدارسی كه می شناسم : مفيد جمعه ، سيدالشهدا ديروز عصر ، اسوه جمعه و خاتم و ميزان هم هم زمان امرز صبح . بچه ی بدبختی كه می خواهد شانسش را از دست ندهد خيلی سختی می كشد . و طبيعی است كه نتواند به علت تعدد امتحانات نتايج خوبی را كسب كند . اين هم يك مشكل

۴- پارسال سه ساعت چشم هايمان از حدقه درآمد تا برگه ها را تصحيح كنيم . ساعت ۴ عصر يكی از والدين گرامی زنگ زد كه چرا اسم بچه ی من روی سايت نيست . چك كرديم و ديديم دلبند جلبك ايشان ۲۰ تا از ۱۰۰ تا را درست زده است . وقتی به ايشان منتقل كرديم چند دقيقه ای آماج بدوبيراه بوديم و متهم شديم به پارتی بازی و هزار گناه ناكرده . خيلی حال داد !

۵- از فردا صبح هم بايد بروم برای آزمون مصاحبه . اتفاقات خنده دار زيادی در اين مصاحبه ها می افتد . برايتان خواهم نوشت .


کلمات کلیدی:
 
مدرسه يا اداره ؟
ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٧  

يكی از رسم های خوبی كه در مدرسه ی ما هست اينه كه ما معلم ها به مناسبت های مختلف دور هم جمع می شيم يا به مسافرت های كوتاه مدت می ريم . امروز به علت اتفاق خوبی كه برای مدير مدرسه افتاده بود ناهار را مهمان ايشان در پارك چيتگر بوديم . اكثر همكاران هم دور هم جمع بودند . شكر خدا هنوز مدرسه تبديل به اداره نشده است . اتفاقی كه برای مدارس خوبمان از جمله مفيد در حال روی دادن است . ضوابطی كه كاركردش گرفتن روح از محيط آموزشی باشد ارزشی ندارد . توی اين مسافرت ها خيلی از مطالب و هم فكری هايی كه نمی رسيم در طول سال بيان كنيم بيان می شود و خيلی از تجربه های كاری و اطلاعات آموزشی مبادله می شود . مثلاً امروز يك خبر بد شنيديم ! سعيد نصرالهی - شاگردمان - ديروز تصادف كرده و در بيمارستان بستری است . برايش دعا كنيد .


کلمات کلیدی:
 
۱۳
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٥  

۱۳ برای هر کسی نحس باشه قطعاً برای مدرسه خاتم و آقای منافی نحس نيست ! سال ۱۳۷۰ مدرسه راهنمايی خاتم که افتتاح شد من هم سال اول راهنمايی بودم . اون موقع تا جايی که يادم مياد مدرسه توی خيابون سازمان آب بود ولی به زودی به مکان فعلی يعنی پلاک ۱۳ کوچه اعتماد نقل مکان کرد . چند سالی طول کشيد تا منزل کناری با پلاک ۱۱ به مدرسه اضافه شود . امسال سيزدهمين دوره مدرسه فارغ التحصيل می شوند و اين دقيقاً‌مصادف شده با تأسيس دبيرستان خاتم . آرزويی که خيلی از خانواده های خاتمی ! داشتند . و اين بار : پلاک ۱۳ کوچه جواهری پور !  


کلمات کلیدی:
 
امام خميني(ره)
ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱۳  

يادم نيست امتحان چی داشتيم . فقط يادمه مثل ساير درس ها فوت آب بودم ! كلاس چهارم .چهاردهم خردادماه ۱۳۶۸. ساعت شش و نيم صبح بود كه بابا برگشت خونه . رفته بود نون بگيره . چشم هايش بگی نگی قرمز بود . فقط تونست بگه امام و بعد زد زير گريه . اون روز نمی دونستم امام يعنی كی . فقط اين رو می دونم كه يه عكس كوچيك از امام كه اون رو در حال لبخند زدن نشون می داد همراهم بود . خيلی دوستش داشتم . بی اختيار ديدم چند قطره اشك از گوشه ی چشم های من هم جاری شد . اولين اشك هايم بعد از محرم و شب های قدر برای امام بود .

امام خميني (ره)

كم كم كه بزرگتر شدم بيشتر امام را شناختم ولی هيچ كدوم از اين ها به اندازه ای زمانی نبود كه فاتح را شناختم . تا قبل از شناختن فاتح می دانستم امام را خيلی دوست دارم . خيلی زياد . بيشتر از تمام چهره های دوست داشتنی برای جوانان امروز ولی بعد از آشنايی با دكتر فاتح بود كه عميق تر با عظمت اين مرد بزرگ قرن آشنا شدم . امروز با كمال افتخار می گويم جزء افتخارات زندگيم زيستن در زمانی بود كه روح الله الموسوی الخمينی در آن زيست . و حيف و صد حيف كه نتوانستم به علت صغر سن در زمان حياتش درست دركش كنم . روح الله معصوم نبود - كه البته هيچ انسانی معصوم نيست - ولی جزء كم خطا ترين رهبران تاريخ بشر تا ابد ثبت خواهد شد . به گذشته كه نگاه می كنم احساس ناراحتی می كنم از اين كه نتوانسته ام گوشه ای از شخصيت اين مرد بزرگ را به شاگردانم معرفی كنم . شايد سن و سال بچه های دوره ی راهنمايی اين محدوديت را برايم ايجاد كرده بوده است . اما اميدوارم كه در سال های آينده در اين زمينه كوتاهی نكنم .


کلمات کلیدی:
 
بهترين - بدترين
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٠  

چند وقت قبل مطلب قشنگي از نشريه آموزشي – تربيتي روي تابلوي مدرسه نصب شده بود كه تصور دانش آموزان از بهترين و بدترين معلم ها را نمايش مي داد . در اين نظرسنجي از دانش آموزان آن ها اجازه داشته اند بيش از يك عامل را در مورد بهترين و بدترين معلم بيان كنند . نتايج بسيار جالب و شبيه به واقع درآمده است :

 

خصوصيات بهترين معلمان:

داشتن حس شوخ طبعي

جذاب كردن كلاس درس

تسلط بر موضوع درسي

توضيح روشن مطالب

صرف وقت براي كمك به دانش آموزان

عادل بودن نسبت به دانش آموزان

با دانش آموزان شبيه افراد بالغ رفتار كردن

برقراري رابطه خوب با دانش آموزان

توجه كردن به احساسات دانش آموزان

استثنا قائل نشدن بين دانش آموزان

 

خصوصيات بدترين معلمان :

داشتن كلاس خسته كننده

عدم توضيح روشن مطالب

استثنا قائل شدن بين دانش آموزان

داشتن نگرش منفي به دانش آموز

داشتن انتظارات زياد

برقرار نكردن رابطه با دانش آموزان

دادن تكاليف زياد

سخت گيري زياد

كمك نكردن و عدم توجه فردي به دانش آموزان

فقدان نظارت و كنترل بر كلاس

 


کلمات کلیدی:
 
شاگرد زرنگ
ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۸  

گاهی اوقات وقتی فكر می كنی همه چيز در يد با قدرت توئه می فهمی كه نخير عزيز جان . از اين خبرها هم نيست . حالا اين فهميدن دير و زود داره ولی سوخت و سوز نداره . نقطه ی قوت هر كسی می تواند نقطه ی ضعفش هم محسوب شود . خيلی وقت ها يه شاگرد قوی از درسش لطمه می خوره . می دونی چطوری ؟ غرور زياد حالش رو می گيره . يادم مياد در دوران دانش آموزی در درس مثلثات خيلی ضعيف بودم . يكی از بچه های كلاس كه خيلی در اين درس قوی بود بعد از اين كه نمره ده من رو ديد كلی مسخره ام كرد . اون روز بدجور دلم شكست و از خدا خواستم كه يه جوری حاليش كنه . با خودم عهد كردم اون قدری درس بخونم كه چند نمره از اون بالاتر بشم يا حداقل خودم رو به اون برسونم . البته در اين بين اتفاق جالبی افتاد . من برای امتحان پايان ترم همون نمره ۱۰ را گرفتم ولی دوست عزيزم نمره ۵ گرفت ! هيچ كس باور نمی كرد ولی ...

شعر زير را تقديم می كنم به تمام شاگرد زرنگ های كلاسم :

عقاب

روزي ز سر سنگ عقابي به هوا خاست
واندر طلب طعمه پر و بال بياراست
بر راستي بال نظر كرد و چنين گفت:
"امروز همه روي جهان زير پر ماست
بر اوج چو پرواز كنم از نظر تيز
مي بينم اگر ذره اي اندر تك درياست
گر بر سر خاشاك يكي ذره بجنبد
جنبيدن آن پشه عيان در نظر ماست"
بسيار مني كرد و ز تقدير نترسيد
بنگر كه از اين چرخ جفاپيشه چه برخاست
ناگه ز كمينگاه يكي سخت كماني
تيري ز قضاي بد بگشاد بر او راست
بر بال عقاب آمد آن تير جگردوز
وز ابر مر او را به سوي خاك فروكاست
بر خاك بيفتاد و بغلتيد چو ماهي
وان گاه پر خويش گشاد از چپ و از راست
گفتا:"عجب است اين كه ز چوبي و ز آهن
اين تيزي و تندي و پريدن ز كجا خاست!؟"
چون نيك نگه كرد پر خويش در آن ديد
گفتا:"ز كه ناليم كه از ماست كه بر ماست!"

ناصرخسرو


کلمات کلیدی:
 
سمنان
ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٦  

آخر هفته را سمنان بودم و البته شهميرزاد . نگيد كه بابا اين هم كه شد گاليور ! ( چه ربطی داشت ) اين سفرهايی كه من می روم اكثراً مربوط به بعد دوم كاريم می شود كه مجالی برای نوشتن در اين جا نيست . قبلاً يك بار در دوران دانشجويی به سمنان سفر كرده بودم . خاطرات آن سفر در ذهنم زنده شد . خيلی وقت است بچه های هم رشته ايم را نديده ام. الغرض ...

يكی از همراهان ما دكتر مهدی فيض ( البته مونده تا دكتر بشه ) معاون فرهنگی جهاد دانشگاهی دانشگاه شريف بود كه فارغ التحصيل دوره ۴ دبيرستان مفيد است . ايشان علاوه بر اين از اون دسته از آدم هايی است كه معلمی را رها نكرده و از معلمان تأثيرگذار دبيرستان خواجه نصير است . داخل دانشگاه سمنان كه بوديم ديدم داره با يكی از دانشجوها گپ می زنه . فهميدم كه طرف شاگرد ايشان بوده است . به شوخی گفتم :آدم ديگه كفرش در مياد هر جا كه ميره نمی تونه يه نفس راحت بكشه . گفت : هر چقدر هم سخت باشه ، شيرينه . يك گوشه از لذت های معلمی ...

راستی يه شعر درباره مسجد امام خمينی سمنان هست كه خيلی برايم جالب بود . می گن در مورد اين مسجد گفتن كه :

حيف از اين مسجد كه در سمنان بود
حيف از آن يوسف كه در زندان بود

امام جماعت مسجد می گفت كه يه مدتی عده ای از مردم می خواستند جلوی اين شعر بايستند به همين خاطر يه بيت شعر می سازند با مضمون زير و سردر مسجد نصب می كنند :

ای خوش اين مسجد كه در سمنان بود
لايق سمنان و اهل آن بود

يك ماه بعد باد می زند زير تابلوی شعر و از اون بالا می اندازدش پايين ! تاريخ رو نمی شه تحريف كرد عزيز...


کلمات کلیدی:
 
بچه های بهشت
ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۳  

پريشب خيلی خودم را نگه داشتم تا اشكم جاری نشود . بعد از اين كه فيلم مستند نيم ساعتی بچه های بهشت را ديدم فقط يك جمله در ذهنم موج می زد : اگر اين ها معلم هستند من هيچی نيستم .

پريشب تلويزيون از كانال يك فيلمی مستند را از يكی از مجتمع های بهزيستی كه نوجوانان عقب افتاده ذهنی و جسمی را نگهداری می كردند نشان داد . نوجوانانی كه فقط ۲۰درصد آن ها خانواده داشتند . و بقيه هم كه مشخص است : سر راهی . معصوميتی كه در چشم هايشان موج می زد بدجور روح زنگار گرفته ی روزمره ام را خراش می داد . در اين بين حرف معلم های آن ها شنيدنی بود . معلم هايی كه برای عشقشان كار می كردند . برای خدمت به اين بچه ها . كودك و نوجوانانی كه در عين عقب افتادگی حتی نابينا ، ناشنوا و يا محروم از توان حركتی و گويشی بودند . (حكمت خدا چيست ؟) بعد از ديدن اين برنامه دوباره يادم افتاد كه:

معلمی بدون عشق دوزار نمی ارزد.


کلمات کلیدی:
 
طی شد اين عمر
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱  

۱- نوشتن يه معلم وبلاگ نويس بايد با بقيه فرق بكنه يا نه ؟ از امروز تا اطلاع ثانوی كه به احتمال زياد پايان تابستان است ، در روزهای زوج خواهم نوشت .( شايد اگر پارسال بود در روزهای فرد می نوشتم !) اگر روز زوجی تعطيل بود نوشته ی آن روز را به روز بعدی موكول خواهم كرد . ان شاء ا...

۲- شعر زير شعری است كه در جلسه ی پايانی كلاس امسالم برای بچه ها خواندم .

طی شد اين عمر تو دانی به چه سان ؟

پوچ و بس تند چنان باد دمان

همه تقصير من است اين        

و خودم مي دانم

كه نكردم فكري،

كه تأمّل ننمودم روزي،

ساعتي يا آني

كه چه سان مي گذرد عمر گران؟

كودكي رفت به بازي،بفراغت،به نشاط

فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات

همه گفتند:كنون تا بچه است بگذاريد بخندد شادان

كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست،

بايدش ناليدن

من نپرسيدم هيچ      كه پس از اين ز چه رو    نتوان خنديدن؟

نتوان فارغ و وارسته ز غم        همه شادي ديدن؟

همچو مرغي آزاد         هر زمان بال گشادن؟   

سر هر بام كه شد خوابيدن؟

من نپرسيدم هيچ كه پس از اين ز چه رو بايدم ناليدن؟

هيچ كس نيز نگفت:زندگي چيست،چرا مي آييم………؟

بعد از چند صباح به چه سان بايد رفت؟

به كجا بايد رفت؟

با كدامين توشه به سفر بايد رفت؟   

من نپرسيدم هيچ،هيچكس نيز به من هيچ نگفت.

نوجواني سپري گشت به بازي،به فراغت،به نشاط.

فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات

بعد از آن باز نفهميدم من،كه چه سان عمر گذشت؟

ليك گفتند همه كه جوانست هنوز،

بگذاريد جواني بكند ،

بهره از عمر بَرَد      كامروايي بكند.

بگذاريد كه خوش باشد و مست،

بعد از اين باز ورا عمری هست

يك نفر بانگ بر آورد كه او      از هم اكنون بايد فكر آينده كند.

ديگري آوا داد  : كه چو فردا بشود  فكر فردا بكند.

سومي گفت:همانگونه كه ديروزش رفت ،

بگذرد امروزش،همچنين فردايش

با همه اين احوال        

من نپرسيدم هيچ    كه چه سان دي بگذشت؟

آن همه قدرت و نيروي عظيم    به چه ره  مصرف گشت؟

نه تفكّر، نه تعمّق و نه انديشه دمي،

عمر بگذشت به بی حاصلي و مسخرگي.

چه تواني كه زكف دادم مفت،

من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت.

قدرت عهد شباب،مي توانست مرا تا به خدا پيش بَرَد،

ليك بيهوده تلف گشت جواني          

هيهات

آن كساني كه نمي دانستند زندگي يعني چه       رهنمايم بودند،

عمرشان طي می گشت    بیخود و بیهوده،

ومرا مي گفتند كه چو آن ها باشم،

كه چو آنها دايم

فكر خوردن باشم،فكر گشتن باشم،فكر تأمين معاش،

فكر ثروت باشم،فكر يك زندگي بي جنجال ،فكر همسر باشم.

كس مرا هيچ نگفت 

زندگي ثروت نيست،

زندگي داشتن همسر نيست،

زندگاني كردن فكر خود بودن و غافل ز جهان بودن نيست،

من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت.

اي صد افسوس كه چون عمر گذشت       معنيش مي فهمم.

حال مي پندارم هدف از زيستن اين است رفيق:

من شدم خلق كه با عزمي جزم       پاي از بند هواها گُسَلَم

گام در راه حقايق بنهم     

با دلي آسوده     

فارغ از شهوت و آز وحسد و كينه و بخل  ، 

مملو از عشق و جوانمردي و زهد

در ره كشف حقايق كوشم،

شربت جرأت و امّيد و شهامت نوشم،

زره جنگ براي بد و نا حق پوشم

ره حق پويم و حق جويم و پس حق گويم

آنچه آموخته ام   بر دگران نيز نكو آموزم

شمع راه دگران گردم و با شعله ي خويش  ،

ره نمايم به همه گر چه سرا پا سوزم.

من شدم خلق كه مثمر باشم،نه چنين زائد و بي جوش و خروش،

عمر بر باد و به حسرت خاموش

اي صد افسوس كه چون عمر گذشت    معنيش مي فهمم

كاين سه روز از عمرم به چه ترتيب گذشت:

كودكي بي حاصل،نوجواني باطل،وقت پيري غافل

به زباني ديگر:

كودكي در غفلت ،نوجواني شهوت،در كهولت حسرت.


کلمات کلیدی: