روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

شايد من
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۳۱  

ياد گرفته ام از روي دست بزرگان نگاه كنم و بنويسم . حداقل خوبي اش آن است كه اشتباه ديگران را تكرار نمي كني و راه را زودتر پيدا مي كني . يكي از آن تقلب ها اين بوده كه ديده ام معلمي موفق بوده كه نسبت به كارش
تعصب داشته باشد ،
عرق داشته باشد ،
عشق داشته باشد .
آدم تا در كار گم نشود عاشق نمي شود . عده اي اصرار دارند كه اشتباه مي كني . نبايد اين طور باشي. معلمي هم يك شغل است مثل ساير شغل ها . خودت را نكش براي اين بچه هايي كه فردا فراموشت مي كنند . وقتي از شاگردت صحبت مي كني جوري صحبت نكن كه انگار برادر كوچكترت است . خودشان را هم راحت مي كنند : اين شاگرد همين قدر توانايي دارد . باقي اش به من مربوط نيست !  و به همين راحتي خداحافظ . اين انديشه ي محافظه كار ، شدت و ضعف دارد . حداقل مي دانم نام حتي يكي از اين معلم ها در تاريخ باقي نمانده است تا از او چيزي بياموزم . البته...

شايد من اشتباه كرده باشم !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برخی از نظرات جالب دوستان :

امين ( معلم ) :
تو که اینطور نیستی. من هم نیستم. نمی دونم تا کی می تونیم اینطور نباشیم. تا وقتی بریم سر خونه و زندگی؟ تا وقتی میز بهمون بدن؟ یا تا وقتی پیر بشیم؟ امیدوارم اگه اینطور نبودیم، مدرسه راهمون ندن.
یا علی

سروش:
سلام
آخ اگه بدونی مدرسه چقدر دلش برای چنين معلمی تنگ شده.... مفيد رو می گم .

رسايي :
عشق آب حياتيه كه بشر سالها و سالها دنبالش مي گشته. عشق لازمه انجام هر كار خوبيه از بندگي خدا گرفته تا فرزند بودن ، همسر بودن، كارمند بودن و نه كاربند بودن. به شما تبريك مي گم كه به راز موفقيت دست يافته ايد .خدا كند وجود همه همه مخصوصا معلم هاي انسان ساز جهان به نور عشق روشن بشه.


کلمات کلیدی:
 
همين طوری
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢۸  

جالبه . نمي دونم چي بايد بنويسم . هر روز كه مي خواهم بنويسم موضوعات مختلفي در ذهنم هست كه به فراخور موقعيت آن موضوعي را كه اهميت بيشتري دارد مي نويسم . بعضي اوقات كه در مي مانم به خاطر آن است كه نمي توانم موضوع مناسبي را براي آن روز پيدا كنم . نه اين كه حرفي نداشته باشم . هر چه باشد چانه ي معلم جماعت آن قدر گرم هست كه حرف براي گفتن كم نياورد . امروز در آزمون آئين نامه ي رانندگي قبول شدم . با نمره كامل ! جالبه هنوز مثل بچه ها از اين كه نمره ي كامل گرفته ام ذوق مي كنم ! استاد رانندگي ما هم از وقتي فهميده من معلمم من رو با مثال هاي معلمي اش كشته . مي خواهد تمام لم هاي رانندگي را با مفاهيم معلمي به من تدريس كند . خودش مي گويد به يك باستان شناس كه مشغول آموزشش بوده گفته : {{اگر من بميرم در علم باستان شناسي اختلاف مي افتد . چون اسكلتم متعلق به يك مرد است ولي فكم مثل فك خانم ها سائيده شده است ! }}
البته من فكر مي كنم اين اتفاق براي همه ي معلم هاي مرد هم مي افتد !
جالبه نه ؟ انگار بدون موضوع هم مي شه حرف زد ! 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برخی از نظرات جالب دوستان :

امين ( معلم ) :
در مورد فک موافقم. دیروز اردو بودیم. چهارده ساعت و نیم حرف زدم !!!

ياسمن ( معلم ) :
گواهينامه مبارک... فک معلمها تو اون دنيا اصلا معلوم نميشه مال چه موجوديه!


کلمات کلیدی:
 
واي من خموشم
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٦  

مي تواني نسبت به هر چيزي بي تفاوت باشي. ولي اين يكي را نه. فلسطين و لبنان چند روزي است كه در آتش مي سوزد. نمي شود غير از راهپيمايي كاري كرد؟ تا كي بايد منتظر ظهور جلودار باشيم؟ اين همه مظلوم فريادرس ندارند؟ حديثي از پيامبر اعظم ديدم كه فرموده بودند : دعاي مظلوم مستجاب مي شود حتي اگر مسلمان نباشد . امروز شيعيان لبنان تنهاترين روزهايشان را تجربه مي كنند . روزي تو خواهي آمد ...

وقت است تا بار سفر بر باره بنديم
دل بر عبور از سد خار و خاره بنديم

از هر كران بانگ رحيل آيد به گوشم
بانگ از جرس برخاست واي من خموشم

دريا دلان راه سفر در پيش دارند
پا در ركابِ راهوار خويش دارند

گاه سفر آمد برادر ، ره دراز است
پروا مكن ، بشتاب ، همت چاره ساز است

گاه سفر شد باره بر دامن برانيم
تا بوسه گاه وادي ايمن برانيم

وادي پر از فرعونيان و قبطيان است
موسي جلودار است و نيل اندر ميان است

تنگ است ما را خانه تنگ است اي برادر
بر جاي ما بيگانه ننگ است اي برادر

فرمان رسيد اين خانه از دشمن بگيريد
تخت و نگين از دست اهريمن بگيريد

يعني كليم آهنگ جان سامري كرد
اي ياوران بايد ولي را ياوري كرد

حكم جلودار است : بر هامون بتازيد
هامون اگر دريا شود از خون ، بتازيد

فرض است فرمان بردن از حكم جلودار
گر تيغ بارد ، گو ببارد ، نيست دشوار

جانان من برخيز و آهنگ سفر كن
گر تيغ بارد ، گو ببارد ، جان سپر كن

جانان من برخيز بر جولان برانيم
زان جا به جولان تا خط لبنان برانيم

آن جا كه هر سو صد شهيد خفته دارد
آن جا كه هر كويش غمي بنهفته دارد

جانان من اندوه لبنان كشت ما را
بشكست داغ دير ياسين پشت ما را

بايد به مژگان رُفت گرد از طور سينين
بايد به سينه رفت زين جا تا فلسطين

جانان من برخيز و بشنو بانگ چاووش
آنك امام ما عَلَم بگرفته بر دوش

تكبير زن ، لبيك گو بنشين به رهوار
مقصد ديار قدس همپاي جلودار

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برخی از نظرات جالب دوستان :

كاظم زارع :  اللهم عجل لوليك الفرج


کلمات کلیدی:
 
قاضي نظام - مدير دبيرستان خاتم
ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٤  

روز سه شنبه ي هفته ي گذشته جلسه ي معارفه ي مدير دبيرستان خاتم ( منطقه ۶ تهران ) بود . بالاخره بنا شد آقاي منافي در راهنمائي خاتم بماند و فرد ديگري براي مديريت دبيرستان در نظر گرفته شد . مدير دبيرستان آقاي قاضي نظام است كه گويا در دولت قبلي رئيس آموزش و پرورش منطقه ۱۱ تهران بوده است . صبح آن روز از مدرسه تلفن زدند و براي شركت در جلسه ي معارفه دعوت كردند . مشتاق بودم تا با ديدگاه هاي مدير جديد اشنا شوم .

.... جلسه ي نخست چندان دل چسب نبود . به عنوان اين كه مدارس نبايد سختگير باشند زيرآب مدارس مذهبي زده شد و گفته شد كه در اين مدارس دانش آموزان رياكار بار مي آيند! بعد هم چند مثال زده شد كه به نظر من ربطي به اصل موضوع نداشت و بيشتر بر اين نكته صحه مي گذاشت كه والدين بچه ها را رياكار مي كنند نه مدرسه ولي متأسفانه صفت رياكار ساز! به اين مدارس اطلاق شد. گويا فرزند ايشان در دوره ي راهنمايي در يكي از همين مدارس بوده و نتيجه ي خوبي عايد ايشان نشده است . انتظار همه چيز را داشتم به جز چنين تحليل هايي . شايد در مدارس مذهبي چنين اتفاقي بيفتد ولي حق نداريم به همه تعميم دهيم. اميدوارم به مرور زمان بيشتر با نظرات ايشان آشنا شوم و ذهنياتي كه برايم به وجود آمده است مرتفع گردد. از ماندن آقاي منافي هم به علل مختلف خوشحالم .حتي اگر ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برخی از نظرات جالب دوستان :

نويد نوري ( يكي از بچه هاي خاتم) :
سلام.تعريف آقای قاضی نظام را شنيدم. از يه بنده خدايی که در منطقه ۱۱ کار می کرد.ولی شنيده بودم که فرد بسيار مذهبی است.من از قبل هم می دانستم آقای قاضی نظام می شود چون شنيده بودم.منم اميدوارم ايشان را بيشتر بشناسم

امين ( معلم ) :
  توی هر دوره ای از اين رياکار ها هستن. معمولا اخراج می شن!

علي شهرستاني ( دوستان دوره ۲۱ مفيد ):
بابا صبر کن یه کم بگذره بعد زیراب بزن ...  نه ایشالا که با همدیگه مچ شین!


کلمات کلیدی:
 
تعويض معلم
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢۱  

تعليم رانندگی من ادامه دارد . كسی كه مسئول تعليم من بود بعد از ۶ جلسه به مرخصی رفت و به ناچار از امروز كس ديگری كارش را پيگيری می كند . فقط برايتان بگويم كه اين عزيز امروز روی كليه ی آموخته هايم در جلسات قبلی آب پاكی ريخت و احساس كردم هيچ چيزی بلد نيستم . خيلی گيجم كرد . لب مگسك كنار جوب !

هميشه همين طور است . وقتی كه معلم تعويض می شود حتی اگر معلم بعدی از اولی بهتر هم باشد تبعات زيادی خواهد داشت . بچه ها با يك لم راحت تر اخت می گيرند . اين تعويض اگر وسط سال صورت پذيرد كه فاجعه است ! نمونه اش در مدارس زياد بوده است . يادم می آيد در سال اول دبستان ۳ معلم عوض كردم . كاری كه اين چند ساله در مدرسه ی ما اجرا می شود اين است كه معمولاً‌ معلم درس های اصلی در طول سه سال راهنمايی ثابت می مانند و با هر پايه به سال بالاتر می روند و بعد مجدداً‌ از سال اول آغاز می كنند . به شخصه در ابتدا با اين تز مخالف بودم ولی حالا نتايج مثبت آن را می بينم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برخی از نظرات جالب دوستان :

محمد امين ( يك معلم )‌نوشته :
خوبه معلم ثابت باشه اما نه سه سال. توی سال تحصیلی نباید معلم عوض بشه. اما مطمئنی همه ی بچه ها با اون معلم راحت باشن؟ شاید یکی به خاطر معلم درسش بد بشه و بعد از سه سال دیگه نشه کاری براش کرد. خوبه بچه ها سلیقه های مختلف رو تجربه کنن. مجیط خیلی بسته هم خوب نیست. بچه ها بدون واکسن می رن مرحله بعد. حتی سیستم بسته ی قدیم مفید هم این قدر بسته نبود. بذار بچه هایی که از این سیستم می رن جای دیگه به دانشگاه برسن اونوقت با بقیه مقایسه کن و نتیجه بگیر.
چرا ما هیچ وقت فارغ التحصیلان راهنمایی رو تعقیب نمی کنیم که ببینیم توی دانشگاه چطور زندگی می کنن؟ رتبه شون توی دبیرستان های دیگه چطوره؟ چه مشکلات یا توانایی های روحی دارن؟

علي آقا نعمت نوشته :
تو مفيد معلم ها زياد عوض می شن. ولی با هم هماهنگ هستن.

نويد نوري ( يكي از شاگردهاي مدرسه خاتم ) :
سلام.دلم از این حرف خیلی پره چون امسال معلم ها بد عوض شدند. امیدوارم سال دیگه این چنین نشوند

خالق ناتمام !‌ نوشته :
سلام. وبلاگ بسيار جالبی داری. لذت بردم. ولی برای اين يکی کامنت می‌ذارم چون از اين قضيه دل پری دارم. چهارم دبستان که بودم يه معلم داشتيم به نام خانم افتخاری. دستای خيلی بزرگی داشت و بچه ها رو می‌زد. البته من که شاگرد اول بودم و کتک نمی‌خوردم اما از اين صحنه‌ها هميشه پشتم تير می‌کشيد. ايشون باردار هم تشريف داشتن و بعد از چند ماه رفتن برای زايمان و سی تا بچه ول شدن به حال خودشون. آواره اين کلاس و اون کلاس شديم. با وجود احترام زيادی که برای معلمين از جمله شما قائلم اما جسارتا بايد بگم خدا ذليلش کنه. اون سال رو با چه بدبختی‌ای تموم کرديم. هنوزم بعد از اين همه سال اون روزا يادم نمی‌ره. از اين اتفاقا زياد می‌افتاد اون روزا. الانو نمی‌دونم. مدرسه هميشه برای من مثل يه زندان بود. تعطيل که می‌شدم يه نفس راحت می‌کشم. فکر می‌کردم دانشگاه هم يه چيزی تو همون مايه‌ها باشه. اگرچه بود کما بيش اما قابل تحمل تر بود. خدا کسان ديگه ای رو هم بايد ذليل کنه: دست اندرکاران تدوين نظام آموزش و پرورش کشور. خلاصه ببخشيد ديگه بذاريد به حساب دردو دل. ايندفه اگه اومدم سعی می‌کنم ديگه شکايت نکنم. پيروز و سربلند باشيد. تا بعد...


کلمات کلیدی:
 
مدرسه هوشمند شهيد مجازی !
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٩  

مدرسه مجازي 

امروز صبح برای جلسه ای رفته بودم مدرسه ی هوشمند شهيد آقايی كه گويا بناست اولين مدرسه ی مجازی ايران باشد . مهندس ذوقی پور بحث قشنگی را مطرح كرد . در حال حاضر به دو دسته از مدارس ، مجازی اطلاق می شود :

اول مدارسی كه مانند مدارس عادی حضور و غياب دارند ولی آموزش آن ها از طريق نرم افزار های كمك آموزشی صورت می گيرد . مثل همين مدرسه ی آقايی
دوم مدارسی كه بنا بوده به نام مدارس عقب افتادگان از تحصيل باشد كه برای آنان كلاس های غيرحضوری بگذارند و امتحان را هم در پايان برگزار نمايند . اسم اين مدارس را هم به غلط مجازی گذاشته اند .

ياد عبارت مدرسه ی كودكان استثنائی افتادم . آن جا هم همين وضع است . از طرفی به مدارسی كه خاص كودكان عقب افتاده است اطلاق می شود و از سوی ديگر به مدارس تيزهوشان نيز گفته می شود !

شكر مازندران و شكر هندوستان
هر دو شيرينند اما اين كجا و آن كجا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برخی از نظرات جالب دوستان :

هورمزد يعقوبي نژاد نوشته :

سلام. اميدورام صحت مند باشيد! نکته جالبی اشاره کرديد استثنايی و استثنايی و شعر خوبی هم بود به ياد مطلبی افتادم که بد نيست بگويم. کارگری به نام برای کريم خان زند کار می کرد . يکروز کارگر دستش را روبه آسمان برد و گفت خدايا تو يه کريمی اين ( کريم خان) يه کريم من هم يه کريم!


کلمات کلیدی:
 
منع رطب
ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٧  

شرايطی برايم فراهم شده ( و ... ) كه شايد نتوانم در سال بعد در قسمت مشاوره مشغول به كار باشم . علت اصلی هم بر می گردد به كار ديگری كه دارم . آن قدری زمان می گيرد كه به كار مشاوره نرسم . و البته باقی دلايل !

داشتم با خودم فكر می كردم چرا اين قدر با بحث معلم راهنما شدن عجين شده ام و به نحوی نمی توانم از آن دل بكنم . اين بحث مشاور بودن چيزی غير از معلم بودن است . هر چند كه آن را هم در بر می گيرد . امروز به اين نتيجه رسيدم :

در سال های قبل معلم راهنما بودن برای من عامل بازدارنده ی از بدی ها و عامل مشوق برای خوبی ها بوده است . به طور مثال وقتی كه تصميم می گرفتم به شاگردم بگويم درس بخوان می دانستم كه اگر خودم عمل نكنم حرفم تأثيری نخواهد داشت . خيلی از چيزهايی كه دارم را مديون اين سختگيری ها بر خودم هستم . هر چند به عنوان يك انسان معايب زيادی دارم ولی هميشه سعی كردم اگر می خواهم به شاگردم تذكری بدهم آن عيب را حداقل در آن برهه ی زمانی در خودم از بين برده باشم . تمرينی برای حكايت منع رطب ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برخی از نظرات جالب دوستان :

رضا مي گه :

خوبه آدم معلم راهنماي خودش باشه!


کلمات کلیدی:
 
خدای خوبم سلام !
ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٤  

خدای خوبم سلام

اميدوارم كه حالتان خوب باشد و شاد و خرم زندگی كنيد . اگر از احوالات من جويا باشيد مشغول سه ماه تعطيلی هستم . سه ماه تعطيلی از آن تعطيلی هاست كه خيلی به آدم می چسبد . بعد از گذراندن يك دوره سخت و پشت سر نهادن امتحانات كه بعضی هايشان سخت بوده و بعضی هايشان را هم نفهميدم سخت بوده!

شما از آن دسته معلم ها بوديد كه در عين سخت گيری دوستتان داشتم . بعضی اوقات از تكاليف زيادی كه بهمان می داديد شاكی می شدم ولی بعد از حل كردن پلی كپی ها ، تمرين های آخر فصل برايم آب خوردن بود . راستش را بخواهيد من از آن دسته معلم هايی كه دانش آموز را ضايع می كنند اصلاً‌خوشم نمی آيد ولی شما جزء معدود معلم ها بوديد( بهتر بگويم تنها معلمی بوديد ) كه گزارش شيطنت هايم را به دفتر نكرديد تا آقای مدير مرا خيس خجالت كند !

خدای خوبم هر چه از شما بگويم كم است . اين تعطيلی كم كم دارد كلافه ام می كند . دلم برای امتحان و درس تنگ شده . حال و حوصله ی خانه نشينی را ندارم . حاضرم سر جلسه ی امتحان سر تا ته مدادم را بجوم ولی بی كار و بی حوصله نگردم .

حرف زياد است . اميدوارم به زودی شما را ببينم . منتظر كلاس های درستان و امتحان های سخت اما قشنگتان هستم .( اما خداوكيلی اگر امتحان سخت می گيريد يادتان نرود نمره ما را هم روی نمودار ببريد .)

شاگرد كوچكتان - ... 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برخی از نظرات جالب دوستان :

صبا ( از رفاقی مفيدی )نوشته :
يه نامه بنويس بگو هوای ما رو هم داشته باشن آخه من خودم آدرس و گم کردم

مقداد از بچه های جهادی يزد :
از کی تا حالا از امتحان خدا فارغ شديد که منتظرش باشيد

معلمی از بهشت نوشته:
سلام.انگار دلتنگی برای مدرسه و درس و بچه ها بين معلمهای عاشق اپيدميه.

 


کلمات کلیدی:
 
شاگرد جديد
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٢  

حکايت کارت پايان خدمت را که گفتم . اسب ما در اين اواخر يورتمه رفتن يادش افتاده است . اميدوارم فقط به درد صحرای محشر نخورد! اين را گفتم که بگويم سه روز است مجدد دانش آموز شده ام . شايد هم دانشجو ! می روم کلاس تعليم رانندگی! بعد از ۹ سال که مجوزش را داشتم تازه وقت کرده ام به اين کلاس بروم . آن هم ۷ شب . و صد البته رانندگی اش هم ۶ صبح تا آب از آب تکان نخورد . دعا کنيد زياد رد نشوم ! حس و حال جالبی است بعد از چند سال . عوض نشده ام . امروز نزديک بود کلاس استاد محترم را ببرم روی هوا . با ايراد و اشکالاتی که گرفتم . کار راهنمايی و رانندگی داشت به جاهای باريک می کشيد که کوتاه آمدم ! الان هم ساعت ۱۰ شبه . تازه برگشته ام . اميدوارم تا آخر تير گواهينامه دستم باشد . بعدش هم موتور سيکلت و تريلی و تراکتور و مينی ويس ( حکايت دارد ) !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برخی از نظرات جالب دوستان :

استاد سخندان :
سلام
رنگ شدن،رنگی شدن،رنگ کردن،رنگی کردن،......
عبور از این همه تاروود که برای همراهی با دیگران باید از هزارتوی روزمرگی بگذری و تازه بعد از این همه تکاو در اول راه هستی . تازه شدی مثل بقیه و این شروع نیست پایان است.......
والسلام
یا علی مدد

محسن عزيزی ( آقا محسن دو سال مأمور راهنمايی و رانندگی بودن ! )
آقا اصلا هم دير نشده. مثل خودم سربازيتو تموم کردی و داری ميری گواهينامه بگيری!تازه من که توی سربازيم به مردم ياد ميدادم که بد رانندگی نکنن!!!

عبدالحميد عزيز ( دبير بوشهری )
من که چهار بار رد شدم . ولی سماجت به خرج دادم.آخر سر هم گفت توی درب ورودی ورزشگاه پل برو. ميشد تريلر رو هم اونجا پارک کرد


کلمات کلیدی:
 
من می خواهم مسيحی شوم
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٠  

بچه ی خوبی بود . فعال . سرزنده . شر به مفهوم واقعی كلمه ! درسش هم خوب بود . مادرش هم از آن مادرهای پيگيری بود كه يك روز در ميان به مدرسه می آمد و وضعيت درسی پسرش را پيگيری می كرد . اما يك اتفاق باعث شد تا ديگر خبری از مادرش نشود :

داشتيم از يكی از اردوهای برون استانی به تهران بر می گشتيم . با قطار . از اون برگشت هايی كه بچه ها دلشون نمی خواد بخوابن و می خوان برای يك شب بيشتر هم كه شده بيدار بمونن و با هم صحبت كنن . بچه های كوپه ی آخری هم از اين دسته بودن . ساعت ۲ نصفه شب بود ولی هنوز نخوابيده بودن . رفتم كوپه شون تا با هم صحبت كنيم . از در و ديوار با هم صحبت كرديم تا بحث رسيد به يك مسئله ی مذهبی . همون شاگردم كه شرحش را دادم گفت : آقا ما می خواهيم مسيحی شويم . ببينيد چه دين خوبی دارند . رابطه ی بين دختر و پسرهاشون . عبادتشون . راحتی شون و ... گذاشتم تا تونست از خوبی های دين مسيحيت گفت . البته مشخص بود كه نظرش كاملاً احساسی است و از روی مطالعه نبوده است . فهميدم كه اين بحث بايد به نوعی در خانواده مطرح شده باشد . تا ساعت ۴ صبح داشتم باهاش صحبت می كردم . آخرش هم گفتم ما نبايد دينمان شناسنامه ای باشد بايد با تحقيق به دينمان برسيم . من هم خوشحال می شوم كه دينت را خودت انتخاب كنی ولی از روی مطالعه نه از روی احساس ...

هفته ی بعد جلسه با والدين همان كلاس بود . به مادرش گفتم مراقبش باشد و كل ماجرا را برايش شرح دادم . اين آخرين ملاقات ما بود ! بعدها دانش آموزم برايم نوشت كه خجالت می كشد در خانه نماز بخواند . تا انتهای ماجرا را رفتم . برايم خيلی دردآور بود . در چند سالی كه با هم بوديم خيلی سعی كرديم علاقمنديش را به دين بيشتر كنيم . آخرين محرم امسال يكی از پايه های ثابت هيئت در مدرسه بود . با اين حال با خودم فكر می كنم در سال های بعد چه می شود ؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برخی از نظرات جالب دوستان :

محمد امين احمدزاده ( يه معلم )
فکر می کنی توی تضاد بين خانواده و مدرسه کی آسيب می بينه؟ توی تضاد خانواده و جامعه چطور؟ توی تضاد مدرسه و جامعه چطور؟
تضاد کم باشه خيلی سازنده است. چون توی محيط يکنواخت آموزش معنی نداره.
يه مسئله ديگه: دانش آموز رو به خاطر اينکه تو تضاد خانواده و مدرسه آسيب نبينه می تونيم اخراج کنيم. اما از جامعه هم می تونيم اخراجش کنيم؟
يه مسئله ديگه تر: اگه خانواده ها با مدرسه و جامعه و ... تضاد داشته باشن کدوم نهاد مياد روشون کار فرهنگی می کنه؟ نگو صدا و سيما !
ديگه بيشتر قر قر نمی کنم.
يا علی

حميدرضا ايمانی 
من چند وقت پيش فکر می کردم مفيد چقدر روی بچه ها تاثير گذار بود يعنی چند نفری که خانواده بازی داشتند مذهبی شدند به ذهنم رسيد که تو دورو بری های من خيلی کم نمی دونم واقعا اين جور کار ها عمقی است يا نه بهترين کار اينه که خود بچه ها انتخاب کنند.

خانم مينا ؟ ( يك معلم )
بچه هاي امروزي تشنه دين ومذهب هستند و فقط يكي بايد باشه دين واقعي اسلاممونو به اونا نشون بده اونم اسلام حقيقي


کلمات کلیدی:
 
فقط يك حديث
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٧  

 

عشق من پائيز آمد مثل پار

باز هم، ما باز مانديم از بهار

احتراق لاله را ديديم ما

گل دميد و خون نجوشيديم ما

بايد از فقدان گل خونجوش بود

در فراق ياس، مشكي پوش بود

ياس بوي مهرباني مي‌دهد

عطر دوران جواني مي‌دهد

ياس‌ها يادآور پروانه‌اند

ياس‌ها پيغمبران خانه‌اند

ياس ما را رو به پاكي مي‌برد

رو به عشقي اشتراكي مي‌برد

ياس در هر جا نويد آشتي ست

ياس دامان سپيد آشتي ست

در شبان ما كه شد خورشيد؟ ياس!

بر لبان ما كه مي‌خنديد؟ ياس!

ياس يك شب را گل ايوان ماست

ياس تنها يك سحر مهمان ماست

بعد روي صبح پرپر مي‌شود

راهي شب‌هاي ديگر مي‌شود

ياس مثل عطر پاك نيت است

ياس استنشاق معصوميت است

ياس را آيينه‌ها رو كرده‌اند

ياس را پيغمبران بو كرده‌اند

ياس بوي حوض كوثر مي‌دهد

عطر اخلاق پيمبر مي‌دهد

حضرت زهرا دلش از ياس بود

دانه‌هاي اشكش از الماس بود

داغ عطر ياس زهرا زير ماه

مي‌چكانيد اشك حيدر را به چاه

عشق محزون علي ياس است و بس

چشم او يك چشمه الماس است و بس

اشك مي‌ريزد علي مانند رود

بر تن زهرا " گل ياس كبود "

گريه آري گريه چون ابر چمن

بر كبود ياس و سرخ نسترن

گريه كن حيدر! كه مقصد مشكل است

اين جدايي از محمد مشكل است

گريه كن زيرا كه دخت آفتاب

بي خبر بايد بخوابد در تراب

اين دل ياس است و روي ياسمين

اين امانت را امين باش اي زمين

گريه كن زيرا كه كوثر خشك شد

زمزم از اين ابر ابتر خشك شد

نيمه شب دزدانه بايد در مغاك

ريخت بر روي گل خورشيد، خاك

ياس خوشبوي محمد داغ ديد

صد فدك زخم از گل اين باغ ديد

مدفن اين ناله غير از چاه نيست

جز تو كس از قبر او آگاه نيست

گريه بر فرق عدالت كن كه فاق

مي‌شود از زهر شمشير نفاق

گريه بر طشت حسن كن تا سحر

كه پر است از لخته ي خون جگر

گريه كن چون ابر باراني به چاه

بر حسين تشنه لب در قتلگاه

خاندانت را به غارت مي‌برند

دخترانت را اسارت مي‌برند

گريه بر بي‌دستي احساس كن!

گريه بر طفلان بي عباس كن!

باز كن حيدر! تو شط اشك را

تا نگيرد با خجالت مشك را

گريه كن بر آن يتيماني كه شام

با تو مي‌خوردند در اشك مدام

گريه كن چون گريه ي ابر بهار

گريه كن بر روي گل‌هاي مزار

مثل نوزاداني كه مادر مرده‌اند

مثل طفلاني كه آتش خورده‌اند

گريه كن در زير تابوت روان

گريه كن بر نسترن‌هاي جوان

گريه كن زيرا كه گل‌ها ديده‌اند

ياس‌هاي مهربان كوچيده‌اند

گريه كن زيرا كه شبنم فاني است

هر گلي در معرض ويراني است

ما سر خود را اسيري مي‌بريم

ما جواني را به پيري مي‌بريم

زير گورستاني از برگ رزان

من بهاري مرده دارم اي خزان

زخم آن گل بر تن من چاك شد

آن بهار مرده در من خاك شد

اي بهار گريه بار نا اميد

اي گل مأيوس من! ياس سپيد

خيلی فكر كردم كه چه چيزی بنويسم . بهتر ازاين شعر احمد عزيزی نديدم . و يك نكته : خيلی در اين روزها از در و ديوار حرف می زنيم ولی ای كاش به جای بعضی مجالس آن چنانی يك جمله از اين بزرگوار را بلد بوديم و عمل می كرديم . فقط يك حديث ...


کلمات کلیدی:
 
اين جا پادگانه يا مدرسه ؟!
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٥  

قرار بود كه ۲/۲/۱۳۸۵ از خدمت مقدس! سربازي مرخص شوم . به علت مشكلات زيادی كه موجود بود امروز بعد از دو ماه و دو روز برای گرفتن كارت پايان خدمت به پادگان رفتم . و اما چند نكته :

۱- دم در به موها خيلی گير می دادند . ياد مدرسه های خودمون افتادم . تنها دليلی كه می توانم برای نظارت بر موی بچه ها بياورم (علاوه بر بهداشت) اين است كه حواس دانش آموز نبايد به دنبال چيزهايی باشد كه او را از اصل مباحث درسی اش دور می كند . چشم و هم چشمی بين بچه ها در اين موارد خيلی زياد است .

۲- تأكيد زيادی بر لباس فرم داشتند . مثل خيلی از مدارس غيرانتفاعی !

۳- در و ديوار پر از نقش هايی بود كه به جوانان هشدار می داد مراقب سرويس های جاسوسی بيگانه باشند . مواردش را هم ذكر كرده بود . يكی از آن ها MIT بود . خوب كه فكر كردم فهميدم منظورشان دانشگاه نبوده بلكه طراحان گرامی به جای MI6 نام دانشگاه MIT را نوشته اند .

۴- ساعت ۲ جلسه داشتم . با كلی ذوق و شوق درباره ی گرفتن كارت پايان خدمت برای اعضای جلسه صحبت می كردم . يكی از خانم های حاضر در جلسه از اين موضوع تعجب كرده بود . گفتم هر چقدر توضيح بدهم اهميت گرفتن اين كارت را نمی فهميد . ( چی می شد خانم ها را هم سربازی می بردند ! )

۵- اونايی كه شيرينی می خوان ثبت نام كنند تا در اسرع وقت رسيدگی كنيم !

۶- چهار روز است كه مدرسه نرفته ام .

۷- اميدوارم خدمت مقدس سربازی آخرين كار اجباری عمرم باشد . كار اجباری حتی اگر سخت نباشد زجر آوراست . 


کلمات کلیدی:
 
دكتر مصطفی چمران
ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۳  

چند روزی از سالگرد پركشيدن دو استاد غائبم مصطفی چمران و علی شريعتی گذشته است . دلم نيامد بی خيال باشم . كاش امثال اين ها بيشتر بودند . چمران : آميزه ی علم ، آزادی ، مبارزه ، عطوفت ، عشق و بسياری از تناقضات ديگر . اگر در آمريكای لاتين كه نه، بلكه در تمام جهان چه گوارا را می پرستند و به عشقش سيگار برگ كوبايی دود می كنند ما چمران را محصور می كنيم در حفاظ تنگ نظری ها و خودخواهی های خودمان تا از نردبانش بالا برويم و برسيم به هر آن چه بی او ممكن نبود . معلمی كه معلمی اش را فراموش نكرد.
يادت گرامی بزرگمرد دوران ، چمران . 

19 فوريه 1978
امروز عده‏اى از پدران و مادران، از قريه‏هاى مرزى جنوب به مدرسه آمدند تا بچه‏هاى خود را بيرون ببرند. سؤال شد، گفتند كه افسران اسرائيلى به آن‏ها تأكيد كرده‏اند كه هر كس فرزندى در مؤسسه جبل‏عامل دارد بيرون ببرد، زيرا اسرائيل مدرسه را بمباران خواهد كرد، و از اين جهت خوف و وحشتى زائدالوصف پدران و مادران را فراگرفته است و پريشان و نگران دسته‏دسته به مدرسه آمده، بچه‏هاى خود را مى‏برند.
آيا اسرائيل مدرسه را بمباران خواهد كرد؟
مدرسه جبل عامل، پايگاه حركت محرومين و امل، چشمه ی جوشان عشق و فداكارى، سرچشمه ايمان و اسلام حقيقى و ارزش‏هاى خدايى، مدرسه‏اى كه بيش از ده استاد و دانشجو تا به حال شهيد داده است، مدرسه‏اى كه مورد هجوم دشمنان قرار گرفته و با فرياد اللَّه‏اكبر، زير رگبار گلوله، راكت‏ها و خمپاره‏ها جنگيده و شرافت‏مندانه از موقعيت خود دفاع كرده، مدرسه‏اى كه پايگاه شيعه در جنوب لبنان است، مدرسه‏اى كه خانه امام موسى رمز طايفه است، مدرسه‏اى كه دژ شكست‏ناپذير شيعه به شمار مى‏رود...
با اين صفات بعيد نيست كه اسرائيل، مدرسه را بمباران كند و شاگردان بى‏گناه را، به خاك و خون بكشد. من در مدرسه مانده‏ام و مى‏خواهم بمانم، تا اگر هجومى صورت گرفت با شاگردانم به شهادت برسم.
بگذار اسرائيل مدرسه مرا به خاك و خون بكشد، من تصميم گرفته‏ام كه با قدرت ايمان و فداكارى و با قاطعيتِ شهادت، كابوسِ وحشت را به زانو درآورم و اژدهاى مرگ را رام كنم. باشد كه در تاريخ شيعه حسينى، برگ رنگينى از افتخار رسم كنم.


کلمات کلیدی:
 
عشق سنج
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱  

لزومی ندارد حرف های امروزم را كسی بفهمد . چون با مقادير معتنابهی خودسانسوري همراه است . ديروز جلسه ی توزيع كارنامه بچه های دوم راهنمايي بود . بچه هايی كه برای آخرين بار معلم راهنمايشان بودم . روز آخر . ساعت آخر . و چه بر من گذشت بماند . با افكاری خسته و اندكی پريشان و كمی تا قسمتی ناراحت در اواسط برنامه مدرسه را ترك كردم و رفتم .

می دانم كه دستگاه عشق سنج وجود ندارد. عقل آدم ها به چشمشان است . كاش می شد عيار عشق به كار را ديد تا سيه روی شود هر كه در او غش باشد ! باز هم می گويم معلمی بدون عشق دوزار نمی ارزد

دلم برای تك تكشان تنگ خواهد شد . اميدوارم در زندگی شان خدا را فراموش نكنند . ما اهميتی نداريم ...


کلمات کلیدی: