روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

باز آمد بوي ماه مدرسه
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٩  

امروز آخرين نوشته ام را در تعطيلات تابستاني مي نويسم. از روز شنبه نوشته هايم بيشتر رنگ و بوي مدرسه خواهد داشت چون دوباره جنب و جوش آغاز خواهد شد . بنا دارم طبق سال تحصيلي گذشته اگر خدا بخواهد در سال تحصيلي هر روز غير از روزهاي ۵شنبه و جمعه و روزهاي تعطيل بنويسم. دوستاني كه اين جا را مي خوانند مي دانند كه نوشته هاي من صرفاً تحليلي و يا ادبي نيست. دفترچه اي است براي بيان خاطراتم يا برخي از نظراتم.

ديروز عصر جلسه ي شوراي دبيران مدرسه راهنمايي خاتم بود. خيلي از دبيراني را كه چند وقتي بود نديده بودم زيارت كردم. امسال چهره ي جديد كمتر به چشم مي خورد. آقاي مقدم كه گويا بناست معلم راهنماي پايه سوم باشد. آقاي رسولي دبير ادبيات و آقاي ابراهيم رضايي از قديمي هاي خاتم كه بناست امسال اجتماعي سال اول را تدريس كند. بعضي از معلم ها هم ديگر نيستند: ستوده، عابديني، صابري، دهقان. اسامي افراد تشكيل دهنده ي كلاس ها هم به طور مشروح در وبلاگ ناظم مدرسه آمده است.

امروز صبح هم يه سري زدم مدرسه. بچه هاي سال اولي كلاس فوق العاده داشتند. وقتي مي بينمشان ياد بچه هاي سال هاي قبل مي افتم. ناخودآگاه! ذهنم شبيه سازي مي كند. اين يكي شبيه مدرسي فر است اون يكي شبيه طاهريان اون يكي شبيه صمدزاده و... نسل ها مي آيند و مي روند. اميدوارم اين قطار از ايستگاه ما به سلامت بگذرد.

راستي علي هم دارد از مكه بر مي گردد.


کلمات کلیدی:
 
اردبيل+انوشه انصاري
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٧  

۱- ساعت ۵ امروز عصر بود كه رسيديم تهران . آدم زورش مياد با اين هواي تميز تهران! از اردبيل دل بكنه. براي اين كه پس فردا نگين اردبيل نرفته بودي يك عكس هم از سبلان:

sabalan

۲- نخستين زن ايراني را هم فرستادند فضا! به اميد اين كه اين روند تا آخر ادامه پيدا كند!! كسي درباره ي انوشه انصاري چيز بيشتري مي دونه؟ خوشم مياد اسطوره هاي عصر جديدمان را خودمان نمي سازيم! كاش عرضه اش را داشتيم. شنيدم كه اجازه نداده اند با پرچم ايران به فضا برود. اين جا هم داره با مامانش خداحافظي مي كنه. در اين جور مواقع نمي دونم بايد احساس غرور كنم؟ بي خيال باشم؟ بد و بيراه بگم به استكبار جهاني و يا ... . اينا را الكي ننوشتم. ديروز وقتي مي خواستيم از فرودگاه اردبيل بلند شيم هوا تاريك بود. ابري تمام. ارتفاع كه گرفتيم خبري از ابرها نبود و خورشيد درخشان تا چشم كار مي كرد همه جا را روشن مي كرد.  آدم وقتي مي ره اون بالا بالا ها تازه خيلي از چيزها رو مي فهمه. مي گن خيلي از فضانوردها وقتي برمي گردن زمين گوشه گير مي شن و تو خودش فرو ميرن. چون عظمتي را ديده اند كه ديگران از ديدنش عاجز بوده اند. عشق است بر آسمان پريدن...

anoosheh ansari


کلمات کلیدی:
 
قرم قاط
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٥  

۱- امام زمان عنقريب است كه ظهور كنند. امروز صبح مدير محترم مدرسه اومده بود محل كار بنده. دو ساعتي مشغول صحبت بوديم. چرايش را اونايي كه بايد بدونن مي دونن‏ اونايي هم كه نبايد بدونن خب نبايد بدونن !

۲- امروز جلسه ي دفاع از پايان نامه ي كارشناسي ارشد دوست عزيزم امير صالحي نجف آبادي بود. ما كه چيزي سر در نياورديم. زيست شناسي خوانده ولي بيشتر بحث سر آرد گندم و آرد جو بود! جلسه يك شاطر و يك نانوا كم داشت. شيريني خورديم و بيرون آمديم. البته همين شيريني دادن هم از يك اصفهاني بعيد بود! آثار كيف كردن را در چهره ي پدرش به وضوح مي شد مشاهده كرد. خيلي حال كردم.

امير صالحي

۳- يادم باشد راجع به حسم وقتي داخل دانشگاه تهران هستم بنويسم. امروز يك بار ديگر اين حال بهم دست داد.

۴- اگر خدا قسمت كنه عصر داريم مي ريم اردبيل. تا پس فردا. البته پرواز قبلي چون هوا بد بوده تا اردبيل رفته است و برگشته است تهران. حلال بفرمائيد. هواپيما هست و باب شهادت كه هنوز باز است !!!!


کلمات کلیدی:
 
مهر در راه است
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٢  

ده- نه-هشت- هفت-شش-پنج-چهار-سه-دو-یک......یک مهر یکهزار و سیصد و پیامبر اعظم(ص)

آغاز سال تحصیلی ۸۶-۸۵

و این مهر متفاوت ترین مهر است. هنوز که هنوز است وقتی به مشهد می روم دعا برای شاگردانم را فراموش نمی کنم. خدا کند آن ها هم دعایم کنند. راستی امسال اول مهر شنبه است. اول مهری که آغاز هفته باشد باید خیلی قشنگ باشد.


کلمات کلیدی:
 
عمو
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٠  

ديروز يه سري زدم به مدرسه. آقاي منافي بود و پدر يونسي. البته بعد كاشف به عمل اومد كه عمو هم هست. واقعاً كه روحيه ي بالايي دارد. بناست تا سال بعد رياضي سال اولي ها را تدريس كند. براي همين از اول نشسته و براي كل مباحث سال بعدش روي مقواهاي بزرگ مباحث درسي را پياده كرده است. وقتي من رسيدم آخرين برگ را هم پياده كرد. وقتي عشق و علاقه ي عمو را به كارش مي بينم من هم انرژي مي گيرم.


کلمات کلیدی:
 
روز ناگزیر
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱۸  

کسانی که نوشته هایم را دنبال می کنند می دانم که در خیلی از موارد که نمی توانم چیزی بگویم به شعر روی می آورم. امروز دلم می خواست شعری از استاد قیصر امین پور نقل کنم که اگر برای امروز نباشد برای روز دیگری نیست. اگر می توانستم این شعر را برای تمام دوستانم اس ام اس می زدم! اگر حوصله دارید توصیه می کنم این شعر زیبا را از دست ندهید و تمامش را بخوانید و اگر کار دارید لا اقل قسمت های پایانی را بخوانید. میلاد آخرین منجی مبارک:

روز ناگزیر

این روزها که می گذرد، هر روز

احساس مي كنم كه كسي در باد
                                    فرياد مي زند

احساس مي كنم كه مرا
از عمق جاده هاي مه آلود
يك آشناي دور صدا مي زند
آهنگ آشناي صداي او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صداي آمدن روز است
آن روز ناگزير كه مي آيد
روزي كه عابران خميده
يك لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را

              درآسمان ببينند

روزي كه اين قطار قديمي
در بستر موازي تكرار
يك لحظه بي بهانه توقف كند
تا چشمهاي خسته خواب آلود
از پشت پنجره
تصوير ابرها را در قاب
و طرح واژگونه جنگل را
                           در آب بنگرند
آن روز
پرواز دستهاي صميمي
در جستجوي دوست
                     آغاز مي شود

روزي كه روز تازه ی پرواز
روزي كه نامه ها همه باز است
روزي كه جاي نامه و مهر و تمبر
بال كبوتري را
امضا كنيم
و مثل نامه اي بفرستيم
صندوق هاي پستي
آن روز آشيان كبوترهاست

روزي كه دست خواهش كوتاه
روزي كه التماس گناه است
و فطرت خدا
در زير پاي رهگذران پياده رو
بر روي روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبيند

روزي كه روي درها
باخط ساده اي بنويسند:
"
تنها ورود گردن كج ممنوع!"
و زانوان خسته مغرور
جز پيش پاي عشق
با خاك آشنا نشود
و قصه هاي واقعي امروز
خواب و خيال باشند
و مثل قصه هاي قديمي
پايان خوبي داشته باشند

روز وفور لبخند
لبخند بي دريغ
لبخند بي مضايقه ی چشم ها

آن روز
بي چشم داشت بودن لبخند
قانون مهرباني است

روزي كه شاعران
ناچار نيستند
در حجره هاي تنگ قوافي
لبخند خويش را بفروشند

روزي كه روي قيمت احساس
مثل لباس

            صحبت نكنند
پروانه هاي خشك شده آن روز
از لاي برگهاي كتاب شعر
                            پرواز مي كنند
و خواب در دهان مسلسل ها
                          خميازه مي كشد
و كفشهاي كهنه سربازي
در كنج موزه هاي قديمي
با تارعنكبوت گره مي خورند

روزي كه توپ ها
در دست كودكان
از باد پر شوند

روزي كه سبز، زرد نباشد

گل ها اجازه داشته باشند
هر جا كه دوست داشته باشند
                                     بشكفند

دل ها اجازه داشته باشند
هرجا نياز داشته باشند
                                     بشكنند

آيينه حق نداشته باشد
با چشم ها دروغ بگويد

ديوار حق نداشته باشد
بي پنجره برويد

آن روز

ديوار باغ و مدرسه كوتاه است

تنها

پرچيني از خيال

در دوردست حاشيه ی باغ مي كشند

كه مي توان به سادگي از روي آن پريد

روز طلوع خورشيد

از جيب كودكان دبستاني

روزي كه باغ سبز الفبا

روزي كه مشق آب عمومي است

دريا و آفتاب

در انحصار چشم كسي نيست

روزي كه آسمان

درحسرت ستاره نباشد

روزي كه آرزوي چنين روزي

محتاج استعاره نباشد

اي روزهاي خوب كه در راهيد!
اي جاده هاي گمشده درمه!
اي روزهاي سخت ادامه!
از پشت لحظه ها به درآييد!
اي روز آفتابي!
اي مثل چشمهاي خدا آبي!
اي روز آمدن!
اي مثل روز آمدنت روشن!
اين روزها كه مي گذرد هرروز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو كه آيا من نيز
در روزگار آمدنت هستم؟


کلمات کلیدی:
 
عبدالرضا هلالي
ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٥  

۱- الف) در مورد اتفاقات و فيلم منتشر شده از عبدالرضا هلالي بايد توضيحاتي را بدهم. چون بايد بناي مؤمن بر صحت باشد اين نوشته ي او را لينك مي دهم. طبق گفته ي وي فيلم توسط برادر خانمش گرفته شده كه بعداَ توسط تعميركار موبايل به سرقت رفته است.

ب) انتقادات من به هلالي همچنان در سر جاي خود باقي است. اين را قبول ندارم كه با هر وسيله اي جوانان را جذب دين كرد. برخي مطالب بيان شده توسط وي وهن است. به نظرم اين اتفاقات بايد براي هلالي درس بزرگي باشد. البته نامه اي هم كه داده نامه ي جالبي نيست . در جاي جاي نامه خودش را جزء آل الله معرفي كرده است. اعتماد به نفس بالايي مي خواهد.

ج) افشاي سر و راز بسيار كثيف و ناپسند است. چه رسد به اين كه اين كار افشاي فيلم خانوادگي كسي باشد كه بر روي اين مسائل هم حساس است. متأسفانه در اين سال ها اين عمل زشت به شدت افزايش پيدا كرده است. خداوند بي آبرويشان كند. ارزش آبروي مؤمن از خانه كعبه بالاتر است.

۲- بوي ماه مدرسه داره مياد. من هم مثل خيلي از بچه ها دلشوره دارم! قراره يه سال ديگه رو با اونا شروع كنم. انگار بناست با هر سه پايه كلاس داشته باشم. يعني ۲۵۰ تا برادر. منتظرشون هستم.

۳- برادرم فريد سمسارها  از دوستان دوران دانشگاه‏، يكشنبه از تز فوق ليسانسش دفاع كرد. دكترا هم قبول شده. اميدوارم كه هر روز موفق تر از ديروز باشد. برادر ديگرم امير صالحي هم در هفته ي آينده از تزش دفاع خواهدكرد.

۴- علي نعمت داره ميره مكه. جمعه . همين پس فردا. الان هم مشهده. خيلي ديگه از بچه ها هم هستن. دلمان را به دلشان گره مي زنيم...

۵- شنبه. شنبه. شنبه. شنبه با اين كه تعطيله ولي حتماَ خواهم نوشت...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برخی از نظرات جالب دوستان :

امين احمدزاده: سلام. در مورد هلالی اصلا نمی خوام فکر کنم. ارزش فکر کردن هم نداره. بلايی که اين به قول خودش اولياالله سر جامعه آورده صد سال ديگه هم درست نمی شه.


کلمات کلیدی:
 
.
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٤  

.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برخی از نظرات جالب دوستان :

علي شهرستاني: من چيزی نمي بينم يا اينجا چيزی نيست؟ ايشالا خدا نگاه هامون رو هم درست کنه.
يكي: صفر در ساعت صفر!
عليرضا مقيمي: برف اومده !!!!!!
اصغر زارع: کور شده ام
ياد رمان ؛ کوری ؛ افتادم
خونديش
اگه نخوندی بخون
من ۳ ماه تو کما بودم بعد از خوندن اين رمان
كاظم زارع: براي اين پست حرف زياد دارم و چون از حوصله خارج است بعدا خواهم نوشت
آسمانيان : آره درست میگین حرف برای گفتن زیاده...اونقدر که میمونی کدومشو بگی
راستی باید اعتراف کنم در خصوص جمع کردن دیش ها حق با شما بود...
خودم: اين بار مي خواهم خودم براي خودم كامنت بگذارم:
۱- .
۲- اين پست كاملا اتفاقي بود! نقطه. نقطه. در ساعت صفر و صفر دقيقه. البته اين اتفاق ساده خيلي به فكر انداختانده ام!
۳- نيستم نيست كه هستي همه در نيستي است/ هيچم و هيچ كه در هيچ نظر فرمائي


کلمات کلیدی:
 
تو يه زائري برو...
ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱۱  

عكس از مجيد عزيزي- سايت راوي

تو دل يه مزرعه
يه كلاغ روسياه
هوائي شده بره
پا بوس امام رضا
اما هي فكر مي كنه
اون جا جاي كفتراس
آخه من كجا برم؟
يه كلاغ كه روسياس
ناگهان صدايي گفت:
تو نترس و راهي شو
به سياهي فكر نكن
تو يه زائري برو...

فلکه ی آب هستم . در کنار حرم امام رضا(ع) . شكر خدا . جاي همه تان خالي. امسال پنجمين باري است كه به زيارت مي آيم. براي تمامي دوستان دعا خواهم كرد. اونايي هم كه دارن ميرن مكه دعا يادشون نره.

در اين چند روز برخي از دوستان لطف كردند و درباره ي مراسم فرخنده ي پيش آمده نوشتند.
برادر عزيزم عليرضا مقيمي كه كل مراسم را گزارش كاملي كرد و نمك غذا را هم جا نينداخت!
برادر عزيزم صمد غفاري كه تازه فهميدم من را با باستان شناسان اشتباه گرفته است!
و برادران عزيزم مقداد رستم خاني و سجاد جهانگرد كه تبريك گفتند.

اميدوارم كه بتوانم لطف دوستان را جبران كنم. ساعت ۷ و نيم شب است و نماز حرم تازه تمام شده است. اميدوارم كه خدا كليه ي حوائج دنيوي و اخرويتان را برآورده به خير بگرداند. زياده جسارت است. يا علي مدد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برخی از نظرات جالب دوستان :

عليرضا مقيمي: بالاخره اولين نفری شدم که برای پستت کامنت می ذاره . از بچگی فکر می کردم مشهد رفتن کاری نداره مثل کربلا و مکه نيست که سخت باشه اما دو سه ساليه نتونستم برم مشهد يعنی لياقتشو نداشتم از آقا بخواه ما رو بطلبه . يا علی ...

علي نعمت: من و سجاد بنابی هم دوشنبه شب میاییم مشهد ایشالا. اگه تا آن موقع هستی ببینیمت.راستی به برکت شب عروسی شما ما داریم میریم مکه. همه چی تو سالن قصر شیرین خیابان توانیر یک دفعه جور شد. راستی جات خالی بود. مجید عزیزی که ازش عکس را کش رفتی با ما آمده بود جهادی. قاین با هم بودیم.


کلمات کلیدی:
 
هوای حوا
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۸  

دوستانم در این چند روز حسابی شرمنده کردند. امیدوارم که بتوانم برای همه شان جبران کنم. از محسن عزیزی ، مرتضی قصاب زاده ، وحید نقشینه و امیر معتمدی که زحمت اطلاع رسانی میهمانان را کشیدند تا حمید باحجب که چند بار نزدیک بود با دوربین چیلیک ! برود زیر ماشین! تا محمد مقدر که ساعت ۱۰ و نیم به مراسم رسید تا بوق بوق بازی کند . تا اخوان مقیمی که تا آخر با ما آمدند تا علی نعمت که از کرخه تا راین می خواست، تا صمد غفاری که هنوز به یاد فال های عمو سعید است تا دکتر ظفرقندی و مهندس خدایاری و دکتر مقاری که هنوز هم با معرفتند تا دکتر حبیبی و استاد منافی تا حبیب تا حاجی تا بچه های جهاد ، تا بچه های انجمن ، تا بچه های مفید ، تا عباس کریمی که چندین سال ندیده بودمش ، تا وحید قبادی، تا حامد سعادت تا همه! جا ندارم اسم همه ی کسانی که در این چند وقت لطفشان شامل حالم شد بنویسم. این تازه دوستان بودند. اهل خانواده که بماند. پدر و مادر عزیزم و پدر و مادر جدیدم. و تمامی فامیل که هر کدام گوشه ای از کار را گرفتند تا یک زندگی آغاز شود. از اظهار لطف و محبت همه ممنونم. برایمان دعا کنید. برایمان دعا کنید. برایمان دعا کنید.

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

 با تمام تضادهای موجود در این شعر آن را خیلی دوست دارم. باید از محمد علی بهمنی باشد:

دل من يه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت

پاشنه ی كفش فرارو ور كشيد
آستين همت رو بالا زد و رفت

يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شيشه ی فردا زد و رفت

حيوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوٌا زد و رفت

دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامه ی فرداها رو تا زد و رفت

زنده ها خيلی براش کهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

هوای تازه دلش می خواست ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت

دنبال كليد خوشبختی می گشت
خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت

... ساحل بهانه ای است
رفتن رسیدن است

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برخی از نظرات جالب دوستان :

آرش كيالاشكي: خيلی مبارکه . وقتی شنیدم خيلی خوشحال شدم . ان شاالله با خوشبختی صد سال و بلکه بيشتر ....راستی اردو جهادی متاهلی رو فراموش نکنی . راه بنداز ...

عليرضا مقيمي :از حالا برای پدر و مادر جديدت پاچه خواری را آغاز کردی ! دمت گرم و سرت خوش باد جاويد

يكي: مبارک باشه ،من هميشه فكر مي كردم شما بچه هم داريد

ميرهادي: آقا خيلي مبارك باشه . البت من تاحالا فكر ميكردم كه شما بنزتون از پل رد شده!

علي مسيحي : شديدا تبريك ميگم آقا سعيد . دست راستتون رو سر ما خدا يه چند تا از اين دوستان رو هم نصيب ما كنه ان شاا...


کلمات کلیدی:
 
ما همزاد عاشقان جهانيم
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٦  

راهي كه دوست داري...

عشق شوري در نهاد ما نهاد
جان ما در بوته سودا نهاد

گفتگويي در زبان ما فكند
جستجويي در درون ما نهاد

داستان دلبران آغاز كرد
آرزويي در دل شيدا نهاد

رمزي از اسرار باده كشف كرد
راز مستان جمله بر صحرا نهاد

قصه ي خوبان به نوعي باز گفت
كاتشي در پير و در برنا نهاد

از خمستان جرعه اي بر خاك ريخت
جنبشي در آدم و حوا نهاد

عقل مجنون در كف ليلي سپرد
جان وامق در لب عذرا نهاد

حسن را بر ديده ي خود جلوه داد
منتي بر عاشق شيدا نهاد

هم به چشم خود جمال خود بديد
تهمتي بر چشم نابينا نهاد

چون در آن غوغا عراقي را بديد
نا م او سر دفتر غوغا نهاد

شيخ عراقي

امروز روز ديگري است.
خدايا ، به خاط تمام داده هايت و نداده هايت شكر
خدايا ، به خاطر تمام شادي ها و غم ها شكر
 خدايا ،خدايا ،خدايا ...
به قول مقداد :رَبِّ زِدني عِلماً وَ ايماناً وَ يَقيناً وَ اَلحِقني بِالصّالِحين، اَللّهُمَّ طَيِّبْ بِقَضاءِك‌َ َنَفْسِي

از امروز وارد مرحله ي جديدي از زندگي خواهم شد. مرحله اي كه چشم انداز جديدي از زندگي را به رويم خواهد گشود كه اميدوارم حاصلش نگرشي زيباتر به جهان هستي و خالقش باشد. از تمامي دوستانم مي خواهم كه برايمان دعا كنند. از دوستاني كه سعادت ندارم در اين شب در خدمتشان باشم عذر مي خواهم. يار يكدل زياد دارم ولي توان تا عرش افراشتن منزل نيست ! ( بر عكس حضرت لقمان )

ما هر چه بوده ايم همانيم
ما هنوز مي توانيم
هر روز ناگهان متولد شويم
ما همزاد عاشقان جهانيم

و حرف آخرم:

موجيم و وصل ما از خود بريدن است
ساحل بهانه اي است، رفتن رسيدن است

اعياد مبارك

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برخی از نظرات جالب دوستان :

كاظم : آقا سعيد مبارک باشه ان شاءالله.
ان شاءالله که زندگی پر برکتی داشته باشی.

علي نعمت: روي همه ي وبلاگ نويس ها رو سفيد كردي!
بابا (يي)!! تو ديگه كي هستي؟
آخه آدم روز عروسيش هم وبلاگ مي نويسه؟
ان شاء الله مفصلا خدمت مي رسيم.

علي شهرستاني:اولندش که با شنيدن خبر بسسسسسسسيار مسرت بخش مبارک شدنت کلی به آرامشمون افزوده شد! دومندش که خوشحال شدم سومندش که از به هم ريخته شدنِ آرامش بسيار استقبال می کنیم.

امين احمدزاده:پيوندتان مبارک. خيلی بده آدم عروسی دعوت بشه، همون شب لوله بترکه، هيچ کس هم خونه نباشه. شرمنده شدم آقا شعيد. ان شاءالله عروسی های دوم و سوم و چهارم!!! خانمت که اينو نمی خونه !!!

علي نعمت:ديشب خيلی خوش گذشت. اميدوارم که ما ضايع کاری نکرده باشيم. الحق يکی از بهترين مراسم های عروسی بود که رفته بودم. می دونی که من از هيچ کس تعريف نمی کنم ولی اين يکی واقعا تعريف کردنی بود. مخصوصا مراسم بوق بوق بازی آخرش. اون پژو ۴۰۵ مشکيه اعصاب ما را خرد کرده بود. چند بار نزديک بود باهاش تصادف کنيم. ولی راننده شما خيلی باحال بود. فاميل عروس بود ؟
راستی با تريپ محمود گذاشتنت هم خيلی حال کردم. منم می ذارمو. بگو ايشالا

رضا مقدم:حالا لالاي لالاي ... لالالاي.....

 حامد شهرياري: شايد خيلی کم کامنت بذارم اما وبلاگ دوستان معلم را هميشه ميخونم و احوال پرستون هستيم از آقای نعمت. آرزوی من هم برای شما همونه که خدا وعده داده يعنی اينقدر جعل بينکم موده و رحمه که هر روز زندگيتون و خودتون برای هم تازه تر باشيد. للحق


کلمات کلیدی:
 
صخره ي متقلب
ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٤  

۱- ماه قشنگي شروع شده. بين رجب و رمضان. شعبان...

۲- اين روزها سرم خيلي شلوغه. دوستان مي دونن. برايم دعا كنين.

۳- سياره پلوتو هم از منظومه ي شمسي اخراج شد! مي گن چند تا صخره ي بزرگ بوده كه خودش رو سياره جا زده بوده ! نامبرده در عكس زير مشاهده مي شود كه در حال اخراج از منظومه است! اي متقلب ...

۴- متأسفانه فيلمي از عبدالرضا هلالي منتشر شده كه ممكن است ذهنيات خيلي را به هم بريزد. شنيده ام كه محافل خارج كشور هم حسابي دارند بهره برداري مي كنند. به شخصه تغييري در نظراتم راجع به اين بنده خدا به وجود نيامد. ولي بنده خدا آن هايي كه از اون يه قديس ساخته بودند...

خدايا ما را سخت امتحان نكن
خدايا ما را به اندازه ي ظرفيتمان بالا ببر
خدايا اگر بالا بردي ظرفيتمان را زياد كن
خدايا خواهشاً كاري كن دينت با ما گره نخوردچون در اين صورت:
گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد / آه اگر از پي امروز بود فردائي

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برخی از نظرات جالب دوستان :

آقا حامد هملت نژاد:
ديشب غزلی سرود عاشق شده بود
با دست و دلی کبود عاشق شده بود
افتاد و شکست زير باران پوسيد
آدم که نکشته بود عاشق شده بود
اين هم فقط به خاطر تو آقا سعيد
قبلش وضو يادت نره !

يك آدم گمنام
این غربی های پدرسوخته با یک رای گیری یک سیاره رو از منظومه حذف میکنن اونوقت ما با ۱۸ میلیون رای حق نداریم یک کشور کوچولو مثل اسرائیل رو از رو نقشه زمین حذف کنیم؟!!!
آخ نکن٫ نزن٫ ... بابا مزاح بود والله مزاح بود. (بخشی از مکالمه من با برادران اطلاعات)

عليرضا عبد مقيمي آرام ! :
سلام . در مورد هلالی خودش گفته اين خانم زن دومشه و چون با هم مشکل پسدا کردن خانواده زنش اين کارو کردن . به هر حال اگر اون خانم به صورت شرعی زنش باشه با توجه به اين که در فيلم هيچ عمل خلاف شرعی هم اتفاق نيافتاده گناهش گردن اونايی که اين فيلم پخش کردن .

صداي معلم !
سلام
دوستی می گفت:{ خدايا ما را امتحان نکن!}
گفتم عزيزم دعايی بکن که با فلسفه ی خلقت مباينت نداشته باشد.
گفت:{مثلاْ چی بگم؟!}
من هم حرف شما رو بهش گفتم.
گفتم:{ بگو خدايا ظرفيت ما را به اندازه ی امتحاناتت بالا ببر و اگر لیاقت ما کم است امتحاناتت را به اندازه ی ظرفيت ما پايين بياور! یعنی کاری کن که ما از امتحانات تو سربلند بیرون بیاییم!}

آقا مرتضاي مجنون:
در ضمن اونی که این فیلم را برای هلالی رو نت گذاشته خیلی نامرد بوده. چون طفلی فقط داره قلیون میکشه. اون هم همسرشه. این نهایت نامردی بوده که زندگی خصوصی یه ادم را تو نت بگذارن. نه؟؟؟


کلمات کلیدی:
 
تمام خواهد شد ؟!
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برخی از نظرات جالب دوستان :

آرش طباطبائي دوست عزيز مفيدي:
کدومشون ؟ ماهواره يا شکستنش‌؟ هيچ کدوم تموم نميشه
هنوزم کار دنيا قيل و قاله
هنوزم صلح آدمها محاله
هنوز آدم نميشناسه خدا رو
هنوزم قلب عاشق پايماله

خانم زهرا؟ مدير مشهدي :
سلام/متاسفانه دولت ما نمی تواند تصمصم گيری عاقلانه ای داشته باشه يکدفعه ای به سرش می زنه ومهمتر اينکه به هدفی که می خواهد نمی رسد/موفق باشيد

معلم عزيز نوشته
می بينم که سابقه داری !!!!!!!!!!! ۰و تجربه دار .
بگذريم . اومده بودم حول و حوش مدرسه باشی ... رو پشت بام بودی !!!! ممنون که از ما خبر گرفتی . اونم نترس ... تمام نخواهد شد


کلمات کلیدی: