روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

فروشگاه
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٩  

۱- ماه مبارك داره تموم مي شه. هر كدوممون چقدر تونستيم چيزي جمع كنيم خدا عالمه.

۲- پدر يكي از بچه ها به مدير مدرسه گفته كه يك سوپرماركت بزرگ دارند و ما مي توانيم براي درس دادن در مورد داد و ستد به فروشگاه آن ها برويم. نمي دانم قبول كنم يا نه. از طرفي مي خواهم بچه ها را در جو درس قرار دهم از طرفي هم نمي توانم شرايطي را براي شاگردي فراهم كنم كه او به ديگران فخر بفروشد و ديگران احساس كوچكي كنند. چه كار كنم؟


کلمات کلیدی:
 
وی آر ساری !
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٧  

در این چند روزه حرف زیاد دارم ولی بماند برای بعد چون یک اتفاق افتاده که حرصم را در آورده . می خواستم آنتی ویروس مک آفی را به روز کنم که پیغام زیر آمد. مرده شور این تحریم های آمریکائی ها را ببرند. الهی ویروس بیفته به جون تموم کامپیوتراشون! بی جنبه ها!!

we are sorry, but it appears that you are located in a country that we are unable to export in accordance with u.s law.

 


کلمات کلیدی:
 
بارش
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٤  

چشم ها را بايد شست
جور ديگر بايد ديد
چترها را بايد بست
زير باران بايد رفت

چند ساعتي به آغاز شب قدر باقي مانده است. شبي كه بنا بر گفته ي خيلي ها مهم ترين شب است در بين اين سه شب. از چند ساعت قبل باران گرفته است.
و چه زيباست:
تنزل الملائكه و الروح ...

چند ساعتي است ملائكه مي بارند و باران نازل مي شود...
زير باران بايد رفت...

خدايا چيز زيادي نمي خواهم : خير دنيا و آخرت را نصيب دوستدارانت بگردان! آمين 

شب قدر


کلمات کلیدی:
 
این شب ها
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٢  

رفتن به مراسم شب های قدر هم برای خودش حکایتی شده است . سال های قبل تر انتخاب های کمی پیش رویم بود به همین علت انتخاب ساده تر بود. معمولاً‌از ساعت ۷ شب می رفتم محل مسجد امام (ع) که حالا مهدیه ی امام حسن (ع) شده است. خوبی آن روزهای مجلس سعید حدادیان خلوت تر بودنش بود. شب اول امسال را رفتیم همین مجلس حاج سعید. به گمانم نفسش می گیرد اگر مثل پیرمرد ها موعظه نکند. موعظه های بی جایش وسط دعا و قرآن سر گرفتن بعضی وقت ها بدجور تو ذوق می زند ولی به هر حال طرفداران خاص خودش را دارد. به خصوص جوانترها ( مثل خود من ! ). سه سالی می شد که برای شب های احیا نرفته بودم مجلس سعید. جایمان هم شکر خدا افتاد ته یک زیرزمین نمور که وقتی بیرون آمدم مثل شیمیائی ها شده بودم. مجلس سبب خیر شد و دو تا کتاب هم خریدم. با کاروان نیزه اثر علیرضا قزوه و رمان شطرنج با ماشین قیامت اثر تازه ای از حبیب احمدزاده. بعداً در مورد این دو اثر بیشتر خواهم نوشت.  

شب احیای دوم را به توصیه ی دوستان رفتیم حرم حضرت عبدالعظیم حسنی. حضرت خیلی تحویلمان گرفت ولی محیط خیلی بد بود. کسی نیست این اراذل و اوباش را در شب های قدر جمع کند؟ یک عده از هم سن و سال های خودم که به هیچ چیز قائل نیستند و هر چه می خواهند می گویند و هر چه بخواهند می کنند. خیلی حالم را گرفتند.

اگر زنده باشم شب سوم قدر را می رویم حاج آقا مجتبی تهرانی. بازار تهران


کلمات کلیدی:
 
شب قدر
ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱٩  

فردا شب اولين شب قدر است. شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،شب قدر،


کلمات کلیدی:
 
خاتم هوايي!
ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱٧  

۱- امروز رفته بودم پيش يك بنده خدايي. خيلي صميمانه و با دوستي تمام گفت وقتت را تلف معلمي نكن. اين معلمي باعث ارضاي كاذب مي شود. بي خيال شو!

۲- كتاب هاي آموزش ICDL رسيد. با كتاب هاي جهاد دانشگاهي تهران كار مي كنيم. خوبي اين سري كتاب ها اين است كه چون مولفش استاد اين درس ها بوده خيلي كاربردي نوشته است. آقاي منافي هم لطف كرد و سريع چك را كشيد تا كتاب ها را سريع تر بخريم. اما هنوز مشكل اصلي باقي مانده است . سيستم هاي كامپيوتري مدرسه قديمي شده و احتياج به به روز شدن دارد. بايد چند تا سيستم نو خريداري كنيم.

3- ديشب رفته بودم هيئت فارغ التحصيلان مفيد. خيلي از بچه هاي قديمي را ديدم. ياد اردوهاي جهادي به خير.

4- تا حالا مدرسه خاتم رو از آسمون ديديد؟ اون هم از يك ماهواره ي جاسوسي! عكس زير را از گوگل ارث! Google Earth گرفته ام. همين ديروز . هم راهنمايي معلومه هم دبيرستان و هم دبستان امام حسين (ع). اين ديگه آخرشه! حريف مي طلبيم. هر كي عكس خونشون رو خواست بگه براش پيدا كنم!! البته از پشت بام

فلش زرد:راهنمايي خاتم
فلش سبز: دبستان امام حسين(ع)
فلش قرمز: دبيرستان خاتم

فلش سبز:خيابان جمالزاده
فلش زرد:راهنمايي خاتم
فلش نارنجي: دبستان امام حسين(ع)
فلش قرمز: دبيرستان خاتم


کلمات کلیدی:
 
فرياد
ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱٥  

آن چه البته به جايي نرسد فرياد است.
(از مجموعه عكس هاي اردبيل! حاصل بي كاري سر يك جلسه ي كسل كننده )

فرياد

 براي ديدن بزرگتر عكس روي آن كليك كنيد


کلمات کلیدی:
 
گاهی
ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱۳  

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

مردی که سال هاست

در انتظار آمدن مرد دیگری است

گاهی دلش برای خودش تنگ می شود


کلمات کلیدی:
 
خداي چيزهاي كوچك
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱٠  

۱- يكي از معلم هايي كه تازه باهاش آشنا شده ام تعريف مي كرد:
چند سال پيش به همراه چند تن از مديران وزارتخانه آموزش و پرورش رفته بوديم حج. در راه وقت نماز شد. بعد از وضو گرفتن هر كداممان رفتيم يك گوشه و مشغول نماز شديم. هيچ كس حاضر نبود به اون يكي اقتدا كنه. در همين حين يك عرب سني از در آمد و به يك سني ديگر كه از يك كشور ديگر بود اقتدا كرد و دو نفري نماز جماعت خواندند.  

۲- عزيزي كه چند شب پيش از ديار فرنگ برگشته مي گفت كه در مدت يك سالي كه آن جا بوده يك هيئت شيعيان آن جا تبديل به چهار هيئت شده است! كه هيچ كدام آن يكي را قبول ندارد.

۳- بزرگترين هيئت غرب تهران كه يك زماني حال مي كرديم نيمه هاي شعبان برويم آن جا، امروز به سه قسمت تبديل شده است كه همديگر را تكفير مي كنند.

۴- خانه نويسندگان ايران يا همان انجمن قلم كه با گرايش مذهبي در برابر كانون نويسندگان ايران كه گرايش لائيك و بعضاً سكولار دارند تشكيل شده بود اين روزها شاهد زد و خورد لفظي رضا اميرخاني و رضا سرشار(رهگذر) همان گوينده ي قصه هاي ظهر جمعه است.

۵- از اول انقلاب كه هيچ حزبي به غير از جمهوري اسلامي نداشتيم تا امروز حساب كنيد چند دسته از هم منشعب شده اند!

۶- انجمن هاي اسلامي دانشجويان كه روزي در دانشگاه ها حرف اول را مي زدند امروز حداقل به چهار شاخه ي مختلف تقسيم شده اند كه به خون هم تشنه اند.

۷- وحيد مي گه برنامه نويس هامون را هم بنويس كه دو نفرشان نيستند كه كار همديگه رو قبول داشته باشن! البته چون ربطي به مطلب من نداره اين بند را ناديده بگيريد!!

۸- ... خودتان به راحتي مي توانيد اضافه كنيد.

نتيجه گيري اخلاقي: مرديم از بس منشعب شديم!

مشق شب: در اين زمينه براي شاگردهايم چي كار مي تونم بكنم؟


کلمات کلیدی:
 
هول هولكي!
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٩  

از اين كه ديروز نتوانستم بنويسم عذرخواهي مي كنم. صبح امروز براي كلاس رايانه ي اول ها رفتم مدرسه. كلاس هاي خوبي داشتم. برنامه مدرسه هنوز در دست تحول است. برنامه ي خوبي شده ولي هنوز در دست تغيير و تحول است. بايد يك مطلب مفصل در مورد برنامه ريزي مدرسه بنويسم. آب كه از سر گذشت چه يك وجب چه صد وجب!

امشب يك عزيز بعد از يك سال سفر از ديار فرنگ بر مي گردد. يكي از همان معلم هايي كه در افطار پارسال كنتور انداخته بودم. اميدوارم كه بي خيال برگشتن شود!

به همين زودي ۷ روز از ماه مبارك گذشت. دعا يادتان نرود.


کلمات کلیدی:
 
امانتداري!
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٥  

۱- امروز رفتم سر كلاس بچه هايي كه سال گذشته مشاورشان بودم. آن قدري به هم آشنا هستيم كه احتياج به صحبت اضافه نداشته باشند. امسال بناست در كلاس كامپيوتر سه مبحث را پيگيري كنيم. اكسل، اينترنت و بازي هاي كامپيوتري. سبك كاري ما در مدرسه آموزش گام هاي  ICDL بوده است. در اين سه سال دوره راهنمايي ۶ كتاب از ۷ كتاب آموزش ICDL را تدريس مي كنيم. راستي امروز كتابي را كه پارسال از يكي از بچه ها امانت گرفته بودم پس دادم!‌ اين كار از يك معلم خيلي بعيد است!!

۲- امروز هديه اي كه بنا بوده نوروز سال ۱۳۸۳ به دستم برسد به دستم رسيد. به همراه تقويم سال ۱۳۸۳ ! از امانتداري دوستان خيلي متشكرم!!

۳- عكس زير از مجموعه عكس هايي است كه در اردبيل گرفتم. خيلي هوس كرده ام يك فتوبلاگ بزنم.

گنبد و مناره

براي ديدن بزرگتر عكس روي آن كليك كنيد


کلمات کلیدی:
 
متفرقه
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۳  

۱- در دو شماره قبل نوشتم كه در طول سال تحصيلي مي خواهم هر روز بنويسم. بدينوسيله پشيماني خودم را اعلام مي دارم! به علت كثرت كارها توان هر روز نوشتن را ندارم. براي پخته تر شدن كار همان روزهاي زوج خواهم نوشت. ان شاء الله

۲- عكس قبلي كه گذاشتم برايم يك دنيا حرف دارد. بچه ها تا وقتي كوچكند پاكند و زلال. رنگي! اما هر چه بزرگتر مي شوند تيره تر مي شوند. مثل خود ماها! عكس پست قبلي را در مجتمع آبدرماني سبلان در سرعين اردبيل گرفتم. خيلي به دلم نشست.

۳- ديروز اولين روز كاري ام بود. با كلاس اول ها رايانه داشتم. آخر ساعت سوم صدايم در نمي آمد. تدريس در ماه رمضان خيلي سخت مي شود. به خصوص اگر بخواهي تحرك داشته باشي. من كه اگر كلاسم با خنده همراه نباشد به دلم نمي نشيند. ديروز هم كلاس به دلم نشست.

۴- ماه مبارك رمضان هم شروع شد. امسال رمضان هم برايم يك رنگ ديگر است. سبزتر. ثواب عبادت به جماعتشه!

۵- امسال دبير رايانه اول ها و سوم ها و دبير اجتماعي دوم ها خواهم بود. روزهاي كاريم كه يكشنبه، چهارشنبه و پنج شنبه است.


کلمات کلیدی:
 
می فهمی چی می خوام بگم؟
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱  

براي ديدن بزرگتر عكس اينجا را كليك كنيد


کلمات کلیدی: