روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

شب يلدا
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٩  

شب يلدا

فردا شب شب يلداست. بلندترين شب سال... شبي كه مي گن چون از فرداش نور بر تاريكي غلبه مي كنه ايرانيان باستان اون رو جشن مي گرفتن. 

يكي پيام فرستاده كه كاش جاي بلندترين شب بلندترين روز رو جشن مي گرفتيم:۱ تير

يكي ديگه گفته كه ما كه براي ۲ دقيقه بيشتر يك شب برنامه ها داريم براي ميليون ها دقيقه ي عمر چه برنامه ريزي اي داريم؟

بگذريم. اين دو دقيقه هم مي گذرد.


کلمات کلیدی:
 
من بزرگترم يا تو؟
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٧  

۵شنبه هفته گذشته اختتاميه هفته ي شهداي دبيرستان مفيد بود. خسته نباشند. حامد مي گويد ۱۶ سال نمايشگاه شهدا را ديديم و آدم نشديم. حسابش از دست من كه در رفته است. حامد مي گويد ۱۶ سال !

و تو چه مي داني ۱۶ سال چيست؟
يعني ۱۶ سال دفترچه ي محاسبات نفس علي بلورچي را بخواني و اتفاقي در زندگيت نيفتد.
يعني ۱۶ سال قيافه ي معصوم كساني را ببيني كه به خاطر آرمان هايشان رفتند و تو ...
يعني ۱۶ سال قد كشيدي و حالا از تمام آن ها بزرگتري ! و البته كوچك تر

هفته شهدا-دبيرستان مفيد تهران

حامد تأملي متن قشنگي را نوشته، براي اين روزهاست: 

باسم رب الشهدا و الصدیقین

به مناسبت هفته شهدای دبیرستان مفید

دبیرستان مفید 63 شهید در دوران دفاع مقدس داشته است که همه ساله دانش آموزان و فارغ التحصیلان و معلمینش یک هفته را به یادشان گرامی می دارند.

دست نوشته ای ویرایش نشده:

سلام خدمت شما همیشه همرهان من

چند روز پیش داشتم در نمایشگاه راه می رفتم و در و دیوارها را نگاه می کردم و بوی خاک و گونی و نی ها را استشمام می کردم. وارد راهرویی شدم که دو طرفش را با شاخه های زرد نی پوشانیده بودند و عکس شما را با قسمتی از زندگینامه یا وصیتنامه هایتان به آنها آویخته بودند. سنِ تک تک شما را نگاه می کردم. 15، 16، 17 و ... 25. راستش را بخواهید لحظه ای باز، برگشتم به دوران تحصیل خودم در دبیرستان. آن هنگام که له له می زدیم تا هفته شهدا بیاید و باز برای شهدا کار کنیم. برویم نمایشگاه علم کنیم. خاکی شویم. به معلمها التماس کنیم که بگذارند بیشتر در مدرسه بمانیم و کار کنیم یا حتی شبها در مدرسه بمانیم. یک هفته تمام دنیا را بگذاریم کنار، درس را، بازی را، غذا را و ... و فقط با شما باشیم. در میان پرونده هایتان سرک بکشیم و با عکسهاتان صفایی بکنیم. اسمهاتان را حفظ کنیم. تاریخ تولد. دوره تحصیلی. تاریخ شهادت و عملیات و محل شهادت و دفنتان را. راستش را بخواهید دلم لک زده است برای آن ایام. ایامی که پاکتر از اکنون بودیم. پاکتر از هر موقعی که فکر کنید. به جرأت می توانم بگویم مثل خود شما. البته همیشه می خواستیم اینگونه باشیم. ایامی که در نمازهامان زار می زدیم و از خدا تنها درخواستی که داشتیم آن بود که همچو شما زندگی کنیم و بمیریم.

خودتان خوب می دانید و شاهید که هر چه دارم از شماست و این را نه از آن رو می گویم که غلوی کرده باشم. از آن روست که با تمام وجودم باورش دارم. من هر چه دارم از هفته شهدای مفید است. هفته ای که رنگ و بویی دیگر دارد از ایام دیگر سال. هفته ای که مدام در انتظار آمدنش هستم. بیایم مدرسه و باز در نمایشگاه کار کنم یا نمایشنامه بنویسم و یا تیاتری بسازم و یا بازی کنم. شرمنده رویتان هستم. امسال تنها کاری که توانستم بکنم آن بود که نمایشنامه ای بنویسم و با بچه های مدرسه کار کنم ولی افسوس که تمام نشد. تمرینات بچه ها آنقدر نبود که به کفایت مهیای اجرا باشد. ولی خود شاهدید که سعی شان را کردند و من نیز هم. باشد که سالی دیگر مهیا گردد.

روزگار غداریست این ایام. راستش را بخواهید می خواهم شکواییه ای را خدمتتان عرض کنم. چند وقتی است همرزمان و همسران شما می خندند به آمال و آرزوهای ما. آمال و آروزهایی که رنگ و بوی آمال و آرزوهای شما را دارد. باورتان نمی شود که به ریشخندمان می گیرند و مسخره مان می کنند. نمی دانم چه گذشته است به این مردمان. مردمانی که در کنارتان بوده اند و هم کیش و هم مسلکتان به شمار می رفتند و یا حتی تندتر از شما. کسانی که شاید روزگاری شما را نیز به خاطر کاستی اعمالتان مذمت می کردند. ولی اکنون نه تنها بدانها اعتقادی ندارند بلکه مدام دوره و زمانه را بهانه قرار می دهند. دوره و زمانه ای را که خود ساخته اند. دوره و زمانه ای را که خود میراث دارش بوده اند. باورتان می شود همسران شما فرزندانی –دختران و پسرانی- را تربیت می کنند که یا به اعتقادات شما پشت کرده اند و یا اعتقادات شما را فقط در تسبیح و سجاده می بینند. می دانم سخت است. مدتهاست که روح خداگونه اعمال شما دیگر در میان مردم نیست. از شما تنها اسامی ای بر سر در کوچه ها و خیابانها باقی مانده است. همه چیز در این دوره زمانه به عیار دنیا سنجیده می شود.

خودتان خوب می دانید که ما حاجتهایمان را هفته شهدا از شما می گیریم. با وضو وارد نمایشگاه می شویم. آخر، همان نمایشگاه ساده هم زیارتگاه ماست. هفته شهدا برایمان معنای دیگری دارد. رمضانی دیگر است. پنجشنبه هفته شهدا برایمان روز موعود است. برای خود شب قدری است.

یادم می آید دوران تحصیلم را. مسئول گروه شهدا بودم. اواسط هفته شهدا بود. به یکی از دوستان گفتم که من در مدرسه هر کاری انجام داده ام و هر فعالیتی کرده ام جز خواندن مقاله مراسم هفته شهدا. صدایم هم به درد این کار نمی خورد. صحبتم تازه تمام شده بود که مقاله خوان آن روز آمد پیش من. صدایش گرفته بود. به من گفت که من نمی توانم مقاله بخوانم تو به جایم می خوانی؟ راستش را بخواهید مانده بودم که چرا در میان آن همه از دوستان هم دوره ایمان که بسیار خوش صدا تر از من بودند، آمد و به من گفت؟ آن روز مقاله را من خواندم. دیگر کاری نبود که انجام نداده باشم.

دلم گرفته است. دلم گرفته است از خودم و روزگار. از روزگاری که جز نارو زدن کاری نمی داند. نزدیکترین هایت تو را تنها می گذارند. تنها شما مانده اید برایم. عزیزانی که هشت سال است مونسم بوده اید. هشت سال است که هر سال به انتظار هفته تان نشسته ام و در هفته به شوقتان به مدرسه آمده ام.

می خواستم بسیار گلایه کنم و شکایت بنویسم. ترسم از آن است که مجدد به ریشخند و تمسخر بگیرندشان.

شاید بگویند این هم دیوانه است. دیوانه ای که در گذشته زندگی می کند. دیوانه ای که .... .

اینها را گفتم نه از آن رو که غلوی باشد، از آن رو نوشتم که جز باورم نبوده است و باشد که همیشه اینگونه بماند.

هفته شهدا هم دارد تمام می شود و پنجشنبه باز روز موعود است. روزی که .... .


کلمات کلیدی:
 
م
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٥  
م
کلمات کلیدی:
 
درس انتخابات
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٢  

الف) ديشب قسمت شد و تا ساعت يك و نيم نصفه شب داشتم در خيابان هاي تهران قدم مي زدم. تهران خيلي رنگي شده است.
سيد حسن نصراله به همراه شهيد باكري براي انتخابات تهران ليست داده است!
احمدي ن‍ژاد مجدداً كانديداي شوراي شهر شده است!
همه عاشق خدمت به مردمند!
رايحه ي خوش خدمت از صدها بيلبود صدهزار توماني به مشام مي رسد!
همه پيرو ولايت شده اند! 
همه خوشتيپ شده اند.
همه همه همه ...

ب) امروز سر كلاس از بچه ها پرسيدم به چه كسي راي بدهم . البته بچه ها كه به سن راي دادن نرسيده اند. يكي مي گفت به فاميل راننده ي سرويسشان! يكي ديگر به شوهر خاله اش. يكي ديگر به اون خانومه كه دستش را زير چانه اش گذاشته! يكي ديگه به اون جوونه كه كچله و اسمش بالاي وبلاگ ها مي خوره و .... چند نفري گفتند راي نديد! مثل پدر و مادر ما !
كفرم دراومد. از بچه ها پرسيدم به نظرتون كي بدترين گزينه انتخاب مي شه؟ جواب ها متفاوت بود. جواب نهايي ام جواب يكي از بچه ها بود: وقتي كه مردم راي ندهند!

پ)انتخاب سه جور بشتر نيست!

۱-بين خوب و خوب تر ۲- بين خوب و بد ۳- بين بد و بدتر

به هر حال بايد براي شرايط بهتر بايد پا پيش گذاشت. حتي گاهي لازم است بين بد و بدتر بد را انتخب كرد! باز هم بگويم يا همين قدر كافيه؟


کلمات کلیدی:
 
یک معلم دیگر رفت
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٠  

دكتر منتظري

امروز مراسم تودیع دکتر علی منتظری رئیس جهاد دانشگاهی بود. مدیری که خیلی با اخلاقش حال می کردم. هرچند که عادت کرده ام این روزها به خداحافظی های بسیار و البته ناراحت کننده. از دکتر در همین چند صباح آخر چیزهای زیادی یاد گرفتم. این عکس برای من یادآور خیلی خاطرات است. همایش دانجویی حمایت از محرومان. مهرباران. اسفند۸۴.

منتظری سخنران قهاری بود. با تمام وجودش حرف می زد و هر بار برای جذابیت در سخنرانی چیز نویی در آستین داشت. همیشه سعی می کردم سخنرانی هایش را ازدست ندهم هر چند مثل فیدل کاسترو از منبر پائین نمی آمد و سخنرانی های چند ساعته داشت.

امیدوارم که هرکجا می رود خدا به سلامت داردش. این میزها بی وفاترین موجودات روی زمینند. خیلی خوب است که همه ی میزهای ریاست را از چوب بسازند تا بشود آخر سر سوزاندشان... این همه بی وفائی؟! ولی خوشحالم امروز مردی رفت که او به میزش اعتبار می داد نه میزش به او...


کلمات کلیدی:
 
سفرنامه يزد(۳)
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱۸  

۲شنبه ۶ آذرماه ۱۳۸۵

از اول صبح كه بچه ها را براي نماز صبح صدا كردم، حالم خوب نيست. از بچه ها خداحافظي كردم و تا ساعت ۴ بعد از ظهر داخل اردوگاه استراحت كردم. بچه ها هم در اين فرصت به آتشكده ي زرتشتيان يزد و جاهاي ديدني ديگر رفتند. عصر كه حالم بهتر شد رفتم به يك كافي نت تا وبلاگم را به روز كنم. بعدش هم در ميدان امير چغماق به بچه ها رسيدم. قشنگ ترين جاي سفر همين جايش بود. رفتيم زورخانه اي كه در همان حوالي بود. خود من براي اولين بار بود كه به يك زورخانه مي رفتم . مطمئنم بچه ها هم مثل من! حس قشنگي داشتم. شب برگشتيم خوابگاه. زماني كلاس سوم مريضي اش عود كرده بود و به زور نفس مي كشيد. هر کاری کردیم فایده ای نداشت بنابراین نهایتاً‌ با آقای سیفی به بیمارستان رفت. شب برای بازی رفتیم همان مجتمع دیشبی که ما را راه نداده بودند. این بار به علت سرما اکثر بچه ها حال آبتنی نداشتند هر چند که استخرش بسیار تمیز بود. اکثر بچه ها آمده بودند زمین فوتبال. یارکشی که کردیم ۷۰ نفر می شدند. دیدم این طور نمی شود. یک عده از بچه ها را بردم بیرون و در فضای باز بیرون مشغول بازی جیگری! شدیم. جیگری همان کبدی و یا همان زو می باشد! نتیجه ی این بازی یک عدد گردن زخم و زیلی بود که متعلق به اینجانب بود. تا چند روز هم جایش نمایان بود. به علت مسائل امنیتی هم نمی گویم کار چه کسی بود! شب هم که بچه ها التماس دعا داشتند که چون شب آخر است بیدار بمانند. الته استاد منافی با حضور قدرتمند خود تمام التماس دعاها را در نطفه خفه کرد. خدا خیرش دهاد.

۳شنبه ۷ آذر ۱۳۸۵

اذان کاظم زاده این بار اذان بیدار کننده ی بچه ها بود. بعد هم فوتبال صبحگاهی. و البته برای بعضی از بچه ها پلی استیشن صبحگاهی! بعد از صبحانه رفتیم طرف یکی دیگر از مجموعه های قدیمی شهر یزد. نکته ی بارز این بازدید عکس گرفتن با یکی از نخل های شهر بود که فکر کنم سمبل مسافرت شود. نمی دانم قبلاً‌گفتم یانه! ولی حالا می گویم: بچه ها زیبایی سادگی یزد را نمی فهمند. همه بیشتر با اصفهان حال کرده بودند تا با یزد. عصر بچه ها اتاق هایشان را تمیز کردند و امتیاز گرفتند. یک اتاق پتوهایش زیر تخت ها بود. می گم چرا اینجوری کردید؟ می گن آقای مقیمی گفتن که پتوها پایین تخت ها باشه!‌می گم .... ها یعنی قسمت پائین اما روی تخت ها! ای خدا...
عصر بچه ها جمع شدند داخل مسجد و علی عکس دوربین های دیجیتال بچه ها را روی لپ تاپش ریخت. یکی از مفیدی ها را هم دیدم. برادر آقای ذوقی پور که در یزد درس می خواند. راهی ایستگاه قطار شدیم. ساکم را به یکی از بچه ها سپردم که شکر خدا اون هم ساک را به امان خدا ول کرده بود و رفته بود! شانس آوردم که بی کیف نشدم. قطار راه افتاد و ما هم!
بچه ها طبق معمول نمی خوابیدند. شب بساط معرکه گیری ما هم گرم بود! فال گرفتیم. کف دست دیدیم. آب حوض کشیدیم. فرش شستیم!! شب خوبی بود. آخر شب وقتی بچه ها خواب بودند باستانی سوم روی صورت بچه ها خط خطی کرده بود. البته بعداً سر کلاسم از خجالتش درآمدم.

۴شنبه ۸آذر ۱۳۸۵

ساعت ۷ رسیدیم مدرسه. بچه ها تک و توک همراه والدینشان رفتند. مثل صحنه ی فیلم نمو! ماهی کوچولویی که آخر فیلم به والدینش می رسد. بچه ها چقدر شبیه والدینشان هستند. سریع داخل مدرسه شدم. ساعت نزدیک های ۸ بود و باید برای یک جلسه ی کاری راهی محل کار می شدم. بنابراین راه افتادم. خداحافظ اردو! سلام کار!


کلمات کلیدی:
 
سفرنامه يزد(۲)
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٥  

۱شنبه ۵ آذرماه ۱۳۸۵

الف)براي نماز صبح كه بيدار شدم، ديدم دو تا از بچه ها بيدارند. در دوراهي ماندم كه درباره ي نمازشان چه كار كنم. اجازه بدهم بيايند يا نه؟ دوراهي بدي بود... راستي ديشب آخرين بازمانده ي بابائي ها متولد شد! صمصام السلطنه جد بزرگ كه در قطاز تهران يزد زندگي مي كند. اگر وقت مي شد در طول اردو با اين صمصام برنامه ها داشتم كه قسمت نشد.

ب)به اردوگاه كه رسيديم سعيد بابائي برگشت! بقيه ي شخصيت ها خداحافظي كردند. البته به جز بهنام كه گاهي اوقات فيلمبرداري مي كرد. صبحانه را با بچه هاي دوم بودم. بعد از صبحانه مي خواستيم براي بازديد حركت كنيم. به بچه ها گفتم كه اردويشان آزمايشگاه اجتماعي است و رفتارشان تأثير مستقيم خواهد داشت.

پ) صبح از مسجد جامع، زندان سكندر و مجموعه ي قديمي شهر ديدن كرديم. بچه ها زيبايي شهر يزد را نمي فهمند. همه عاشق زرق و برق هستند. زيبايي كاشي كاري هاي اصفهان را بيشتر مي پسندند تا ديوارهاي ساده و كاهگلي يزد را. البته من هم كه در اين سن بودم اينگونه بودم اما امروز به گونه اي ديگر مي بينم. داخل اتوبوس با بيان بازي سرنخ ديگر بچه ها خودكفا شده اند و از شلوغي خبري نيست. همه مشغول بازي هاي فكري هستند. بعضي ها مخشان خوب كار مي كند اما بعضي... ناهار را در رستوران زيتون خورديم. كيفيت خوبي داشت.

ت) براي نماز به يكي از مساجد يزد رفتيم اما آبرويمان رفت. بچه ها نماز شكسته را با نماز كامل يزدي ها قاطي كردند. جالب است بعضي هايشان اصلاً نمي دانستند نماز شكسته يعني چه؟ در دلم كمي دعا نثار دبير ... كردم.

ث) بعد از اين كه برگشتيم بچه ها مشغول فوتبال شدند و ما كمي استراحت كرديم. بعد از نماز مغرب و عشا سرگروه ها را جمع كرديم و آقاي منافي در مورد مسئوليتشان برايشان صحبت كرد. بعد هم يك جلسه براي هماهنگي بيشتر معلم ها برگزار شد كه به گمانم دومي واجب تر از اولي بود! بعد از شام براي استخر و فوتبال به راه افتاديم! استخري ها وارد آب شدند ولي فوتبالي ها بدون سالن ماندند. مجبور شديم به اردوگاه شهيد پاك ن‍ژاد برگرديم. كليد نداشتيم! به اتاق يكي از دوم ها رفتيم و پلي استيشن بازي كرديم. در اين شب استثنايي ايران برزيل را ۱۰ بر ۳ برد. آن هم در حالي كه ۷ نفره بود. البته اين را هم بگويم كه من تيم ايران بودم. دسته ي برزيل هم برخي اوقات قطع مي شد!

ج) اين پلي استيشن هم شده مسئله اي براي خودش! عده اي از دبيران مي گويند خوب است چون سر بچه ها را گرم مي كند و نظارت كمتري مي خواهد. عده اي ديگر اعتقاد دارند كه اي آقا! در خانه هم مي توانستند بازي كنند. به هر حال اين را بگويم كه عده اي از اول تا آخر مسافرت از دسته ي پلي استيشن جدا نشدند!

چ) شب بزرگيان كلاس دوم مريض شد.

ح)آخر شب كه بچه ها برگشتند همه معلم ها مشغول خسباندن بچه ها شدند. بعد هم آقايان واثق و شمس الهي و قوامي تا توانستند از خاطرات تحصيلشان گفتند.

خ) شب به خير


کلمات کلیدی:
 
سفرنامه یزد(۱)
ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱۳  

شنبه 4 آذر ماه 1385

الف)از خانه که می خواهم بیرون بیایم علائم سرماخوردگی کاملاً مشهود است. یک ساک نسبتاً بزرگ را هم حمایل کرده ام. راننده ای که سوارم می کند جوانی است 30 ساله که با یک ماشین مدل بالا مسافرکشی می کند! شروع به صحبت که می کند می فهمم کمی تا قسمتی داری قاتی پاتی می باشد! از شغلم می پرسد. وقتی که می فهمد معلم هستم کلی روزهای خوش دوران تحصیلش را یادآوری می کند و این که هنوز امضای یادگاری معلم هایش را دارد. هنوز مشغول نقل خاطرات است که من به مقصد رسیده ام. خداحافظی می کنم و با خاطراتش تنهایش می گذارم.

ب)دم در مدرسه که می رسم شکر خدا کسی نیست. آقای مظاهری و رسولی دبیران تاریخ و ادبیات در حال خداحافظی هستند. فرشته ی نجات می رسد: محمد مقیمی! ساکم را به دستش می دهم و می گویم که به کسی نگوید چون هنوز وضعیتم مشخص نیست. خداحاافظی می کنم و به سر کارم می روم.

پ) حدود ساعت 3 بعدازظهر می خواهم به دکتر بروم. می فهمم که حالا الگانس را بیاور و باقالی بار کن. دفترچه ی بیمه ام را در ساک گذاشته بودم. دوباره برمی گردم مدرسه. علیرضا مقیمی درست کنار ساکم نشسته و از نیامدنم ابراز ناراحتی می کند و بحث مرام و معرفت و این جور چیزها را می کشد وسط. بعد از کلی صحبت به آرامی از کنارش دفترچه ی بیمه را بر می دارم و او هم که تازه دوزاریش افتاده است که سر کار بوده می خواهد که ...

ت) هرچقدر ناز محمد مقیمی را می کشیم فایده ای ندارد. سوار ماکسیمای شیطان شده و پائین هم نمی آید. اگر این همه ناز را .... !

ث) ساعت 8 شب برای بدرقه ی بچه ها به مدرسه رفتم. اگر بشود بچه ها را راحت قانع کرد که نمی آیم در مورد اولیای بچه ها این حرف صادق نیست. مانده ام چه بگویم که هم دروغ نشود و هم مشخص نشود امشب رفتنی هستم تا جذابیت موضوع برای بچه ها حفظ شود.

ج) والدین جمع شده اند دور اتوبوس ها. دود اسفند  و دود اتوبوس ها قاتی شده. بچه ها هنوز غرق شادی اند. کسی کمبود پدر و مادر را احساس نمی کند. اما شاید بشود نم اشک را گوشه ی چشم برخی از ماردها دید. اشکی که شاید تا چند شب دیگر به گوشه ی چشم فرزندانشان منتقل شود.

چ)در ایستگاه راه آهن آقای منافی لبخندهای مشکوکی می زند. شک می کنم که نکند بو برده باشد. چک می کنم. خبر ندارد. فقط به حضور من مشکوک شده است! با سراجی از بچه های سوم شماره های کوپه ها را زودتر می زنیم تا بچه ها مزاحم کوپه های دیگر نشوند.

ح) قبل از این که قطار راه بیفتد از همه خداحافظی می کنم و از در واگن 3 پیاده می شوم. و البته قبل از این که قطار راه بیفتد از در واگن 1 داخل می شوم. یاد اردوی یزدمان افتادم. همان اردویی که خیلی از بچه هایمان آنفلوآنزا گرفتند و چپه شدند. از جمله مدیرمان آقای رفیعی. همون جا توی قطار زنگ می زنم بهش. تعجب می کند و البته خوشحال می شود از این که به یادش بوده ام.

خ) راه می افتم داخل کوپه ها. بچه ها با دیدن من دهانشان از تعجب باز مانده. این جاست که مجید بابائی متولد می شود. رئیس قطار تهران-یزد که از بچه ها بلیط می خواهد. شخصیتی عصبی که خیلی به قطارش علاقه دارد و اگر کسی از قطارش بد بگوید حسابش را می رسد. برادر سعید بابائی!

د)مجید بابائی که قطار را بالا و پائین می رود نوبت به برادر سوم می رسد: بهنام بابائی. مسئول فیلمبرداری اردو! دوربین به دست از شیرین کاری های بچه ها عکس می گیرم. کاری که در اردوها معمولاً خود علیرضا مقیمی انجام می دهد. البته در همین حین هم شخصیت بعدی متولد می شود تا بابائی ها از قالب رسمی خارج شوند. هوشنگ ! پسر آقا بهنام که هم سن و سال بچه هاست و شوخی کردن هم با او مجاز است!

ذ)مشغول سرگرم کردن بچه ها هستم که می فهمم همه شام خورده اند و تنها شام نخورده منم. راه می افتم طرف رستوران قطار ولی آقای منافی خفتم می کند و نمی گذارد تنها بروم. درلابی واگن ها پر از جوانانی است که گویا دانشجو هستند و همه سیگار به دست. لحظه ای از احساس این که شاگردم را با سیگار ببینم چندشم می شود...

ر) داخل رستوران پر است و شلوغ. از همان جوان ها. یک دیزی دونفره با رئیس می خوریم. میهمان رئیس! و البته نسکافه میهمان من. مامانی نیست تا میهمانمان کند!

ز) کار خواباندن بچه ها شروع می شود. قضیه ساده تر از آنی است که فکرش را می کردم. بچه های امسال خیلی آرام هستند.

ژ) معلم های اردو: آقایان منافی، علیرضا مقمی، شمس الهی، سیفی، قربانی، قوامی، واثق، نعمت و من

س) راستی یادم رفت بگویم توی راه آهن که می آمدیم بچه های راهنمائی خاتم بالا مشغول رفتن به اردوی مشهد بودند. آقای شیخ علیان و جهرمی از دبیران سابق خاتم پائین همراهشان بودند.

ش)اول شب آقایان سیفی و منافی بیدار ماندند و ما آسوده خوابیدیم.


کلمات کلیدی:
 
مرديم از خوشي
ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱۱  

۱- شب جمعه اي كه گذشت مراسم عروسي يك معلم بود. يك دوست. يك فرنگي كار(فرهنگي) صمد غفاري مشهور به سيد، حسين، صمد و خيلي از مجازهاي ديگر! به علت بيماري شديدي كه داشتم قسمت نشد به عروسيش بروم. بماند طلبم و طلبش.

۲- حالا كه همه خبردار شدند بگذار بقيه هم بفهمند. سيد امير آقايي دوست دوران راهنمايي به بعدم ( يعني از ۱۱ سالگي تا بحال ) هم وارد جمع مرغ ها شد.

۳- زنگ مي زنم به عليرضا قجر. باهاش در مورد يك كار اداري مي خواهم مشورت كنم. دوست دوران راهنمايي به بعد... مي گويد براي مراسم عقدش مشهد است و حرم امام رضا (ع). يك دقيقه وقت مي خواهد تا بعله را بگويد و بعدش صحبت كند!

۴- مرديم از خوشي

۵- يكي نيست بگويد آدم حسابي توي يزد با هزار زحمت وبلاگ را به روز مي كني آن وقت تهران كه هستي چهارشنبه ات خالي مي ماند؟ چهارشنبه از مسافرت كه به تهران رسيدم بستري بودم تا جمعه ظهر. از آنفلوآنزا ! گرفته تا مرض هاي ديگر. ملك الموت را جواب كردم.

۶- ديشب حدود يك ساعت سفرنامه ي يزد را تايپ كرده بودم. آن هم در محيط مبارك پرشين بلاگ. سه اتفاق افتاد:
برق قوي و ضعيف شد.
كامپيوتر خاموش و روشن شد.
من فقط بدبخت شدم!

۷- گوش شيطان كر خاطرات سفر يزد را در اين هفته خواهم نوشت.


کلمات کلیدی:
 
امیر چخماق
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٦  

سلام به همه ی دوستان

یزدم. مرکز ایران. همون شهری که می گن زمان جنگ پونز نقشه خورده بود روش و همین هم باعث شد  عراقی ها نبینن و کاری باهاش نداشته باشن! اومدن این سفر برای من با مشکلات زیادی بود. مجبور شدم خیلی از کارهایم را به گردن دوستان بیندازم. آخر شب هم با یک کیسه قرص و شربت و صد البته با درد آمپول! راهی مسافرت شدم. امیدوارم که ۴شنبه بتونم سفرنامه ی مفصل یزد را بنویسم. الان نزدیک های میدان امیر چخماق هستم. میدان شهید بهشتی یزد. کافی نت گیر آوردن در این خیابان ها کمی مصیبت بود. فاصله ی زیادی را پیاده روی کردم تا این جا را گیر بیارم. الان هم که سرفه ها قطع نمی شه. امیدوارم که زنده برگردم تهران.

آسمون بغضشو خالی می کنه/ آدمو حالی به حالی می کنه/ آدما چتراشونو باز می کنن

این جا هم باران می بارد

میدان امیر چخماق یزد


کلمات کلیدی:
 
بيا با هم بريم سفر....... كوير كوير !
ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٤  

يزد

۱- چند شب قبل عروسي يكي از نزديكان دعوت بودم. بنده ي خدا از آن آدم هاي بسيار سفت و سخت بود كه حتي جلوي تحصيل خواهرش در دانشگاه را هم گرفته بود چون محيط دانشگاه را اسلامي نمي دانست! ديشب در همان نيم ساعت آخر مراسمش سرم رفت از آهنگ هاي مختلف! و البته حركات موزون...
خدايا ادعاهايمان را با خودمان اندازه كن
خدايا ما را سخت آزمايش نكن. ما از همين الان تسليميم!

۲- امروز صبح كه مي خواستم بيام سوار يك ماشين آخرين سيستم شدم كه مسافر كشي مي كرد . راننده جواني بود هم سن و سال خودم كه از ظواهر امر مشخص بود كمي قاطي دارد. بعد از اين كه فهميد معلم هستم كلي از خاطرات زيباي دوران مدرسه اش گفت و اين كه هنوز امضاي معلم هايش را دارد. وسط خاطره هايش مجبور شدم از ماشين پياده شوم و او ماند و هزار خاطره ي ناگفته !

۳- امشب بچه ها دارن مي رن سفر. سوم ها و دوم ها. يزد. مركز ايران. ديار مردماني كه خاطرات زيادي از آن ها دارم و البته متفاوت: سيد محمد خاتمي و سعيد مرتضوي! و البته شهر دوستان خوبي مثل مرتضي قصاب زاده، كاظم زارع شحنه، سيد امير آقايي، سيد حسين سجادي و ... آخرين باري كه رفتم يزد كه البته اولين بار هم بود سال دوم دبيرستان بوديم. معلم راهنمايمان هم آقاي سيد موسوي. يادمه خيلي از بچه ها شديداً سرما خوردند. از جمله آقاي رفيعي مدير دبيرستان. حامد طالساز و احسان موحديان از بچه هاي هم دوره ايم يك سرود در اختتاميه اردو روي آهنگ بتهون اجرا كردند كه هنوز تو گوشمه:
امتحانامون تموم شد، كلاسهامون تق و لق شد : اومديم يزد.... اومديم يزد !

۴- بيا با هم بريم سفر كوير كوير ! نمي دانم چرا اين قدر از خواننده ي آهنگ دبي دبي بدم مي آيد. مردك براي خوش رقصي براي عرب ها اين آهنگ را كه خوانده هيچ، حتي حاضر نشده اسم كامل خليج فارس را بياورد. چراي نوشتن اين مطلب به علت هم زماني شنيدن اين آهنگ در عروسي كذا و سفر پيش روي بچه ها بود!

۵- اردو يعني كارگروهي! اردو يعني آزمايشگاه درس اجتماعي! اردو يعني...

۶- راستي شايد اسكله ي تازه ساز يزد را هم افتتاح كردند!


کلمات کلیدی:
 
كلاه مكزيكي
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱  

۱- بچه هاي سوم و دوم شنبه شب هفته ي بعد دارن مي رن يزد. هنوز برنامه ي من مشخص نيست.

۲- فردا از بچه هاي دوم كه اجتماعي دارند مي خواهم يك امتحان درست و حسابي بگيرم. اين هم به نفع اونايي كه اين جا رو مي خونن. چون بقيه خبر ندارن!

۳- امروز به عنوان تنوع سر كلاس بچه هاي سوم سري كلاه مكزيكي ها را كار كردم. كلاس خيلي حال كرده بود. حتماً با مجموعه شكل ها آشنا هستيد. كار يك تست هوش است در مورد شناسايي يك سري شكل هاي عجيب و غريب.

۴- ديشب كه رفته بودم عكاسي مادر دو تا از شاگردان سابقم را ديدم كه براي پيگيري پروژه ي عكاسي بچه هايش آمده بود عكاسي. گفت كه بچه ها مشغول درس خواندن هستند. اگر پدر و مادر ما نبودند...

۵-


کلمات کلیدی: