| انس با علوم اجتماعی |
| ساعت ۱۱:٢٩ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۳٠ |
|
دو شنبه هفته گذشته اختتامیه اولین همایش انس با علوم اجتماعی بود. و اما پشت پرده همایش:
اول سال که می خواهم درسم را انتخاب کنم آقای مدیر گفت بیشتر وقت بده و در عوض فلان درس را بردار. گفتم حتی اگر بیشتر وقت بگذارم ترجیح می دهم اجتماعی بردارم و رایانه. نمی خواهم فقط یک مشت ایکس و ایگرگ! توی مخ بچه ها کنم. می خواهم با بچه ها زندگی کنم. چند روزی که گذشت فهمیدم آقای ابراهیم رضایی که چند سال قبل معلم خاتم بود و حالا به کسب و کار دیگری مشغول است فیلش مجدداً یاد خاتم افتاده و بناست اجتماعی تدریس کند. بنا به دلایلی حضور آقای دهقان هم منتفی شد. بنا شد خود آقای منافی دبیر اجتماعی سال سوم باشد. اول سال طبق برنامه هر سه پایه در روزهای 5شنبه اجتماعی داشتند.
یکی از روزهای پائیزی، زیر رگبار و تازیانه ی باد! به آقای رضایی گفتم حیف است امسال همین طوری مثل هر سال اجتماعی درس بدهیم. حالا که ما سه نفر هستیم بیا یه کار توپ کنیم. گفت چی کار؟ گفتم اونش رو نمی دونم تا هفته بعد بیا فکر کنیم. خلاصه فکر کردیم و هفته بعد یهو یه چیزی گوشه ذهن آقای رضایی جرقه زد! گفت بیا همایش برگزار کنیم. مثل آدم بزرگا! البته برای بچه ها!
اول بنا بود همایش فقط در مدرسه برگزار شود اما یه دفعه حال کردیم منطقه ای برگزار کنیم! فکر نمی کردیم منطقه قبول کنه اما کرد! ما هم احساس کردیم یکی ما رو از اون بالا هل داده پائین و دیگه کاری از دستمون بر نمی آد! هر چه به مراسم نزدیک می شدیم می فهمیدیم که عجب خبطی! کرده ایم. 12 مدرسه اثر فرستادند. دخترانه و پسرانه. قوی و ضعیف. دولتی و غیر انتفاعی. مسلمان و مسیحی و یهودی و زرتشتی . همایشی داشت می شد آن سرش نا پیدا. با هزار مصیبت داوری ها انجام شد. رتبه های برتر مشخص شدند. سالن ورشو رزرو شد. مهمان ها دعوت شدند. دکتر خلیجی استاد دانشگاه تهران به عنوان سخنران ویژه دعوت شد. جوایز خریداری شد و...
دوشنبه 24 اردی بهشت ماه 1386
از اول صبح مرخصی گرفتم و اومدم مدرسه. لوح ها را آماده کردیم. بچه ها مدام از نتایج می پرسیدند ولی چون ممکن بود ناراحت شوند چیزی نگفتیم. خلاصه رفتیم سالن و اختتامیه در تالار بدون تهویه! ورشو برگزار شد. مادر سهند جانی پور از دانش آموزانم در پایه دوم مقاله خوبی را ارئه داد و دو کلیپ البته بدون صدا! از برونو بوزتو را پخش کردیم. مجری هم که محبوب دل بچه ها: سید مسعود حسینی! هر چند که دیر رسید و چند دعا را زیر لب نثارش کردم! دوربین فیلمبرداری هم که به همت مدیریت رسید اما بعد فهمیدیم شارژ نداره! رتق و فتق بچه ها هم که بر عهده علیرضا عبد مقیمی و قربانی بود. راستش رو بخواین خیلی حال کردم با بچه ها مون. نشون دادند که تربیت توی خاتم چه تفاوتی با دکتر حسابی و ... داره. راستی آقای نیکبختیان معاون اداره هم کمک خیلی زیادی در برگزاری همایش کرد و همچنین سرکار خانم گلکارزاده مسئول گروه های آموزشی منطقه ۶ تهران.
خلاصه همایش برگزار شد و آخرش هم آسمون حسابی باد و بورانی! شد. بچه ها حالشون گرفته بود که چرا رتبه های بهتری نگرفتند. برای جبرانش به همه ی شرکت کننده ها 200 امتیاز دادیم. جاداره در کنار تمام کسانی که نام بردم از زحمات محمد مقیمی عزیز هم که مثل همیشه با غرغر کلی کمکمون کرد! تشکر کنم. در پایان یک سری عکس می ذارم. امیدوارم اولین همایش به دومین همایش برسد! گارد محافظ همایش ! |
|
| بابا حدادی |
| ساعت ۸:٠٢ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٥ |
|
بابا حدادی معلم زبان سال چهارم دبیرستان ما. متن زیر دستنوشته ی است از حامد:
پیرمرد روی تخت افتاده بود. به سختی کمی خودش را جا به جا میکرد. نهایتا کمی می توانست رویش را به دو سو بگرداند. درد سرطان تمام وجودش را فرا گرفته بود. اما خم به ابرویش نمیآورد. همچون همیشه. با دیدن "پسران" خودش همچنان که روی تخت بود آغوشش را به زحمت باز کرد و یکی یکی همه را بوسید. با خنده و شوخیهای همیشگی. "پسرای من! یادتونه سر کلاس بهتون میگفتم چندین سال دیگه اگه یه روز توی خیابون ببینمتون میشناسمتون اما اسمتون رو یادم نمیاد.." اگر فقط صدایش را میشنیدی نمیتوانستی بفهمی حال جسمانیش چطور است. کوهی از روحیه و نشاط.
قبل از اینکه به دیدنش برویم همسرش در اتاق پذیرایی نشست و کمی توضیح داد برایمان:
"بعد از عمل روده حالش کم کم بهتر شد و راه افتاد {دو سال پیش که برای دیدشان رفتیم یادمان است که میتوانستند راه بروند} اما بعد از اون بیماری یه تومور توی پاش پیدا شد. همون باعث شد بافت نرم و سخت پا و زانوش رو فرا بگیره و کم کم دیگه پاش بی حس و بیحرکت شد. حتی حموم نمیتونست بره. یه بار که یک کمی بهتر شد خواست بره حموم و وقتی رفت نتونست خودش رو کنترل کنه و خورد زمین و پاش هم شکست. پاش کم کم بی حس میشد. دیگه از اون موقع نتونست پا شه. بعد از اون تومور انقدر دردش زیاده که بهش چندین نوبت مرفین تزریق میشه و اون همیشه خوابه." {بعد از اینکه مرفین هم بیاثر شده روی ایشان از آمپولهای دیگری نام بردند که ما حتی نامشان را هم نشنیدهایم. فقط روادگر میدانست که چیست و فقط یک کلمه در گوش من گفت: مواد مخدر قوی! و بعد گفت کسانی که دردشان غیرقابل تحمل است برایشان تجویز میکنند. "بچه ها ما باید راضی باشیم به رضای خدا. اینها همه آزمایش الهیه. درد و سختی همیشه هست. ما باید از ته دل راضی باشیم به رضای خدا. بچهها دعا کنید حداقل دردش کمتر شه. همین که بتونه یه ذره هم راه بره روحیش خیلی عوض میشه. اینها رو گفتم این رو هم بگم که بخندید {و البته من فکر میکنم نگفتند که بخندیم. گفتند که درس زندگی بیاموزیم..} گاهی من موهاشو شونه میکنم ناز و نوازشش می کنم. حتی با این سن و سال براش آهنگ میخونم. واسه اینکه روحیش بهتر شه. واسه اینکه تاثیر دوا ها خیلی بده. گاهی ما رو نمیشناسه و سطح هوشیاریش خیلی میاد پایین. بچهها براش دعا کنین.{و ما چه کاری غیر از دعا از دستمان بر میآید..} چایی و شیرینی تون رو بخورین که بریم دیدنش تو اتاق.."
پیرمرد روی تخت افتاده بود...
" سلام پسرای من. خیلی لطف کردین که اومدین. {با همان لحنی که همه از بابا حدادی سراغ داریم این جملات را گفت}. عزیزان من درد ملازم زندگیه. باید راضی بود به رضای خدا. {این را از ته دل میگفت. میشد در چهرهاش دید. به خاطر تاثیر داروها مدام دهانش خشک میشد و باید آب میخورد. اما اصرار داشت که حتما حرف بزند و خاطره تعریف کند} خوب پسرای من بگین هر کدوم کجا هستین و چه میکنین. {ما هم گفتیم که از مفید آمدیم. خودمان را هم معرفی کردیم. یک کمی پالیزبان را شناخت. چون ظاهرا خودشان هم اصالتاً طالقانی هستند. پالیزبان گفت: به اسم ما که میرسیدین میگفتین چه فامیل قشنگی داری! بعد همه خندیدند وقتی فهمیدند بابا حدادی به خاطر اصلیتش امیرمحمود را تحویل میگرفته} "حدادی دهنت خشک میشه اون آب رو بردار بخور عزیزم" این را همسرش هر چند لحظه یک بار میگفت. "عزیزم" از دهان این دو نفر نمیفتاد. حتی وقتی بحث میکردند جلوی ما. همسرشان بالای سر ایشان نشسته بود و موهایشان را نوازش میکرد.
- "عزیزم همین چند تا رشته مو هم میریزه آنقدر به موهای من دست نزن".
- "عزیزم من دارم نوازشت میکنم. اصلا من رو باش که دارم بهت محبت میکنم. باشه دیگه نوازشت نمیکنم".
به شوخی و جدی میگفتند و میخندیدند.
همسرشان گفت "من همیشه با خودم فکر میکنم در این 40 سال حدادی مدارس خیلی زیادی درس داده. شاگردهای خیلی خیلی زیادی هم داشته. اما فقط از مفید و دو-سه تا مدرسه دیگه اومدن توی این مدت واسه عیادت و یا حتی دید و بازدید. این نشون میده توی این مدرسه فقط آموزش نیست و اون جنبه پرورش هم هست که باعث میشه بچهها اینجوری تربیت بشن." شاید هیچ چیز لذت بخش تر از شنیدن این حرفها نبود. نه به خاطر اینکه دارند از تو تعریف میکنند، به خاطر اینکه احساس میکنی کار درستی کردهای و وظیفهات را به خوبی انجام دادهای. به خاطر برق خوشحالی که در نگاهشان میدیدی..
خداحافظی کردیم و آمدیم.. در راه به این فکر میکردم که معنی خوشبختی چیست؟!.. شاید...
بابا حدادی هنوز در بستر بیماری است و حالشان هم بهتر از قبل نیست.. حتی بعضی اوقات بدتر هم میشود.این را همسرشان گفتند، روز پنجشنبه که تماس گرفتم..
برایشان دعا کنیم.
کلمات کلیدی: تو که رفتی ،یک معلم
|
|
| نظرسنجی |
| ساعت ٦:٥٩ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢۱ |
|
دیروز از بچه های کلاس دوم راهنمائی که با هم کلاس اجتماعی داشتیم نظر سنجی کردم. نظرسنجی چهار سئوال اصلی داشت که جواب ها خیلی برایم قشنگ و جالب بود:
سئوال اول: از مباحث کتاب اجتماعی سال دوم راهنمائی کدامش قشنگ تر بود و استفاده بیشتری کردید؟ جواب بچه ها: 1- پست با 25 امتیاز
سئوال دوم: برای بهتر شدن درس اجتماعی چه پیشنهاد هایی دارید؟ ۱- برگزاری کلاس خارج از کلاس! و در محیط درس مربوطه 16 امتیاز
بیان مطالب با زبان طنز و افزودن کاریکاتور به کتاب های درسی انجام کار تحقیقاتی اختیاری
و اما جالب ترین پیشنهاد مربوط بود به : امیر حسین اوجبی سئوال سوم: به نظر شما اجتماعی ترین دانش آموز کلاستان کیست؟ کلاس دو/یک: 1- بزرگیان 2- یعقوبی و محسنی 3- شبانی 4- آقایی 5- آقازاده کلاس دو/ دو: 1- صدیق شریف 2- حسینخانی 3- آزموده 4- متولیان و راثی 5- احمدزاده- پوربابائیان- خاکی نژاد – تاروردی زاده – شهلا کلاس دو/سه: 1- فرهاد تربتی نیا 2- شایان قاسمی 3- فرزاد تربتی نیا 4- اوجبی 5- حسین زاده کل کلاس های دوم: 1- فرهاد تربتی نیا 2- صدیق شریف 3- شایان قاسمی 4- فرزاد تربتی نیا 5- بزرگیان و اوجبی سئوال چهارم: نظرتون درباره کلاس اجتماعی امسال: نظرات و پیشنهاد های بچه ها قشنگ و همراه با لطف بود. نکته ای که خیلی ها به اون اشاره کرده بودند تدریس همراه با زبان طنز بود که امسال بسیار مورد علاقه بچه ها قرار گرفته بود.
فقط یک جلسه از درس اجتماعی امسال باقی مونده. 5 شنبه هفته بعد. راستی دوشنبه این هفته که میاد مراسم اختتامیه اولین همایش انس با علوم اجتماعی است. تالار ورشو – از ساعت 2 تا 5 - |
|
| معلم فیلتر شده! |
| ساعت ۱٢:۳٩ ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٤ |
|
این چند روزی که گذشت به نکات جالبی رسیدم: ۱- اگر این روز ها معلم را در گوگل جستجو کرده باشی به نتایج جالبی می رسی! از نتایج جستجو در دو صفحه ی اول گوگل چند تایی از وبلاگ معلم ها هست که فیلتر شده اند. فکر نمی کردم یک روز ببینم وبلاگ یک معلم هم ضد فرهنگی می شود! باور نمی کنید وارد شوید. ۲- این روزها اوج سرک کشیدن ملت به این وبلاگ بود طوری که در روز ۱۱ اردی بهشت به ۹۷۷ بار رسید. نمی دانم از این سرک کشیدن ها چیزی هم عایدشان شد یا نه اما همین باعث می شود حداقل چند روز مانده به روز معلم حواسم را شش دانگ جمع کنم تا چیزی ننویسم که مشمول بند بالایی بشوم! ۳- صمدی که چند وقتی است حسین شده! قشنگ نوشته بود در راوی: حتماً شنیدهای که: معلمی شغل انبیاست؛ حقیقت را میدانم و واقعیت را میبینم. ۴- روز معلم امسال یک کار عجیب و غریب کردم. ته دیگ کمدم را درآوردم! بر و بچه هایی که کمدم را دیدن می دونن که چی می گم. تمام خاطرات این دو سال ریخت روی میز. دست نوشته های پارسال بچه ها رو ریختم روی میز. با برگه های شکایت و اعتراض و تعریف و تشویق و تمجید و ... سیل خاطرات داشت می بردم! نوشته های شخصی بچه ها را که امکان داشت اگر دست کسی بیفتد ناراحت شوند معدوم کردم و بعضی ها را هم نگه داشتم. سخت بود دل کندن حتی از همین چند خط نوشته. ۵- ۵شنبه نشد که برم مدرسه. حیف شد. |
|
| هدیه روز معلم |
| ساعت ۸:٠۳ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٥ |
|
۱- یادش به خیر. اولین هدیه ای که به معلمم دادم یک دسته گل بود که با کلی ذوق و شوق رفتیم و با بابا خریدیم. سال های بعد هم به همین منوال گذشت. بعضی سال ها یک نقاشی هم ضمیمه می شد یا یک کاردستی که خیلی برایم عزیز بود. یادم نمی آید که هیچ وقت ارزش مادی چیزی که برای معلم هایم می بردم برایم اهمیتی داشته باشد. نفس این که بتوانم یه جوری به معلمم بفهمونم که دوستش دارم برام مهم بود. نمی دونم چرا این روزا روز معلم دیگه روز معلم نیست! شاید باشن معلمایی که با سرویس و سکه حال کنن! اما به شخصه با یک تکه کاغذ که اسمش کارت تبریک باشد یا نباشد بیشتر حال می کنم. کاغذی که نشان می دهد به یادت هستند. چند سالی است که بنای قرص و قایم دارم که هدیه ای به جز دست نوشته های بچه ها نگیرم. می خواهی باور کن می خواهی نکن: لبخند شاگردم برایم بهترین هدیه است.معلمی شغل من نیست. زندگی منه! ۲- یکی از معلم ها تعریف می کرد همین چند سال پیش پدر یکی از بچه های خنگ میاد تو دفتر معلما پیش مدیر و با صدای بلند بهش می گه:( البته می خواسته پسرش که پشت در بوده صداش رو نشنوه ولی غافل از این که دفتر پر از معلمه!) به پسرم می گم به معلمات نیگا کن لااقل برای خودشون یه ... ای شدن یعنی تو حتی نمی تونی مث اینا هم بشی!! ۳- شنیدم که یکی از معلم ها سر کلاس به بچه ها گفته ما این قدر ارزش نداریم که برای سال تحویل برامون سررسید بیارین! می خواستم آب بشم برم تو زمین. اگه این معلمه من نیستم! ۴- موندم چرا بعضی از معلم هایی که در طول سال با یه من عسل هم نمی شه خوردشون موقع روز معلم که می شه این قدر مهربون می شن! کارت امتیاز می دن، نمره ۲۰ پخش می کنن و ... ۵- شاید به حق و حقوق معلم ها نرسیده باشند با تمام این شاید ها خجالت می کشم وقتی دم به دقیقه معلم هایی را نمایش می دهند که برای یک لقمه نان بیشتر همیشه در حال تحصن و اجتماعند. اون موقع هاست که سعی می کنم خودم را گوشه ای قایم کنم. ۶- جناب آقای وزیر ۷- بماند برای بعد. شقشقه ای بود که چند وقتی بدجور گلو را می خراشید! |
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |



