روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

خوراک لوبیا
ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٤  

۱- چند روز پیشتر ها رفته بودیم عروسی یک دوست. این که چطوری پریدم پشت موتور و ۴ تا اتوبان را یکی پس از دیگری از زیر تریلی و کامیون رد کردیم صحبت نمی کنم. از آدم های درون عروسی هم صحبت خاصی ندارم. اما یک گوشه ی کار برایم جالب بود. آقا داماد شاخ شمشاد قبل از شام اومد و میکروفون را گرفت دستش و گفت: امشب سر سفره شام یه غذایی داریم که قطعاً‌خیلی ها را به یاد گذشته ها خواهد انداخت. رجال سیاسی محترم خندیدند و ما ماندیم که قضیه از چه قرار است. از بین انواع مختلف غذاها(حدود ۲۰تا ۳۰ نوع غذای اصلی) طبق معمول ما چسبیدیم به باقالی پلو! حکت صحبت رفیقمان را نفهمیدم. بعد کاشف به عمل آمد که پدر و مادر عزیز دوستمان در آغاز انقلاب که خواسته اند عروسی بگیرند می خواسته اند چلوکباب بدهند اما چون فکر می کنند طاغوتی است به میهمانان خوراک لوبیا چیتی می دهند. غذای مورد اشاره ی داماد گرامی هم همان ظرف خوراک لوبیا بود.

۲- داشتم میل هایم را چک می کردم که رسیدم به مطلبی که در هم میهن رحمه ا... چاپ شده بود. و اما گوشه ای از مطلبش:

جشن عروسی در یک باغ روباز بود؛ مردها این‌ور و زن‌ها اون‌ور. بخش مردها کاملا فضای سنتی همراه با تنبک، ویلن، چای و تخت و البته میز و صندلی هم برای کسانی که دوست داشتند موجود بود. بالاخره ایده‌ای که هرکسی تکه‌ای از آن را گفت شکل گرفت و جالب هم شکل گرفت، چون فکر کردند که متفاوت باشند.

آقا داماد هم بسیار با این ایده موافق بود و فقط نگرانی‌اش از این بود که کارت‌ها دیر به دست میهمان‌ها برسد و آنها بی‌کارت بمانند اما این اتفاق نیفتاد و میهمان‌ها جملگی اظهار کردند که کارت به این پسندیدگی اشکالی ندارد که دیر به دست ما رسید.

حالا بشنوید از پدر و مادر عروس که آنها هم آن قدیم‌ها جشن عروسی نداشتند و کارتی را به در خانه آشناهایشان فرستادند که روی آن نوشته بودند که ما عروسی نگرفته‌ایم ولی پولش را صرف امور خیریه برای کودکان بی‌بضاعت که قدرت خرید حتی یکم جلد کتاب یا شام را ندارند، می‌کنیم و در واقع برای این بچه‌ها عروسی گرفته‌ایم.

روی آن کارت هم پر بود از چهره کودکان تنگدست. بله دوستان، سرتان را درد آوردم و اینطوری بود که قصه ما به سر رسید کلاغ هم به خونش رسید.

ملیکا شریفی‌نیا در پایان صحبتش در مورد مهراوه خواهرش می‌‌گوید: ......

۳- بگذریم. زمونه خیلی عوض شده...


کلمات کلیدی: دل نوشته
 
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱۸  

مدار صفر درجه

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

امشب دوشنبه اس. بعد از مدار صفر درجه. سریالی که فکر می کردم عمراً نگاهش کنم. اما...

فردا صبح داریم می ریم یاسوج. کهگیلویه و بویراحمد. تا جمعه. یا علی مدد


کلمات کلیدی: شعر
 
خداحافظ دوره ۱۴
ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٦  

شنبه ای که گذشت مراسم اختتامیه ی امسال خاتم بود! و طبق دو سه سال گذشته مراسم در تالار شهید چمران دانشکده ی فنی دانشگاه تهران برگزار شد. البته اگر کسی به زوایای امر واقف باشد باید این را بفهمد که برگزاری مراسم دانش آموزی در تالار چمران چقدر مصیبت دارد البته برای کسی که مجوزش را صادر می کند. به شخصه در طول دوران تحصیلم و بعد از آن هیچ مراسم متفرقه ای را ندیده ام که در تالار باسابقه و تاریخی شهید چمران برگزار شود.

تقریباً دو ساعت بعد از شروع مراسم به تالار رسیدم. نمای دانشکده ی فنی جالب بود. در و دیوار سیاه بود. پلاکاردهای تسلیت به مناسبت فوت دکتر قالیبافان همه جا بود از جمله سردر تالار شهید چمران. نکته ی جالب سر و صدایی بود که از تالار خارج می شد و هیچ تناسبی به رنگ در ودیوار نداشت و همین تعجب همه ی رهگذران را بر می انگیخت. وقتی رسیدم علی نعمت دم در مشغول صحبت کردن با دو سه نفر از بچه ها بود. بحث هم بیشتر حول رفتن بچه ها به دبیرستان های دیگر بود. عده ای می خواهند بروند مفید بعضی علامه برخی خاتم و ...

مراسم امسال پر از جایزه بود. فکر کنم از ۴ ساعت مراسم سه ساعتش به اهدای جوایز گذشت. و هنرمندان امسال: منوچهر والی زاده، جاوید نیا و دایی جان ماهی صفت! و صد البته از همه ی این ها هنرمند تر سید مسعود حسینی!

شکر خدا امسال موقع امتحانات پایان ترم دانشجویان بود و زیاد حضور نداشتند. چند نفری از آن ها وارد سالن شدند که با ضایع بازی هر چه تمام من را از این که دانشجوی دانشگاه تهران بوده ام شرمنده کردند! والدین دور و برشان هم شاکی شده بودند. فکر کنم آینده ی بچه هایشان جلوی چشم هایشان بود!

مراسم برای من خیلی عادی و معمولی گذشت. ته سالن نشسته بودم کنار عمو و باستانی و حرف می زدیم. از زمین و زمان. از بچه ها و والدینشان و مدرسه و دانشگاه و ... خلاصه خیلی خوش می گذشت. آخر مراسم یهویی آقای منافی همه ی معلم ها را به روی سن فراخواند. هر قدر قایم شده بودیم فایده اش از بین رفت. البته آقای صدیق می گفت که من لوتان دادم! رفتیم روی سن. بعد از تشکر آقای منافی یه دفعه یکی منو هل داد پائین! و دیدم بلندگو دستمه! و در پایان از زحمات آقای منافی هم تشکر کدرم البته به نمایندگی از سایر کارد مدرسه.

قشنگی مراسم امسال آخرش بود. هر سال مسعود آخر مراسم دعای فرج می خواند اما امسال حال دیگه ای داشت. معلم ها روی سن و بقیه داخل سالن همه روی پا دعا را خواندند. احساس می کردم روی هوا هستم. خیلی چسبید.

علیرضا مقیمی هم که طبق معمول سالن را گز می کرد و فرت فرت آدامس! هر وقت خیلی کار دارد اینجورکی است! البته تحویل هم نمی گیرد!! ای ای ای زمونه

آخر مراسم با سال های قبل فرق داشت. مراسم سال های قبل در پایان ترم اول برگزار می شد ولی امسال در پایان ترم دوم برگزار شد. اشک را می شد در چشم های بچه های سال سوم دید. خداحافظی از بر و بچه های خوب دوره ۱۴ راهنمائی خاتم. وقتی می رفتند روی سن تا جایزه بگیرند تمام خاطراتشان جلوی چشمم می آمد. از مصاحبه و آزمون ورودی تا اردوها و کلاس ها و ...

خدا نگهدار همه شان


کلمات کلیدی: راهنمایی خاتم