روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

اسب و اصل
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٧  

 ۱- این چند روزه می خواستم تصمیم مهمی بگیرم. این که این جا برای سعید معلم باشد یا برای سعید جهادی! خیلی کلنجار نرفتم. چون یک جوری از قبل جوابش را می دانستم. شاید این جدال ذهنی هم فقط برای رو کم کنی یکی از سعید ها بود! این مکان کماکان در تصرف! سعید معلم است. بقیه ی سعیدها می توانند در باقی نقاط این فضای لایتناهی ابراز وجود کنند اما این جا مخصوص آن ها نیست. البت شاید گاهی اوقات اجازه پیدا کنند این جا سرک بکشند ولی از آن ها خواهش می کنم این یک وجب وبلاگ را برای دل باقی بگذارند و بس. 

۲- در این دو سال اخیر آدم های زیادی را دیده ام که از اسب افتاده اند! بالاخره تعویض دولت های کریمه این خواص را هم دارد. اما کمترشان را دیده ام که خودشان باشند. امسال سعادت در کنار یکی از این اصیل ها بودن را دارم. آقای جواهری پور رئیس سابق آموزش و پرورش استان تهران از امسال دبیر راهنمائی خاتم شده است. اگر ببینی می فهمی چه می گویم. همین دغدغه ی اصل و اسب! است که باعث می شود روز به روز نگرانیم بیشتر شود! امیدوارم روزی که از اسب افتادم ککم هم نگزد. باید بر اصالت افزود. کتاب هایم را دوباره از قفسه درآورده ام...

۳- امسال را گفتم که فقط اجتماعی دارم. طبق معمول جنگولک بازی های هر سال. دعا کنید برایم و شاگردانم.

۴- هی می خواهیم برویم آقا امام رضا(ع) . این الیاس نمی گذارد. به چند عدد رز و پژوهان جهت سرکار گذاشتن الیاس نیازمندیم تا ما برویم و برگردیم!

۵- مسافرت امسال مدرسه هم مشهد است انگار. بچه هایی که سال اول بودند و بردیمشان مشهد امسال دوم دبیرستان هستند. یادش به خیر.

۶- سه شنبه اول آبان ماه اختتامیه مهرباران است. اگر آمدید قدمتان سرچشم.

۷- از کلیه ی دوستان جهت کامنت نگذاشتن عذرخواهی می کنم. کارها زیاد شده. مرقومه ی دوستان را می خوانم ولی مجالی برای ردپا گذاشتن نیست. ببخشایند!


 
الیاس
ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٠  

۱- چند ساعتی بیشتر به پایان ماه مبارک رمضان باقی نمانده است. ربنای عصر را که سر بدهند تمام می شود. غم انگیزترین ربنای سال... و طبق معمول اشک است که از گوشه ی چشم ها جاری می شود و یادت می افتد که یک ماه مهمانی تمام شد! خدا کند سال بعد هم باشیم.

۲- چهارشنبه دومین جلسه ی کلاس درسم با بچه های سال دومی بود. امسال فقط یک روز درس اجتماعی دارم. از بچه ها امتحان گرفتم. چند تا سئوال امتحان:

کدام یک از مجموعه های زیر گروهند؟ چرا؟
الف) گاوهای گاوداری کامرانی
ب) بیماران مطب دکتر پژوهان
ج) مسافران پرواز تهران - تاجیکستان
د) جنازه های مقیم سردخانه
ه) کارگران کارخانه حاج یونس فتوحی و شرکا
و) مشتریان مغازه عباس آقا

۳- یکی از کلاس هایم که تموم شد یکی از بچه های سال دومی که تازه امسال به مدرسه اومده با شک و تردید گفت آقا اگه یه چیزی بگیم ناراحت نمی شین؟ گفتم نه بگو. با کلی ترس و لرز گفت: آقا ما شما رو که می بینیم یاد الیاس می افتیم! خندیدم


 
تسلیت
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱۱  

امروز روزیه که باید می رفتم سر کلاس. البته به لطف ایام تعطیل بچه ها دارند لذت می برند و طبیعتاً تعطیل می باشد! فعلاً همین

شهادت حضرت امیرالمومنین را خدمت تمام عزیزان تسلیت عرض می کنم.

 


کلمات کلیدی: همین جوری
 
سلامی دوباره
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٥  

۱- خب طبیعیه که باید از نو شروع کنم به نوشتن. متاسفانه امسال به قدری کارم زیاد شده که به احتمال زیاد فقط می توانم معلم اجتماعی بچه های سال دوم باشم. اگر این اتفاق بیفتد قطعاً دلم برای بچه های سال سوم تنگ خواهد شد. دلم برای اول ها تنگ نمی شود چون تازه آمده اند! و همدیگر را نمی شناسیم به چز چندتایی که در آزمون ورودی باهاشون مصاحبه کرده ام. البته در مدرسه در خدمت بر و بچه های پایه های دیگر هستم. اما چه کار می شود کرد. زندگی است دیگر!

۲- امشب در مراسم افطاری در خدمت یک استاد عزیز بودم. دکتر جواهریان رئیس موسسه ژئوفیزیک ایران که یکی از اقوام سببی می شود. بحث شد درباره بازگشت اساتید از دانشگاه های ایران به کشورهای دیگر. گفت که زمانی که از آمریکا به ایران آمده می دانسته که تعداد مقاله هایش کم خواهد شد و حقوقش به طور چشمگیری پائین خواهد آمد اما به خاطر این به ایران برگشته تا نسل جدید ایران امروز را تربیت کند.

دکتر جواهریان - رئیس موسسه ژئوفیزیک ایران

۳- چند وقتی است که در جشن رمضانیم! اگر کسی سری به تالار وزارت کشور زد خواهد فهمید!