روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

توفیق اجباری لطیفی!
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٦  

 

توفیق اجباری لطیفی!

هر انسانی نهایتاً درونیات خود را می ریزد روی میز! درست مثل همین رفیق سابقمان آممدحسین لطیفی سازنده ی سابق روز سوم و صاحبدلان و مسیر سبز و وفا و خوابگاه دختران و ...

دیشب تصمیم دسته جمعی فک و فامیل بر این قرار گرفت که برویم سینما آن هم از نوع رفیق بد. در جریان رایزنی ها کم کم تبدیل شد به رفیق اجباری! و در نهایت تیر آخر را زدند: برویم توفیق اجباری نه به خاطر گلزار بل به خاطر محمد حسین لطیفی!

۱- کل فیلم یک قطار از جک های بامزه و بیمزه بود که می توانست در هر زمان دیگری اتفاق بیفتد و در کل باید گفت که سناریو و داستان تعطیل

۲- اگر سردار رویانیان فیلم را ببیند نامرد است اگر لطیفی و گلزار را جریمه نکند. نمی دانم با ماشین سرباز! (سر نپوشیده!) در خیابان ها گشت زدن جریمه دارد یا نه اما این را می دانم که ۳ بار صحبت کردن جناب گلزار و ۱ بار صحبت کردن با موبایل سرکار علیه کوثری در هنگام رانندگی حتماً جریمه دارد. آن هم نه از نوع چند هزار تومنی بلکه از نوع چند میلیونی. این همه زور می زنیم فرهنگ در مخ بچه های ملت بچپانیم آن وقت برادر خوشتیپمان به بادش می دهد.

۳- قابل توجه خواهر ارجمند سرکار علیه دکتر واعظ جوادی ریاست محترم محیط زیست: به دنبال اقدامات خلاف شئون جناب گلزار، پرتاب زباله به درون رودخانه هم اضافه می شود. اگر حال داشتید شما هم می توانید رسیدگی کنید.

۴- در اردوها کلی به بچه ها می گوئیم لطفا در محیط داخلی با شلوار زیر کامل! ( یعنی شلوارک نه!) تردد فرمائید. آقای رضا عطاران در صحنه های مختلف داخلی و خارجی با شلوارک جلوی بازیگران اناث رژه رفتند. کاش شاگردم بود!

۵- کل فیلم هجو زن سالاری و نمایش تبلیغاتی مزخرف بنز و تخم مرغ شانسی بود! باور نمی کنید فیلم را ببینید. البته این بار خواهش می کنم پولتان را دور نریزید. اگر وجدان دارید فقط منتظر خروج نسخه های قانونی فیلم باشید تا به فیض برسید.

۶- باید نقش به سزای بهاره رهنما را هم نادیده نگرفت که مزخرف ترین بازی عمرش را ارئه داد.

۷- کاش با بی حیائی مردم را نمی خنداندیم.

۸- محمد حسین لطیفی نشان داد که می تواند مزخرف بسازد کاری که از عهده حاتمی کیا و مجیدی و تبریزی و ... بر نمی آید.

۹- آقای لطیفی حیف از روز سوم. شما که گیشه را داشتی چرا؟


کلمات کلیدی: معرفی فیلم
 
اردوی مشهد آبان ماه ۱۳۸۶
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٤  

چهارشنبه شب هفته گذشته قسمت شد تا یک بار دیگر بروم مشهد. یا به عبارت بهتر برویم مشهد. از آخرین باری که بچه های مدرسه را اردوی مشهد برده بودیم ۵ سالی می گذشت. اول های آن سال حالا در حال تحصیل در سال دوم دبیرستان هستند و نمی دانم چقدر از خاطرات آن اردو را به خاطر دارند. امسال اردوی خوبی بود که خوب شد آن را از دست ندادم.

۰- از معلم ها بگویم. یک پدیده ی جدید به نام ذوالفقاری وارد خاتم شده است که برای خودش عالمی دارد. باقی معلم های شرکت کننده: نعمت، علیگو، علیرضا مقیمی، محمد مقیمی، موسوی، سیفی، احمدزاده و پیروزی مرام. به قول آقای منافی به هر معلم شش و هفت دهم! دانش آموز می افتاد.

۱- داشتیم از آقا خداحافظی می کردیم که دیدم اشک تعداد زیادی از بچه ها روان است. اول خیال کردم که علیرضا به خاطر بی نظمی حالشان را گرفته است اما بعداً فهمیدم که گریه شان به خاطر خداحافظی است. حقیقتاً چند لحظه مات ماندم و غبطه خوردم. فکر نمی کردم بعضی از بچه ها که کم هم سوسول نیستند این طوری اشک بریزند. 

۲- یک معادله ساده که در اردو زیاد مطرح شد: دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده! خبر داری؟ نه نه. بی خبری؟ نه نه . پس تو خری!!!

۳- یک داشن آموز عزیز در نیمه های شب از طبقه دوم تخت پرید پائین و آمد سراغم. شانس آوردم که هنگام حرف زدن حالش به هم نخورد والا باید به جای فرش اتاق من را می بردند توی حیاط!

۴- ترکیدیم این قدر که خوردیم. سورپریزمان شد قیمه! بعید می دانم بچه ها هیچ موقع از قیمه این قدر لذت برده بودند. بین کنتاکی و چیزبرگر و برگ و جوجه و کوبیده و...

۵- یک عدد خرس در اردو حضور داشت که همیشه در حال جمع آوری عسل بود. این خرس عزیز در آخرین حمله خود چند دانش موز و یک معلم را خورد!

۶- زنگ زدم دکتر فاتح. انگلستان. می گوید اگر چیزی برایت بماند همین اردوهاست. قدرش را بدان.

۷- سعید شریعتی را ندیدیم. هر چند دو بار از شاهرود گذشتیم.

۸- محمد مقیمی که اول اردو کلی ناز می کرد که بیاید آخر سر نمی شد از اردو جدایش کرد!

۹- محمود علیگو دبیر محترم اجتماعی ما را کشت با توده گرایی. هر جا جمعیت را می دید می گفت توده گرایی! آخرش هم در یک شب که همه مشغول سینه زنی بودند پرید وسط و توده گرا شد و نتیجتاً حضرت علی اصغر را به میدان جنگ فرستاد!

۱۰- بلی بلی بلی ....

۱۱- گویا اردوی دوم ها و سوم ها خیلی فرق داشته. امیدوارم که به دوم ها هم خوش گذشته باشه . ان شاء ا... به زودی چند تا از عکس های اردو را برایتان می گذرام.

۱۲- اگر من بودم اول هر سال تحصیلی یک اردو برگزار می کردم تا بچه ها همچی بی پیرایه هر چی دارن بریزن روی دایره. اردو تنها جائیه که نمی شه توش فیلم بازی کرد! حتی اگر معلم باشی.

۱۳- تشکر ویژه می کنم از آقایان سیفی، احمدزاده و پیروزی مرام که حتی در سخت ترین لحظات به دانش آموزان بد و بیراه نگفتند.  


 
از همین خاک
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢۳  


 
قیصر امین پور
ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٠  

قیصر به آسمان رفت

۱- صبح همین سه شنبه یکی از آشنایان پیامک فرستاد که قیصر رفت. باورم نمی شود. همان اول صبح تمام سایت های اینترنتی را شخم زدم خبری نبود. تلویزیون هم خبری نبود. زنگ زدم و بهش گفتم مطمئنی؟ گفت که صبح از رادیو شنیده است. بعد از آمدن پیامک دهم می فهمم که انگار قضیه جدی است و این بار شتر در خانه ی قیصر خوابیده است.

۲- سال دوم دانشگاهم بود که با امیر و فرید آشنا شدم. و ناگهان با یک شعر او متولد شدیم:

موجیم و وصل ما از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است، رفتن رسیدن است

۳- سال ۷۸ بود. جامعه در تب می سوخت. هر بار خبری از گوشه ای می رسید که جامعه را به هم می ریخت. خبری رسید که به شدت به همم ریخت. خبر تصادف شدید قیصر. خدا خواست که او بماند. به قول عبدالجبار کاکایی زندگی به پای قیصر افتاد و مرگ هم دلش به حال دوستداران قیصر سوخت تا او به همه بگوید تمام گل ها آفتابگردانند و دستور زبان عشق را هم برایمان به یادگار بگذارد.

۴- بعدها زیاد قیصر را در دانشگاه تهران دیدیم. با قیافه ای شکسته. به قول صفار هرندی آرش جانش را گذاشت تا دورترین نقاط مرز را برای ایران به تصویر بکشد و قیصر هم تمام توانش را گذاشت تا منتهای مرز شعر معاصر را ترسیم کند. با تمام ابهتی که داشت وقتی جلو می رفتی می فهمیدی چه لطافتی در جریان است.

۵- با خانمم رفتیم دنبال کارت عروسی. هر چه گشتیم کارت ها پر بودند از متن های کسل کننده و تکراری. چند روز مهلت خواستیم. کتاب های قیصر را شخم زدم و حاصل شد شعری از او که نقش بست بر یادگارترین مکتوب زندگیمان:

ما هر چه بوده ایم، همانیم
ما باز می توانیم
هر روز ناگهان متولد شویم
ما همزاد عاشقان جهانیم...

۶- من و خیلی از زفقایم دوران نوجوانی و جوانی مان را با قیصر بودیم. در صحبت ها، تکیه کلام ها، نامه ها، شب شعرها، دور هم بودن ها، اردوهای جهادی، کلاس ها، مهرباران ها، سخنرانی ها و ... امروز صبح حس کردم یکی از عزیزترین اعضای خانواه ام را از دست داده ام. سه شنبه صبح امیر اومد این جا. بغضم ترکید. انگار دنبال یک محرم می گشت. و امیر خواند: ... در ستون تسلیت ها نامی از ما یادگاری!

۷- رفتن قیصر برای من رفتن یک شاعر نبود. رفتن کسی بود که حرف های دلم را به نظم می کشید. کسی که جهان بینی و مانیفست زندگی ام را می سرود. کسی که تنهائی هایم را پر می کرد.

۸- بعد از مراسم تشییع قیصر در خانه شاعران جوان و بعدش هم دانشگاه تهران رفتم مدرسه. فکر نمی کردم روزی زیر تابوت قیصر را بگیرم. سر کلاس که رفتم به بچه ها گفتم درباره ی شعری را که از بالای وبلاگم رژه می رود فکر کنند. موجیم و وصل ما...

فکر نمی کردم روزی زیر تابوت قیصر را بگیرم ...

۹- از همایش مهرباران اول می خواستیم از قیصر تقدیر کنیم اما هر بار می گفتند که بیمار است. و ما چشم انتظار شفایش بودیم. اما:

ناگهان چقدر زود دیر شد!


 
مکتبخانه
ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۳  

۱- مشهدیم. بعد از یک هفته ی سخت و طولانی از قطار آویزان شدیم و الان هم به تازگی از حرم آقا برگشته ام. برای همه تان دعا خواهم کرد. هوا خیلی سرد شده این جا.

۲- دیروز کلاسم را به شیوه مکتبخانه برگزار کردم! با بچه ها رفتیم حیاط مدرسه و روی زمین و سکوها نشستیم و درباره ی مبادله کالا به کالا و مبادله با کالای واسطه صحبت کردیم. شایدکار ساده ای باشد اما تجربه ثابت کرده تعویض مکان تدریس بر میزان یادگیری تاثیر مثبتی خواهد داشت.

۳- فعلا