روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

محرم امسال
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۱  

1-     امسال محرم قشنگی داشتم. هر وقت که در منگنه می افتی و احساس می کنی الان است که سرت را محکم بکوبی توی دیوار، درست همان وقت است که درهایی به رویت باز می شود که شاید در وضعیت عادی رسیدن به آن دشوار، بلکه غیر ممکن می نمود. شب اول که رفتم هیئت مدرسه خاتم به بچه ها گفتم همین یک شب است. بعید است شب دیگری بیایم. حتی آشپز های هیئت هم عوض شده بودند. آشپزخانه هم که می دانی یعنی قلب هیئت! اما در همان شب اول به چیزهایی می رسی که تمام شب های بعدی را می گذاری برای آن جا. نه کوی دانشگاه می روی، نه حاج آقا مجتبی، نه روشنگر، نه حتی هیئت خانه بابابزرگ. یک چیزی در دلت می گوید فقط قاسمیون! جایی که وقتی واردش می شوی بین بچه هایی هستی که هنوز آلوده ی این دنیا نشده اند و به پاکی آن ها می توانی قسم حضرت عباس بخوری...

حتی همان آشپز بداخلاق که اولین بار موقع ورودت سر جلال داد زد که "اون درو ببند!" شب آخری می شود رفیق گم شده ات که انگار سختت است بهش بگویی خدانگهدار تا بعد!

حتی تر! اشک های قل خورده روی گونه های بچه ها هم تکانت می دهد. کجا می خواهی این ها را پیدا کنی؟ البت دایی جان می گوید هر جا سیمت وصل شد حسینیه است. چه این جا چه هر جا. حتی اگر غروب عاشورا باشد و تلویزیون کشیش نصرانی را نشان دهد که با خولی گل آویز است و تو تحمل می کنی اما تا جایی که حضرت حر بیاید داخل... دیگر نمی توانی تحمل کنی. جناب حر می شود مداح:" به قرآن ببخش یا به شمشیر بکش "

از همه کسایی که باعث شدند امسال هیئت قاسمیون برگزار شود ممنونم. ابوالفضل منافی، علیرضا مقیمی، قاضی نظام، محمد مقیمی، اکبری، احمدی، جواد آقازاده، حمید مطلبی، امین مطلبی و تموم بر و بچه هایی که از دم در کفش ها را جفت می کردن تا پذیرایی و برگزاری مراسم و ...

2-     وقتی یک اتفاق توی راه درست خودش انجام می شه آدم خیلی حال می کنه. این اتفاق خوب تو رو هم خوشحال می کنه. امین عزیز به جمع نصفه و نیمه متاهل ها پیوست. امیدوارم که صد سال در راه درست و صحیح به برکت همین روزهای زیبا، حرکت کنند و از منابع لایحتسب ارتزاق مادی و معنوی نمایند.

3-     بالا بروی و پائین بیایی نمی توانم درباره غزه بنویسم. اعصاب معصاب! تعطیل است. وقتی که مستاصل می شوی. می نشینی و می بینی شده ای مثل آمریکا! هیچ غلطی نمی توانی بکنی! چی کار می شود کرد که بشود گفت یک کار اساسی کرده ایم؟

4-     یاد صحن باران خورده ی گوهرشاد اسفند 77 به خیر...


کلمات کلیدی: دل نوشته ،راهنمایی خاتم
 
معنویت پولی
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۸  

پرده یکم -  می خواهم برای یکی از پروِژه های کاریم از چند نفر از دوستان مشورت بگیرم. می روم سراغ اهل فن هایی که در زمینه IT یک تخصص هایی دارند. همه گرم می پذیرند و قول می دهند ببینند تا نظرشان را اعلام کنند. زنگ می زنم به یکی از بچه های دانشگاه تهران که چند صباحی با هم بوده ایم. حالا دارد برای خودش آقای دکتر می شود. موضوع را که می گویم می گوید خب می خوای چطوری از من استفاده کنی؟! ساعتی، پروژه ای؟ بدجور بوی پول می زند توی مشامم! تشکری می کنم و تا اوقاتم تلخ نشده گوشی را قطع می کنم.

پرده دوم - یکی از دوستان زنگ می زند که برای فلان همایشی که دارید برگزار می کنید یک گروه تواشیح سراغ دارم. می خواهی؟ بعد از پاسخ مثبت وصلم می کند به یک بنده خدایی که از قضا عضو همان خانوده ای است که بناست برنامه برایشان اجرا شود. و در ضمن معلم! اول چنان برخورد می کند که گویا تنها چیزی که برایش مهم نیست پول است. بعد از مراسم می گوید نیم سکه ای که برایشان در نظر گرفته شده کم است و انتظار بیشتری داشته اند. و این که دست کم این ها نفری 50 هزار تومان برای هر اجرایشان می گیرند و ... گوش هایم درد می گیرد.

شاید بتوانم به اولی حق بدهم ولی هیچ جور نمی توانم با دومی کنار بیایم. متاسفانه در این سال ها چیزی که در مراسم های معنوی اپیدمی شده است پولی شدن معنویات است.

- پول امام جمعه ای شهر، کفاف زندگیم را نمی دهد رفته ام روحانی کاروان شده ام
- می دونی سازمان فلان گفته بیا اداره ما ظهر ها نماز بخون 150 تا 200 هزار تومان بهت می دیم.
- 15 سال پیش یکی از مداح های معروف و مرحوم تهران در ازای 10 شب برنامه ماه محرم یک میلیون تومان گرفت.
- راستی پاکت می یادت نره ها! من هر بر نامه ام یک ساعته اس. بعدش باید برم یه محلس دیگه
- فلان قاری برای هر قرائتی یک سکه می گیره البته من باهاش آشنام فکر کنم با یک ربع سکه هم بشه جورش کرد!

چی بگم؟ چی می شه گفت؟! حالا هی زور بزن اشک ملت در بیاد. عمراً بتوانی یک جو معنویت وارد این مجلس کنی.

خدایا مداحان و قاریان و واعظان ما را از خطر عظیم پول زدگی نجات بده


کلمات کلیدی: دل نوشته