روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

نمی ارزد
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٩  

دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد
به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد

به کوی می فروشانش به جامی بر نمی گیرند
زهی سجاده تقوی که یک ساغر نمی ارزد

رقیبم سرزنشها کرد کز این باب رخ برتاب
چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی ارزد

شکوه تاج سلطانی که بیم جان درو درجست
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد

چه آسان می نمود اول غم دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد

ترا آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی
که شادی جهانگیری غم لشکر نمی ارزد

چو حافظ در قناعت کوش و ز دنیی دون بگذر
که یک جو منت دونان دو صد من زر نمی ارزد


کلمات کلیدی: شعر
 
برای او
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٢  

یادم نیست امتحان چی داشتیم . فقط یادمه مثل سایر درس ها فوت آب بودم ! کلاس چهارم .چهاردهم خردادماه ۱۳۶۸. ساعت شش و نیم صبح بود که بابا برگشت خونه . رفته بود نون بگیره . چشم هایش بگی نگی قرمز بود . فقط تونست بگه امام و بعد زد زیر گریه . اون روز نمی دونستم امام یعنی کی . فقط این رو می دونم که یه عکس کوچیک از امام که اون رو در حال لبخند زدن نشون می داد همراهم بود . خیلی دوستش داشتم . بی اختیار دیدم چند قطره اشک از گوشه ی چشم های من هم جاری شد . اولین اشک هایم بعد از محرم و شب های قدر برای امام بود .

امروز با کمال افتخار می گویم جزء افتخارات زندگیم زیستن در زمانی بود که روح الله الموسوی الخمینی در آن زیست . و حیف و صد حیف که نتوانستم به علت صغر سن در زمان حیاتش درست درکش کنم .


کلمات کلیدی: دل نوشته
 
نیرزد
ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۸  

نمی دانم چرا این قدر بی نظم شده ام. کار و مشکل و فکر و این جور حرفها همیشه در زندگیم بوده و اتفاق عجیب و غریبی نیفتاده است اما متاسفانه نظم نوشتاریم را از دست داده ام. ان شاء الله از این هفته مرتب تر خواهم نوشت.

دیروز رفته بودیم منزل پروفسور حسابی. حسابی لذت بردیم. هر ایرانی باید یک سر به این خانه بزند. سر در خانه دکتر نوشته بود:

به جان زنده دلان سعدیا، که ملک وجود

نیرزد آن که دلی را ز خود بیازاری


کلمات کلیدی: یک معلم