روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

بچه ها خانه ی استاد این جاست
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٥  

مزار استاد نیرزاده نوری، معلمی که با عشق معلمی می کرد.

٢۵ سال از وفاتش می گذرد...

(باغ طوطی - حضرت عبدالعظیم حسنی)

مزار استاد نیرزاده نوری


کلمات کلیدی: یک معلم
 
مرتضی
ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۸  

برخی مطالب ان قدر با ارزشند که حیف است فقط به آن ها لینک داد. با این که طولانی است بخوانید. داستان یک مفیدی مفید! ... البته داستان که نه به گمانم واقعیت. هر چند به داستان می ماند.

به نقل از وبلاگ دل شدگان

اسمش مرتضی بود. از سال دوم وارد مفید شده بود. خیلی هم بد دهن بود. ازون فحش های کوچه محله ای همیشه رو زبونش بود. ازش خیلی خوشم نمی اومد. اصلاً انگار روحیاتمون با هم کاملاً متفاوت بود. نمی تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم.
    قیافم خیلی معنوی می زد. به قول بچه ها گفتنی ، نور بالا می زدم. سال اول با بچه ها کمی اخت شده بودم. بین بچه ها، با خدا و نماز شب خون جا افتاده بودم. حالا دست زمونه زد و این مرتضیِ بد دهن رو گذاشت کنار دست ما که ، خیلی ها بِهِم می گفتن: " دیدن تو خودش چهار رکعت نماز شبه ! " بعضی ها هم می گفتن: " طرف ، نماز آیات بَرِش واجب می شه ، وقتی تو رو می بینه ! "
خلاصه ما هم خودمونو یه کمی باور کرده بودیم. ولی این جوری نبودم. گفتم که ، قیافم نور بالا می زد. ولی اونقدر پشت و جلوی ما گفتند ، که خودم هم باورم شده بود. البته خیلی هم پرت نبودم. قرآن و مفاتیح می خوندم ، ولی نه تا این حد.
    خلاصه از وقتی که این آقا مرتضی ، افتاد کنار دست ما تو کلاس ، دیگه شب و روز نداشتم. همش با خودم می گفتم: " ای خدا ! این دیگه کیه انداختی کنار ما ؛ از این بدتر نبود ! " بالاخره مجبور بودیم با هم کمی ارتباط برقرار کنیم. چهار کلام صحبت کنیم. البته ، چه صحبتی ! اون از سلامش که فقط "آمِ"شو می شنیدم ؛ اونم از حرف زدنش که از هر چهار تا کلمه ، سه تاش بد و بیراه و فحش و دری وری بود. اوّلها صحبت که می کرد ، سرم درد می گرفت. ولی کم کم عادت کردم. راستشو بخواید ، خودم هم چند بار داشتم اون جوری می شدم ؛ ولی فوری سعی می کردم خودمو کنترل کنم. با خودم فکر می کردم: " من کجا و این مرتضی کجا ! من اگه با اغماض ، طبقه پایین بهشت هم باشم ، این یارو تو شوفاژخونه جهنمه ! "
    چند هفته همین طوری گذشت. من تو نگاه های تحقیرآمیز و تکه کلام های تمسخر گونه ام اونو اذیت می کردم ؛ اونم منو از نگاه خودش شوت می دونست. تکیه کلامش هم ،" گمشو بابا " بود. یه روز اومدم تریپ امر به معروف بزنم ( خب تو یه سری جلسه هفتگی ها و هفته شهدای سال اول ، یه چیزهایی دستم اومده بود. ) گفتم: " ببین آقا مرتضی ! نمازتو که درست و حسابی نمی خونی ، لا اقل حرف زدنتو درست کن. " گفت: " گمشو بابا ! شما بچه سوسولا چی می فهمید. خوشی زده زیر دلتون ، فکر می کنید خیلی شاخید. تو اگه بدبختی های منو داشتی ، نماز که سهله، دل و دماغ نداشتی صلوات هم برفستی! " با خودم گفتم: " ولش کن بابا ! این دیگه کیه ! امر به معروف هم ازش گذشته؛ با این چیز ها جواب نمی گیره. " ولی این بدبختی هایی که گفت ، منو کنجکاو کرد ببینم منظورش چیه؟ این بود که سعی کردم از اون روز به بعد یه کم بیشتر باهاش گرم بگیرم ، تا ته توی قضیه رو در بیارم. آخه از همون اول که اومده بود ، فکری شده بودم که یه همچین آدمی چه جوری می شه بیاد مفید. درسش خوب بود. همیشه جزو 10 نفر اول کلاس بود ، بچه خیلی کاری و فرزی بود ، ولی ظاهرش جاده خاکی می زد.
    چند ماهی گذشت. همین که بیشتر باهاش رفیق شدم ، یه چیز های مهمی از زندگیش فهمیدم. اینکه بچه پایین شهره ، سمت شوش و راه آهن. پدرش تو بچگی فوت شده ، مادرش مریضه و دو تا برادراش معلول ذهنی اند. قسمتی از خرجشون رو عموش که تنها کسشونه با هزار گرفتاری و دنگ و فنگ جور می کنه. خودش هم مجبوره بعدازظهرها برای تأمین مخارج دوا و درمون مادرش ، تو بازار شاگردی کنه. تازه فهمیدم چرا اینقدر بد دهنه. اما از اونجایی که بچه با استعدادیه ، عموش سعی کرده که تو یه مدرسه خوب ثبت نامش کنه ، تا استعدادش کور نشه. این بوده که اومده مفید. همه اینارو از تیکه تیکه درد دلهاش ، از لابه لای یک مشت بد و بیراه بیرون کشیدم.
    رفاقت من و مرتضی تا یه جاهای خیلی زیادی پیش رفته بود. دلم براش می سوخت. بیچاره تقصیر خودش نبود. دست زمونه اونو به اینجا کشیده بود. ولی من توانایی درک اینارو نداشتم. من که به طور خدادادی از یه زندگی معمولی و تقریباً مرفه بهره مند بودم ، در مقابل مرتضی واقعاً سوسول به نظر می رسیدم. کم کم داشتم شیفته شخصیتش می شدم. اصلاً باورم نمی شد که بتونم با یه همچین فردی تا این حد رفیق بشم. یه ته اعتقادهایی داشت. مادرشو خیلی دوست داشت. هیچ وقت به مادرش قسم نمی خورد. برای سلامتی مادرش سگ دو می زد. معلوم بود که خانوادش مذهبی اند ، اما محیط مناسب تربیت براش فراهم نشده بود. نمی دونم چرا ، ولی احساس می کردم یه جرقه کارش رو درست می کنه.
    از وسط های سال دوم ، رفتارش خیلی بد شد. پرخاش می کرد ، دعوا می کرد ، بچه ها رو می زد ، بد دهنی می کرد. چون من تنها کسی بودم که درد دلش رو بِهِم گفته بود ؛ فقط من می تونستم آرومش کنم. باهاش صحبت کردم. دلیل رفتارش رو ازش پرسیدم. متوجه شدم حال مادرش وخیم تر شده. نیاز به عمل داره. مرتضی هم برای تأمین خرج عمل ، شبها هم کار می کنه. این بود که سعی کردم بیشتر باهاش باشم. تو درد دلهاش از خدا برام می گفت. از عدل خدا ازم می پرسید. من هم که چیزی بلد نبودم. فقط سعی می کردم آرومش کنم.
    آخر سال دوم ، یعنی زمانی که مرتضی فقط یک سال بود به مفید اومده بود ، عذرش رو خواستند. می گفتند با اینکه درسش خوبه ، ولی رفتارش مورد قبول ما نیست. خلاصه با پا درمیونی عموش ، تعهد دادند که بهتر بشه. این بود که سال سوم هم در مفید موندنی شد. اول سال سوم مادرش فوت کرد. مرتضی چنان به هم ریخت که دیگه من هم نمی تونستم آرومش کنم. مسئولین مدرسه از این موضوع با خبر بودند. با مشاوره آرومش کردند. درسش هم خیلی لطمه خورد. من که دلم خیلی براش می سوخت. اما کم کم به اوضاع معمولی برمی گشت.
    اون روزها من و مرتضی همیشه با هم بودیم. یه روز نزدیکای ثبت نام جهادی بود. خب چون من جهادی دو سال پیش رو رفته بودم و خیلی هم جواب گرفته بودم و عاشق جهادی شده بودم ؛ در تب و تاب این بودم که سال سوم هم برم. این بود که مدام جهادی ، جهادی می کردم و از زبونم نمی افتاد. یه روز مرتضی ازم پرسید: " این جهادی که میگن چیه؟ " گفتم: "بهه! نمی دونی؟" گفت: " خب چرا ، ولی بماسش چنده؟! " متوجه نشدم. پرسیدم: " چی چیش چنده؟! "گفت: "یعنی چی به ما می ماسه؟!" گفتم: "یعنی چی؟" گفت: "بابا یعنی فایدش چیه؟ " گفتم: " یعنی تو نمی دونی؟ " گفت: "نه والّا." گفتم: "خب همون بهتر که ندونی؛ چون هر چی من توضیح بدم ، می دونم که فایده ای نداره ! "
    خلاصه گذشت. من تو ثبت نام جهادی قبول شدم. اما اون سال به دلیل مشکلاتی که داشتم ، نمی تونستم برم. این موضوع ذهنمو خیلی مشغول کرده بود. خیلی هم ناراحت بودم. یه روز مرتضی دوباره گیر داد که ، آقا این جهادی که می گفتی چی شد؟ یه دفعه فکری تو کلّم جرقه زد. به مرتضی گفتم: " ببین یه چیزی بِهِت می گم ، الآن گیر نده ته و توشو در بیاری. " گفت: " خب چیه؟ جهادی رو می خوای توضیح بدی دیگه ، نه؟ " گفتم: " آره ، آره ، همونه. این برگه ثبت نامو می گیری می ری پیش معلم راهنما. می گی من و فلانی توافق کردیم ، من به جای اون برم جهادی. اگه گفت خودش کو ، بگو بعداً میاد با خودتون صحبت می کنه. " تا اومد دهنشو باز کنه یه چیزی بگه ، حرفشو در نطفه خفه کردم و گفتم: " دیگه گیر نده دیگه. " سریع راهیش کردم سمت اتاق معلم راهنما و خودم دویدم تو حیاط. از شوق فکری که به سرم زده بود ، داشتم بال درمی آوردم. هم خودم جامو از دست نمی دادم ، هم به مرتضی می فهموندم که جهادی چیه. مطمئن نبودم که مرتضی با این وضعش از جهادی جواب می گیره یا نه ، ولی از یه چیزی مطمئن بودم: اینکه مرتضی پاش بیفته جهادی هم می ره ، ولی حیف که اولاً اطلاع نداره ؛ ثانیاً قیافش اینقدر تابلو شده که قبولش نکنند. آخه اون روزها اهل دود و دم هم شده بود. البته خودش می گفت تفنّنی.
    خلاصه با هر درد سری که بود ، معلم راهنما رو راضی کردم که به این جابجایی نظر مثبت بده. و مرتضی جهادگر شد ، اما چه جهادگری !
    روزی که برگشتند ، رفتم استقبالشون. چهره مرتضی خیلی آروم بود. انگار در سکوتی عمیق فرو رفته بود. ولی احساس می کردم درونش از تلاطم داره لبریز می شه. چند بار صداش کردم تا متوجه حضور من در کنار خودش شد. سلام کردم ، حالشو پرسیدم. جواب کوتاهی داد و دوباره در سکوت فرو رفت. مثل اینکه منو نشناخت. به گوشه ای خیره شده بود. انگار در حال دیدن منظره خیره کننده ای بود. نگاهشو دنبال کردم. چیز خاصی به جز یه اتوبوس قراضه که از دودش داشتم خفه می شدم ندیدم. می دونستم خیلی خسته شده. این بود که زیاد پاپی نشدم. راهیش کردم سمت خونه.
    بعد از جهادی ، مرتضی تو مدرسه همیشه تو فکر بود. دیگه از اون شلوغی و پرخاش همیشگی خبری نبود. مرتضیِ قبل از جهادی با مرتضیِ بعد از جهادی ، زمین تا آسمون فرق کرده بود. من که هر چی ازش سؤال کردم ، چیزی دستگیرم نشد. اصلاً جواب درست و حسابی نمی داد. دیگه جواباش فقط دو کلمه ای شده بود:"خوبم ، ممنون – خوب بود ، بد نبود – هیچی ، چیزی نشده. " خیلی تعجب کرده بودم ، درکش برای من خیلی مشکل بود. مگه تو جهادی چه اتفاقی افتاده که مرتضی این طوری شده؟
    خلاصه گذشت ، سال بعدش کنکور دادیم. مرتضی رتبه خوبی آورد. ولی دست دو تا برادرهاشو گرفت و رفت شهرستان. بعداً فهمیدم همون جایی رفته که اون سال رفته بود جهادی. گاه گاهی هم تهران می اومد و به عموش سر می زد. ولی من بعد از کنکور خبر زیادی ازش نداشتم.
    از اون سال 8 سال می گذره. من هر سال جهادی می رم و هر سال خاطره مرتضی برام زنده می شه. اما هیچ وقت به طور عمیق فکر نکردم که قضیه مرتضی چی بود؟ داشتم کم کم از اینکه روزی بتونم ببینمش، نا امید می شدم. تا اینکه یکی از شبهای محرم 83 وقتی از هیئت بر می گشتم ، به طور کاملاً اتفاقی ، لیست شهدای مسجد ارگ اون سال به دستم رسید. همین طوری گذری یه نگاه انداختم. یه دفعه یه اسمی جلوی چِشَم برق زد: "مرتضی سلطان نسب" رسماً خشکم زد. از فرط تعجب نفسم بالا نمی اومد. اول فکر کردم تشابه اسمیه. ولی بعد از تحقیق فهمیدم خودشه. خودِ مرتضی بود. همون مرتضیِ لات و بد دهن ، که من اولها از کنارش نشستن هم خجالت می کشیدم و سعی می کردم کمتر باهاش باشم ، تا از دید خودم کمتر از خدا فاصله بگیرم. خیال می کردم خدا هم ازش رو گردونده ؛ اما نمی دونستم که خدا مرتضی رو داره برای خودش آماده می کنه. خدا مرتضی رو اونقدر دوست داشت ، که اونو تا اون حد امتحان کنه. ولی مرتضی مثل من نبود. هم ظرفیتش رو داشت ، هم امتحانش رو خیلی خوب پس داد. بعضی وقتها چقدر طول می کشه تا آدم یه چیزی رو یاد بگیره ، ولی وقتی یاد گرفت ، اون موقع است که این درس به اندازه همون زمان ارزش داره. من تازه درسم رو یاد گرفتم . این ظاهر آدم هاست که دیگرون رو گول می زنه ، ولی باطنشون هیچ وقت نمی تونه خدا رو گول بزنه. " والله سمیعٌ علیمٌ ".
اونشب دوباره خاطرات مرتضی برام زنده شد. چهرش که یادم می اومد ، احساس حقارت می کردم. خیلی فکر کردم. از سالی که فارغ التحصیل شدم ، هر سال جهادی می رفتم ، اما هر بار که فکر می کردم چرا جهادی می رم ، به نتیجه ای نمی رسیدم جز اینکه: " اگر جهادی نَرَم ، چی کار کنم؟ " .
    " من چند بار جهادی رفتم و در واقع نرفتم ؛ و مرتضی یک بار جهادی رفت و رفت. "
    اما هنوز یه چیزی رو نفهمیده بودم: " اینکه مرتضی تو جهادی چی دیده بود؟ " تو همین فکر بودم که خوابم برد. تو خواب مرتضی رو دیدم ، که کنار یه آب نمای زیبا تو یه باغچه نقلی نشسته بود. چهرش خیلی شاد بود. با دست منو به سمت خودش دعوت کرد. جلوتر رفتم. تو چشمام نگاه کرد و با لحن آرومی گفت: " اون چیزی که من دیدم ، تو هم دیدی ، حاجی ! منتها مشکلت این بود که دردشو نداشتی. یعنی خودتو جدا از دیگرون می دونستی. جهادی مثل آجری است که روی زمین افتاده. تا خم نَشی و بَرِش نداری ؛ دیوار بالا نمی ره. "
    با اضطراب از خواب پریدم. نزدیک اذان صبح بود. وضو گرفتم. قرآن رو باز کردم. این آیه اومد: " ألم یأنِ لِلَّذینَ آمنوا أن تَخشَعَ قلوبهم بذکر الله "
    گیج شده بودم. هنوز باورم نمی شد. قرآن رو بستم ، چشمام رو هم همین طور. دوباره قرآن رو باز کردم. این بار این آیه اومد: " ألَّذینَ جاهَدوا فینا لَنَهدیَنَّهم سُبُلَنا "
    تازه فهمیدم قضیه چی بوده.


کلمات کلیدی: داستان
 
از مجلس دانش آموزی تا پارلمان دانشجویی
ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٢  

به خبر زیر توجه کنید:

آبستراکسیون در مجلس دانش آموزی!

به گزارش مهر، جلسه مجلس دانش آموزی در دومین روز کاری خود در روز گذشته برای دو ساعت از رسمیت افتاد و صحن مجلس به تشنج کشیده شد، این درحالیست که دیروز این مجلس روز بسیار آرامی را طی کرد و در عین حال بسیار نیز خبرساز بود....

در سال های اخیر یکی از اقدامات خوبی که باعث افزایش تجربه ی اجتماعی دانش آموزان شده است همین مجلس دانش آموزی است. البته فقط یک جای سئوال باقی می ماند که اگر مجلس دانش آموزی این قدر خوب است چرا هیچ گاه موجودی به نام مجلس دانشجویی متولد نشد؟


کلمات کلیدی: همین جوری