روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

خداحافظ علیرضا!
ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٦  

تو هفته ای که گذشت جلسه ی شورای دبیران خاتم بود. تقریبا نصف جمعیت جلسه رو نمی شناختم. اول خیال کردم اشتباهی اومدم ولی صدای آقای منافی واضح تر از این حرف هاست! از مدرس خواسته بودم اجتماعی کلاس های دوم و سوم را بهم بدن. لطف کردن اول ها رو دادن با یک کلاس دوم و یک کلاس سوم. برنامه ریزی تحت تاثیرم قرار داد!

از تمام این حرف ها که بگذریم بزرگترین اتفاق امسال نبودن علیرضا مقیمی در راهنمائی خاتمه. و البته حضورش در دبیرستان. با این که رفتنش به دبیرستان هم به نفع خودشه و هم به نفع مدرسه اما خاتم بدون علیرضا برام دلگیره. عادت کرده ام هر سوراخ سنبه ای رو که نگاه کنم یه نشونه ای ازش ببینم. از تابلوهای روی دیوارها تا در و تخته و پرده های اتاقش و ........ دلم تنگ خواهد شد.

علیرضا عبد مقیمی - عکس از محمد امین احمدزاده


کلمات کلیدی: راهنمایی خاتم
 
مگر که کفر مرا ذوالفقار چاره کند
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٩  

امشب شب قدر است. شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان سال 1430 هجری قمری. شب شهادت یگانه مرد تاریخ. شب شهادت مردی که نامش با عدالت مساوی است و شاید عدالت هم از علی ریشه گرفته باشد. دیدم هر چه بخواهم بنویسم به پای این چند بیت استاد زرویی نصرآباد نمی رسد.

بیا که عزم به رفتن کنیم اگر مردیم
بیا دوباره به شب های کوفه برگردیم

نفاق ما به مرور زمانه محکم شد
برنده تر ز دم تیغ ابن ملجم شد

تمام روز فرو برده سر به زاویه ایم
ولی چوشب شود آلوده ی معاویه ایم

خدای من چه شد آن عهدها و پیمان ها
چرا هنوز سر نیزه هاست قرآن ها

علی ز همسفر نیمه راه می گوید
علی شکایت ما را به چاه می گوید:

"بیا دلا که ز مردم به خود پناه بریم
ز دست مردم نااهل سر به چاه بریم"

چه در طبیعت ما مردمان فراهم بود
که ما شفیق نبودیم و چاه محرم بود؟

رها شدیم و گرفتار زرق و برق شدیم
میان برکه مال و منال غرق شدیم

به ما که مرد خداییم کفر چیره تر است
قلوب خلق ز "لیل المبیت" تیره تر است

حکیم واصل حق گفته است:"این که منم
حجاب چهره جان می شود غبار تنم"

میان حق و علی خاک هم حجاب نشد
یکی ز مردم خاکی "ابو تراب" نشد

ببین ز جانب بازار کیست می آید؟
نگاه کن به گمانم علی ست می آید

به چند درهم ناچیز چشم دوخته است
علی برای عروسی زره فروخته است

در این میانه یکی پاک و رستگار نماند
به چیز پلیدی مشتی گناهکار نماند

مکن شفاعت آنان که رستگارانند
که مستحق کرامت گناهکارانند

بیا به خانه ی ما هم نزول کن آقا
بیا و خواهش ما را قبول کن آقا

به سر براهی ما احتیاجی آیا هست؟
سیاهی دل ما را علاجی آیا هست؟

نشانی ختم الله مان مجازی نیست
به نقش مهر جبین هایمان نیازی نیست

خدا گواست که من بوی یار می شنوم
صدای صیقل بر ذوالفقار می شنوم

میان باطل و حق چند استخاره کند؟
مگر که فکر مرا ذوالفقار چاره کند...

میان سینه ما خلق بی وفا، افسوس
برای حضرت مولا نمانده جا، افسوس

"علی علی" است به لبهایمان ولی پیداست
هنوز در شب دل هایمان علی تنهاست....

ابوالفضل زرویی نصرآباد


کلمات کلیدی: شعر
 
کالای اقتصادی
ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۱  

یکی از دوستان معلم تعریف می کرد: رفته بودیم جلسه ی توجیه معلمان قبل از ورود به سال تحصیلی. مدیر محترم می گفت: آقایان دبیرها از هر چیز هم که بگذریم اگر بخواهیم فقط به چشم یک کالای اقتصادی با دانش آموز نگاه کنیم، دانش آموزی که وارد راهنمایی ما می شود تا پایان دوره پیش دانشگاهی برای ما 23 میلیون تومان آورده دارد. ما نباید این کالای اقتصادی را به راحتی از دست بدهیم.

دعا یادتان نرود. امیدوارم بتوانم هر پنج شنبه بنویسم.


کلمات کلیدی: دل نوشته