روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

برخورد نزدیک از نوع ... مرگ
ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٧  

در باغ شهادت باز باز است! شرکت هواپیمایی ایران

یک شب بارانی بود. شاید مثل خیلی شب های دیگر. مثل خیلی از شب هایی که می آیند و می گذرند و می بینیم و می گذریم. مکانش هم فرودگاه ارومیه. داشتیم با محمود از یک مسافرت کاری بر می گشتیم تهران. همین سه شنبه ای که گذشت. از تهران خبر رسید که هوا زیاد جالب نیست اما در ارومیه بدک نبود.

سوار هواپیما شدیم. آن قدر خسته بودم که به محض نشستن در هواپیما چشم هایم روی هم رفت. با صدای محمود از خواب بیدار شدم. می خواست بداند که شام می خورم یا نه. توی همین حال و هوا بلندگوی هواپیما روشن شد و خلبان هواپیما مشغول صحبت شد:

مسافران عزیز من کاپیتان نیکخواه بهرامی هستم و امشب قصد دارم تا شما رو به در سفر بین ماه و ستاره ها همراهی کنم. مهم سفر نیست، مهم اینه که از پرواز لذت ببرید.

و خلاصه کلی حرف های عشقولانه ی دیگر که واقعا تعجب کردیم خلبان یک هواپیما می تواند این قدر رمانتیک باشد. داشتیم از پرواز بین ماه و ستاره ها لذت می بردیم که اعلام شد رسیده ایم نزدیکی های تهران. یهو گرومپ هواپیما تکانی خورد و از تمام پنجره ها از ما عکس گرفتند. به خودم که اومدم متوجه شدم که عکاس محترم خداوند متعال بوده و ما هم دقیقا مورد عنایت یک عدد صاعقه قرار گرفته ایم. خیلی زیبا بود. تا حالا صاعقه رو این قدر از نزدیک ندیده بودم. جای من هم درست در ردیف a و عقب تر از بال هواپیما بود. هیچ موقع چشم انداز به این خوبی نصیبم نشده بود که بعد آرزو کردم کاش این بار هم نمی شد! اگر فکر می کنید این جا ماجرا تمام شد سخت در اشتباهید چون تازه ماجرا همین جا شروع شد.

بالای سر تهران که رسیدیم و ارتفاع کم کردیم لرزش هواپیما شروع شد طوری که انگار در یک جاده ی به شدت دست انداز دار در حال حرکت هستیم. تهران زیبا البته زیر باران زیر پایمان بود. مردم هم بی خیال ما که آن بالا بودیم درحال رفتن به خانه هایشان یا پناه گرفتن زیر یک سقف تا باران تمام شود. شاید هم چند نفری از هوای دو نفره ی! به وجود آمده لذت می بردند و بی توجه به ما، دعا می کردند باران قطع نشود! (قضیه ی همان مردمی که برای دعای باران به بیابان می رفتند غافل از کودکی که چکمه اش سوراخ بود) کم کم تکان ها شدید تر شد. نگاهم به بال هواپیما افتاد. مثل تیغه ی علم های ماه محرم در حال تکان خوردن بود. انگار کم کم قضیه داشت جدی می شد. به بالای اتوبان آیت الله سعیدی که رسیدیم ناگهان انگار 100 متری ارتفاع کم کرده باشیم ته دلمان خالی شد. تا حالا سوار این اسباب بازی های سرعتی در پارک ارم شده اید؟ حالا فرض کنید شیرجه می روید به سمت پائین با این تفاوت که آن بازی است ولی این یکی به هیچ وجه بازی نیست. به قول محمود آن قدر کج شدیم که قشنگ رنگ جوراب نفر ردیف اول را می توانستیم ببینیم!

الغرض، تمام ائمه به کمک آمدند تا دوباره اوج گرفتیم. خلبان نتوانسته بود به علت باد شدید هواپیما را بنشاند. قلب هایمان بدجوری می زد. ترس و دلهره در چهره ی تک تک آدم ها مشخص بود. هواپیما دوری زد و بعد از 5 دقیقه مجدد به سمت فرودگاه برگشت. تکان ها شدیدتر شده بود. بلایی که بار اول سرمان آمد این بار دو برابر شد. کلی از کیسه های تهوع که معمولا بی مصرف می مانند پر شد. چند عدد از روزنامه های مهم با تیتر های مهم تر! هم مزین شدند. بد اوضاعی بود. در همین احوالات بوی سیم سوخته هم بلند شد. واقعا در این قسمت تنها چیزی که به ذهنمان رسید اشهد بود. کاپیتان با کمک 124 هزار پیامبر این بار هم از مهلکه خارجمان کرد. صدای صلوات و یا حسین(ع) و یا زهرا(س) قطع نمی شد.

از جو که خارج شدیم کمی تپش ها کم شد. حرکت کردیم به سمت اصفهان. بعد از نیم ساعتی درفرودگاه بارانی اصفهان نشستیم. تقریبا نصفی از مسافرها پیاده شدند تا با اتوبوس به تهران بروند. کاپیتان خودش به قسمت مسافران آمد و از نزدیک با مسافران حال و احوال کرد و بعد تضمین داد که سالم پایمان را به زمین سفت برساند! بعد از یک ساعت توقف در فرودگاه اصفهان به سمت تهران حکت کردیم . خلبان اعلام کرد که علت این بوده که کانون طوفان دقیقا بالای فرودگاه مهرآباد بوده که هواشناسی هم اعلام نکرده است! مردم جالبی داریم. همان هایی که در حال قالب تهی کردن بودند حالا مشغول خندیدن به همدیگرو حتی خودشان بودند. جو هواپیما خیلی صمیمی شده بود. آدم ها انگار یک عملیات را با هم گذرانده اند و حالا زنده به خانه هایشان بر می گردند. و این بار نشستیم. هواپیما که نشست صدای ممتد کف زدن بود که به گوش می رسید. چند تن از برادران آذری با تمام وجود خلبان را تشویق می کردند. 

پایمان که به زمین سفت رسید خیلی چیزها یادمان رفت. خیلی از قول هایی که در همان چند ثانیه به خدا داده بودیم. یادم افتاد آن آیه را که می گفت: هنگامیکه در طوفان ها گرفتار می شوید خدا را از صمیم قلب می خوانید و هنگامی که پایتان به ساحل رسید فراموشتان می شود. راستی کدام آیه بود؟

بعد نوشت:
و إذا غشیهم موج کالظلل دعوا الله مخلصین له الدین فلمّا نجّاهم الی البر فمنهم مقتصد و ما یجحد بأیاتنا الا کلّ ختّارٍ کفورٍ (لقمان-32)


کلمات کلیدی: خاطره
 
کی می رسد باران؟
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٧  

کویر

خشک آمد کشتگاه من 
در جوار کشت همسایه.
گر چه می گویند: « می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران.»
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟
 
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد
ـــ چون دل یاران که در هجران یاران ـــ
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟

نیما یوشیج


کلمات کلیدی: شعر