روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

فقط یک ثانیه!
ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٦  

شوک - راهنمایی و رانندگی

در این هفته درسمان در پایه دوم رسیده بود به راهنمایی و رانندگی. یکی از دغدغه هایی که همیشه داشته ایم این بوده که بچه ها هر درس را لمس کنند نه حفظ. اواسط مرداد ماه تلویزیون یکی از برنامه های مجموعه شوک را که در مورد راهنمایی و رانندگی و تخلفات آن بود نشان می داد. فیلم بر روی خودم به شدت تاثیرگذار بود. آن جایی که می دیدی پدری برای یک ثانیه تخلف 6 سال است بچه اش را ندیده و در پشت میله های زندان است.

با هر بدبختی بود بعد از 10 روز دوندگی فیلم را از سیما فیلم خریدیم و برای بچه ها نمایش دادیم. حکایت این نمایش فیلم را هم خود بچه ها بهتر می دانند که چقدر مصیبت کشیدیم تا بالاخره یک دستگاه فرمت مورد علاقه ی ما را پخش کند!

امیدوارم هیچ وقت بچه های کلاسم را در چنین فیلمی نبینم چه به عنوان متخلف و چه به عنوان مجروح و مقتول!


 
درباره الی
ساعت ٦:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٤  

شاید یکی از کارهایی که سعی کنم حتما انجام ندهم! دیدن فیلم های ایرانی در رایانه است. احساس می کنم برای رشد فرهنگ یک کشور لازم است حتما پول بدهی و بروی در سالن سینما بنشینی نه این که سی دی اش را (حتی قانونی) با قیمت 1500 تومان بخری و ببری خانه. اما چه کنیم که این روزها به سبب همراهی ریحانه خانم قطعا تا دو سالی کمتر می توانیم به نفع کارگردان های محترم کار کنیم. یکی از آن فیلم هایی که خیلی دلم می خواست ببینم تا بفهمم چرا این قدر سر و صدا کرده "درباره الی" بود. فیلم خوش ساخت زوج هنری اصغر فرهادی و پریسا بخت آور که به گمانم برای این که دعوایشان نشود یکی در میان فیلم می سازند! قصدم پرداختن به درباره ی الی نیست. این فیلم را که دیدم یک هو دستم را گرفت و برد به 6 فروردین 138٠. استان سیستان و بلوچستان. زهک. چاه نیمه. مجتمع بقیه الله...

***

مجتمع بقیه الله - چاه نیمه - استان سیستان و بلوچستان

 روز 6 فروردین در اردوی جهادی یعنی این که می توانی شمارش معکوس را شروع کنی و تا سه چهار روز دیگر اردو را تحویل بدهی. البته نه این که خسته شده باشی ها! این که بار مسئولیت در چنین اردویی خیلی سنگین است. دوستانی که زخم خورده اند! می دانند. الغرض، کارهای روزانه ی اردو که تمام و شد و بچه ها ناهارشان را خوردند احساس کردم دارم گیج و ویج می روم. ساعت حدود 5 بعد از ظهر بود. از نمازخانه خارج شدم و رفتم به سمت کانکس های پیش ساخته ای که انگار یادگار زمان خوارج (برادران خارجی!) بود. امسال برای اردو رفته بودیم استان سیستان و بلوچستان. 5 کیلومتری مرز نزدیک های شهر زهک یک مجتمع تحقیقاتی ترویجی آموزشی کشاورزی و غیره! است با نام بقیه الله که متعلق به دانشگاه است و عملا پارک ارم استان های سیستان و بلوچستان و خراسان جنوبی است. بعضی مواقع حتی از مشهد هم برای بازدید آن می آمدند.
می گفتم، ساعت 5 رفتم برای استراحت و سرم را گذاشتم زمین. هنوز درست و حسابی چشم هایم گرم نشده بود. صداهای نامفهوم و آشفته ای از مرکز پیام اردوگاه می آمد. چشم هایم را که باز کردم هوا رفته بود سمت تاریکی. سریع راه افتادم به طرف مرکز پیام. مرکز پیام که می گویم یک اتاقک کوچک 4در 2 بود که روی یکی از تپه های منطقه مشرف به یکی از دریاچه های چاه نیمه احداث شده بود. چند تا کاربری هم داشت. یکی اش همین مرکز پیام بود. دیگری این که تلفن داشت و در اون روزگار بی تلفنی و بی آنتنی! می تونستی با تهران صحبت کنی. بعدترها هم که آنتن آمد! تقریبا جزء معدود جاهایی بود که موبایل آنتن می داد. این ها را گفتم که مختصات منطقه دستتان بیاید.
هر چه به مرکز نزدیک می شدم صداها واضح تر می شد: " دو دختر بچه با نام های سیما و سمانه گم شده اند. از یابندگان تقاضا می شود که هر چه زودتر اطلاع داده تا خانواده ای را از نگرانی در آورند." البته تمام این صحبت ها یکی در میان با لهجه ی فارسی سلیس و زابلی تکرار می شد. معلوم بود میکروفون بین بچه های ما و مسئولین مجتمع دست به دست می شد تا کسی از قلم نیفتد. پایش می افتاد به انگلیسی هم تکرار می کردند. از تپه که بالا رفتم برخلاف همیشه دیدم که سی چهل نفری از زن و مرد تا کلی بچه ی قد و نیم قد آن بالا صف کشیده اند. قضیه از این قرار بود که یک خانواده با فک و فامیلشان یک اتوبوس اجاره کرده بودند و برای تفریح آمده بودند مجتمع. خانواده ی مذکور خودش ده دوازده تا بچه داشت و حالا که آمار گرفته بودند این دو تا نبودند. حالا از کجا اسمشان یادشان مانده بود الله اعلم!
یکی از بچه ها را فرستادم سراغ سایر بچه هایی که در نمازخانه که هنوز بی خبر بودند. قرار شد گروه های تجسس تشکیل شود تا اتفاقی نیفتاده بچه ها را پیدا کنیم. هر اتفاقی محتمل بود.
- شاید افتاده بودند داخل دریاچه
-شاید رفته باشند طرف آن منطقه ای که پر از سگ های ولگرد بود
- شاید دزدیده باشندشان
- شاید گم شده باشند
و هزار شاید دیگر. هزار شایدی که هر چقدر هوا تاریک تر می شد نگرانی ات را بیشتر می کرد. نقشه ی اردوگاه را که بچه های خودمان از بالای منبع آب رسم کرده بودند! گرفتم و با میکروفون بچه ها را به چند قسمت تحویل کردیم. به هر دسته مسئولیت دادیم تا قسمت های مختلف اردوگاه را بگردند. بالا و در مرکز پیام هم که آه بود و ناله. چند تا از بچه های خودمان هم مشغول خواندن نماز مستحبی بودند تا پیدایشان شود. خبرهایی که می رسید نا امید کننده بود. هیچ گروهی نتوانست بعد از یک ساعت اثری از بچه ها پیدا کند. حتی یک عده از بچه ها زده بودند وسط سگ ها ی خل و چل منطقه. اما خبری نبود که نبود. حالا ناراحتی را غیر از والدین در چهره ی تک تک بچه ها هم می شد دید. بچه هایی که با این که از کار صبح خسته و کوفته بودند اما هیچ موقع قیافه شان این طوری نبود.

***

مجتمع بقیه الله - چاه نیمه - استان سیستان و بلوچستان

میکروفون را برداشتم و پایان جستجو را اعلام کردم. خبری نبود. در همین حین تلفن زنگ زد. یکی از فک و فامیل های همین والدین محترم بود. برگشته بودند زاهدان. خبر داد که دو تا بچه جا مانده اند زاهدان و اصلا وارد مجتمع بقیه الله نشده اند و ........... الی آخر.
حتما می توانید قیافه مان را تصور کنید. از یک طرف خوشحال برای پیدا شدن بچه ها و از یک طرف به شدت حال گرفته! شکر خدا "الی" ما پیدا شد! خبر را از پشت بلندگو اعلام کردم. بچه ها هم همین طور بودند. دسته های مختلف از چند طرف اردوگاه به طرف نمازخانه حرکت کردند و جلوی نمازخانه به هم رسیدند. جماعت صد نفری اول یک بار با هم آهنگ پت و مت را اجرا کردند و بعد هم مارش پیروزی که بعد از عملیات ها از رادیو پخش می شد. داخل نمازخانه که شدیم دیدیم چهار،پنج نفر از بچه ها در طول کل این مدت خواب بوده اند! و حالا تازه از خواب بیدار شده اند. تصور کنید 100 نفر بخواهند حال 5 نفر را بگیرند. آن هم حکایت مفصل خود را دارد که شاید یک وقت دیگر بنویسم.


 
نامه سرگشاده به جناب آقای مفید!
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٢  

دوشنبه ی این هفته چهارمین گردهم آیی بر و بچه ها برگزار شد. متن زیر در این مراسم قرائت شد. به دوستان غیر مفیدی توصیه نمی کنم این مطلب را بخوانند چون بعید می دانم سر در بیاورند!

عکس هوایی از دبیرستان و راهنمائی مفید 1 تهران

برادر ارجمند جناب آقای مفید!

با سلام و احترام
ضمن عرض تبریک به مناسبت فرارسیدن عید سعید قربان و هم چنین عید سعید غدیر به استحضار می رساند که ...

بگذار از این قالب ها در بیائیم برادر!

امروز که دور هم جمع شده ایم چهارمین گرد هم آیی بر و بچه های دانش آموخته (همان فارغ التحصیلان و به عبارتی دیگر فارغل! های) شماست. می گویند حول و حوش دهه ی 50 در خانواده ای مذهبی متولد شدی و از ابتدا نگاهت به زندگی طوری دیگر بود(با سبک هفته شهدا بخوانید و صد البته با آهنگ نینوا!) موسسینت هم که از ابتدا همان نیروهای کت و کلفت مذهبی بودند که همین باعث شد بعد از انقلاب و دهه ی 60 برای خودت کیا و بیایی داشته باشی. نمی خواهد حاشا کنی! مدارکش موجود است. در همین عکس هایی که به در و دیوار خورده دیده ایم که این جا پاتوق یکی از سران قوا بوده و دیگری هم به این جا رفت و آمد می کرده است. دو سه نفر از بزرگان هم که به رحمت خدا رفته اند روز اول کلنگت را به زمین زده اند. البته نمی دانم اگر الان بودند و ما را می دیدند خوشحال می شدند یا ناراحت. شاید این بار هم دوباره دست به کلنگ می شدند!

توی همان دهه ی 60 حسابی بین خانواده های مذهبی متوسط جا باز کردی و شدی نمونه ی یک مدرسه اجتماعی - مذهبی. مدرسه ای که دوست داشت بچه هایش قد بکشند. هم در حوزه های دینی، هم در ساحت اجتماع، هم در عرصه ی علم. و همه ی این ها دشوار بود. همین ها باعث شد نوبر بشوی و اسمت بیفتد سر زبان ها.

جنگ هم که شد پا پس نکشیدی. دانه دانه بچه هایت را پراندی. 65 شهید برای یک مدرسه ی 4*3 کم افتخاری نیست. آن هم در بین مدارس مذهبی دیگر که مفتخر بودند بچه هایی را که جبهه می روند، اخراج می کنند! (بدون ذکر نام در این گزارش!)

68 را که گذراندی وارد یک دوره جدید شدی.دوره ای که روز به روز رنگ و بوی روزهای خوش اول انقلاب و سخت و نازنین جنگ کم می شد. باز همین بر و بچه هایت بودند که آستین هایشان را بالا زدند و شدند طلایه دار موجود عجیب الخلقه ای با نام "اردوی جهادی". موجودی که برکتش را با خودش آورد و نام مفید بود و اردوی جهادی. حالا بخواهند این شازده را از خانه اش بدزدند و بگویند پدر و مادرش یکی دیگر بوده! حکایت کوچه ی تاریک است و سبیل ناپیدا!

بگذریم از این حرف ها پدر جان!

حرف برای گفتن زیاد است. روز به روز بزرگ تر شدی و قد کشیدی. و ماها آمدیم و رفتیم، آمدیم و رفتیم، آمدیم و رفتیم. و تو ماندی و ماندی و ماندی.
سالن ورزشت شد شهید رفیعی و بعد اتاق 27. سالن شهید معینی ات شد سالن قرمزه و بعد کتابخانه و امروز کلی کلاس خالی! نمازخانه ات شد گروه های آموزشی و محرابت در غربت نشست و پشت بامت شد مصلا! موکت های نمازخانه که به قول یکی از معلمان بوی جوراب شهدا را می داد! جمع کردند و فقط موزائیکش ماند. رنگ و رویت را عوض کردند. شکر خدا حالا هر کلاست کلی می ارزد. مردی شده ای برای خودت. کولر گازی داری هوارتا! با آن وسائل با کلاس. اسمش چی بود؟ هان؟ ویدئو پروجکتور؟
المپیادی می آوری، رباتیک می بری، هفته ی پژوهش هوا می کنی و هزار کار باکلاس دیگر. تازه این اواخر قبل از مؤسسه ی رویان و رویانا شبیه سازی هم کرده ای. نه 2 تا 3تا!

تمام این ها سرجایش اما آقای مفید عزیز!

من مفیدی را دوست دارم که بتوانی از اول صبح تا آخر شب تویش بدوی و آخر شب بازور بیرونت کنند،
مفیدی که بتوانی در جلسه هفتگی هایش چتربازی یاد بگیری،
مفیدی که برای برگزاری هفته ی شهدایش سرما بخوری،
مفیدی که برای رفتن به اردوی جهادی اش گریه کنی،
مفیدی که معلمش معلم راهنما باشد،
مدیرش معلم راهنما باشد،
مفیدی که ناظم نداشته باشد،
مفیدی که کلی آدم تابلو تولید می کند بدون این که بعد از 30 سال تابلو داشته باشد!
مفیدی که لازم نیست برای استخدام معلم آگهی بدهد!
مفیدی که شکیبا دارد، خدابخش دارد، امامی افشار دارد، حدادی دارد، شکوری راد دارد، رفیعی دارد، فدایی دارد، آیت الهی دارد، سبحانی دارد، آزمندیان دارد و ...
مفیدی که مفیدی دارد!
نه سمپادی
نه امام صادقی(ع)
نه انرژی اتمی ای!
نه علامه ای
ته مؤتلفه ای
نه مشارکتی
نه بالا
نه پائین
نه چپ
نه راست
مفیدی که مفیدی دارد!

آقای مفید!

این روزها روزهای عجیب و غریبی است. این روزها هم اسیر داده ایم! هم جانباز! هم مفقودالاثر! شکر خدا از هر دو طرف!!

آقای عزیز!

تو تنها کسی هستی که می توانی تمام این اسرا و جانبازان و مفقود الاثرها را بنشانی پیش هم تا گل بگویند و گل بشنوند. امیدوارم این کار را خوب بلد باشی، چون نیاز امروز همه ی ما همین است. دستم به کت و شلوار هاکوپیانی که جدیدا با شهریه ی بر و بچه های بالایی خریده ای! تو را به جان مؤ سسینت این حرف آخری یادت نرود.

گر قطعه ای ز خاک حیاطت شود نصیب!
آن قطعه را به جنت و رضوان نمی دهم


 
امتحان میان ترم اول درس اجتماعی
ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱  

امروز آزمون میان ترم بچه ها بود. یک ابتکار به ذهنم رسید. ازشون خواستم در هر درس به انتخاب خودشون یک سئوال طرح کنن و جواب بدن. یک سئوال هم گذاشتم برای طرح سئوالی که جوابشو بلد نیستن. امتحان ساده ای بود. به شرط این که بدونی چی کار می خواهی بکنی. نمی دونم نظر بچه ها چیه. فردا که باهاشون کلاس دارم باید ازشون بپرسم. اگر وقت کنم تصویر برگه ی امتحانی را برایتان خواهم گذاشت.