روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

زبان من لال ... نیا!
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳۱  

شاعرش را نمی شناسم اما به دلم نشست:

یک عمر تو زخم‌های ما را بستی
هر روز کشیدی به سر ما دستی
شعبان که به نیمه می‌رسد آقاجان!
ما تازه به یادمان می‌آید هستی!
 

هر چند که خسته‌ایم از این حال نیـا!
شرمنده! اگر ندارد اشکال نیـا!
ما خط تمام نامه‌هامان کوفی است
آقای گلم زبان من لال نیـا!
 

سرتاسر جان ما پر از تب نشده
چون جام جنون ما لبالب نشده
ما منتظریم ماه کامل بشود
دور قمری چهارده شب نشده
 

هر چند که بیمار تو هستیم همه
دیوانه‌ی دیدار تو هستیم همه
بین خودمان بماند آقا عمری است
انگار طلب‌کار تو هستیم همه
 

هر روز به ما اگر که سر هم بزنی
بر ریشه‌ی خواب ما تبـر هم بزنی
آقا تو که خوب می‌شناسی ما را
زنگ در خانه را اگر هم بزنی...
 

از مزرعه‌های کوچک بعضی‌ها
برچیده شود مترسک بعضی‌ها
آقا خودمانیم چه کیفی دارد
وقتی بزنی به برجک بعضی‌ها
 

این مرد که در ره است باید او را...
می‌ترسم اگر سرزده آید او را...
از هر که سراغ او گرفتم دیدم
در شهر کسی نمی‌شناسد او را

جلیل صفر بیگی


کلمات کلیدی: شعر
 
مرگ، در همین حوالی
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٧  

مرگ

ساعت 12 نصفه شب بود. داشتیم از سفر شهرکرد با چند تا از دوستان بر می گشتیم تهران. همین چند شب پیش. حسن چیزی را تعریف کرد که اگر واقعیت باشد یا داستان به هر حال نتیجه اش زیاد با هم فرقی نمی کند. مهم شنونده است:

اگه یادتون باشه چند سال پیش یه هواپیما متعلق به سپاه سقوط کرد و حدود 300 نفر از نیروهای رزمی سپاه در اون پرواز کشته شدند. به گمانم حوالی کرمان بود. همسر یکی از بچه های سپاه چند شب پشت سر هم خواب می بینه که قرار هواپیما سقوط کنه و شوهرش هم می میره. هر چی گریه و زاری می کنه که شوهرش نره به خرج شوهره نمی ره که نمی ره. آخر سر چون قرار بوده شوهرش ساعت 3 صبح بره ساعت رو عقب می کشه تا اون خواب بمونه. ساعت 6، 7 صبح خبر سقوط رو می شنوه و میره تا به شوهرش بگه ...

... وقتی که ملافه رو کنار می زنه می بینه که ...

شوهرش تمام کرده


کلمات کلیدی: سفرنامه
 
اعتکاف
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٦  

جمعه برای بار دوم رفتیم کوه. انگار مگس های هفته ی قبل خیلی عصبی بودند چون این بار با خودمان تا مقصد آمدند و یک لحظه تنهایمان نگذاشتند. کوهنوردهای حرفه ای را می شد از یک چیز شناخت. دور سرشان پشه بند پیچیده بودند. قیافه شان خنده دار شده بود اما حداقل آسایش داشتند.

اعتکاف دانشگاه تهران

این هفته اعتکاف بود. مراسمی که چند سالی در آن شرکت کردم. البته زمانی که مطمئن بودم چند نفر آدم را بیرون به هوای خودم نکاشته ام.

- می گوید من روزهای اول هفته نیستم می خواهم بروم اعتکاف. می پرسم پس کارها چی؟ جوری داستان را می پیچاند. آخر سر هم می رود. دلم نمی آید بگویم نه اما می دانم کارها هم روی زمین می ماند. می رود.

- مشغول کارهایش است. باید کاری را هر چه زودتر برساند به همین دلیل هماهنگ کرده که کمتر حضور داشته باشد. وقتی می شنود روز 15 رجب جلسه ی مهمی داریم می گوید: "حیف شد بنا داشتم بروم اعمال ام داوود."

- گوشی محترم با کلی خاطره می رود در قعر آن جایی که نباید برود. با تمام تلاشمان موفق به خروج جنازه اش هم نمی شویم چون آن مسئولی که در لحظه باید به دادمان برسد تشریف برده اند اعتکاف.

- شب وسط فوتبال می زنم کانال یک. تلویزیون به صورت زنده! در حال پخش مراسم اعتکاف است. برای کسانی که یک بار شرکت کرده اند می دانند که این کار چقدر مشمئز کننده است. برادرانم مشغول بیان حالات معنوی خودشان هستند به صورت زنده! محض ریا جهت اطلاع!! حالت تهوع می گیرم از این همه ورود در احوال شخصیه

- چند سال قبل که برای اولین بار رفتیم گفتند که بهترین اعمال تفکر است. مشغول خودتان باشید. امسال خفه کرده اند خودشان را با انواع و اقسام سخنران. انگار برای اعتکاف باید رفت بیرون!

- غبطه می خورم به حال آن معتکفین واقعی، هر چند به اجبار معتکف شده باشند... و خدایی که در آن نزدیکی است.

- حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست ...


کلمات کلیدی: دل نوشته ،سفرنامه