روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

همین جوری
ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٧  

وبلاگم را که ورق می زدم دیدم این روزها خیلی از عالم معلمی فاصله گرفته. هر چند جان به جان ما کنی در نهایت یک گریزی می زنیم به صحرای کربلا و به یک بخش آموزش و ایضا پرورش گیر می دهیم اما به هر حال از اصل موضوع فاصله گرفته ایم. چرایش را نمی دانم! البته قبلا اشاره ای کرده ام. خیلی از مسائلی که در طول مسیر معلمی برای آدم پیش می آید را نمی شود در همان اوضاع و احوال نوشت چون به هر حال مراجع دانش آموزی و اولیای آن ها را داری و می ترسی که مسئله ی مربوط به یک دانش آموز در بوق و کرنا شود و به آن نتیجه ای که می خواهی نرسی. از وقتش هم که گذشت کم کم در ذهنت بیات می شود و آن رنگ و بویش را برای نوشتن و نقل کردن از دست می دهد. شاید مهم ترین علت نپرداختن به اصل موضوع همین ها باشد.

الان هم که دارم می نویسم هر چقدر تلاش می کنم از بین تمام موضوعات بیات شده ی این 13 سالی که گذشت چیزی بنویسم، چیزی به ذهنم نمی رسد. شرمنده اخلاق ورزشی تمام خوانندگان گرامی! انگار اصل "خود غافلگیری" افاقه نکرد. گفتم شروع کنم به نوشتن تا یه چیزی یادم بیاد اما نیومد! یه معلم انشا داشتیم به نام "عماد الدین شیخ الحکمایی" هر چند اسمش برای چند قرن پیش بود اما خودش جوان نازنینی بود. برای راه افتادن دست بچه ها گفته بود هر روز باید یک صفحه یادداشت روزانه بنویسید. یعنی هر روز یک صفحه در مورد این که اون روز چه کارهایی کرده ایم. خیلی از بچه ها نوشتنشان را رج می زدند و در هر صفحه یک کلمه می نوشتند. بعضی ها تکلیف هفته قبلشان را می چسباندند جای هفته جدید. بعضی ها هم مثل ما هر هفته می نوشتند. عین 7 صفحه بلکه بیشتر. آن هم با خط ریز. الغرض. گیر خیلی از اون بچه هایی که چیزی نمی نوشتند این بود که حرفی برای زدن نداریم. می گفت: هفت صفحه بنویسید "نمی توانم بنویسم" و بودند دوستانی که یک سال نوشتند "نمی توانم بنویسم"!

واقعا شرمنده ...


کلمات کلیدی: همین جوری