روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

آمپول ضد عاشورا
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۳  

از همان روز هاي اول اسارت ، با اين كه مراسم عزاداري و سينه زني براي امام حسين (ع) ممنوع اعلام شده بودولي بچه ها بدون ترس به عزاداري مي پرداختند.در دهه ي محرم هميشه بين بچه ها و عراقي ها درگيري و مشاجره بود. عراقي ها مي خواستند فرياد با حسين را در سينه ها خفه كنند. هر سال از شب تاسوعا تا چند شب بعد ،كتك هاي دسته جمعي و شكنجه و شلاق پابرجا بود.

                دهه ي محرم آغاز شده بود و روز تاسوعا بود . بچه ها در اتاق مشغول عزاداري بودند كه افسر عراقي با چند سرباز و يك نفر كه روپوش سفيد پوشيده بود ، وارد آسايشگاه شدند . كسي كه روپوش داشت سرنگي در دستش بود . گفت :به علت شيوع بيماري هاي واگيردار ، ما مجبوريم كه به همه واكسن بزنيم .

                بدون الكل و فقط با يك سرنگ شروع به كار كردند. كارشان را انجام دادند و بيرون رفتند . چند لحظه بعد حال بچه ها كم كم خراب شد . تب و سرگيجه و استفراغ به سراغ همه اومد . بچه ها به سختي نفس مي كشيدند و كسي ناي بلند شدن و راه رفتن نداشت . تا روز عاشورا اين حالت وجود داشت .بچه ها با بدني تب دار و در حالي كه توان بلند شدن نداشتند زير پتو و در حالي كه توان بلند شدن نداشتند مي گريستند و به عزاداري مشغول بودند. از هر گوشه ي آسايشگاه صداي يا حسين يا حسين به گوش مي رسيد. چند روز بعد حال بچه ها مساعد شد و فهميديم عراقي ها با اين كار مي خواستند جلوي عزاداري آن ها را بگيرند . بچه ها اسم اين آمپول را آمپول ضد عاشورا گذاشته بودند .

 

گوشه اي از خاطرات يكي از آزادگان عزيز ايراني


کلمات کلیدی: