۱- ديروز يه داستان اقتباسی نوشتم . يعنی اين که از خودم نبود . حالا توجه کنيد به دو تا از کامنت ها که گمان می کنم خيال کرده اند خانم معلم داستان منم ! و لابد يه شاگرد هم به اسم تدی دارم !!:
<<خب تو هم به شاگردهات دروغ ميگی که همه رو به يه اندازه دوست داری ؟؟؟؟؟؟؟؟ من اينو ميگم
<<چقدر روش خوبي است كه بچه ها هر كدام پرمنده سال به سال در مدرسه دارند . بايد كاري كنيد تا اين مساله در تمام مدارس ابتدايي و راهنمايي پياده شود ...
۲- رفتم سر کلاس يکی از دوم ها که معلم راهنمايشان هستم . معلم دينی شان نيامده بود . من هم از خداخواسته رفتم و يک زنگ با بچه ها گفتيم و شنيديم . از مشکلاتشان و ... زنگ خوبی بود . قبلاً گفتم که کم کم نمی تونم پنهان کنم که منتظرم يه بلايی سر يه معلم بياد تا کلاس هاش رو بگيرم !
۳- اول سال به بچه ها گفته بودم وقتی به اسم کوچک صداتون می کنم که اسم همتون رو کامل ياد گرفته باشم . يکی از بچه ها امروزازم پرسيد : آقا مگه نگفته بوديد وقتی اسم بچه ها را ياد گرفتم با اسم کوچک صداتون می کنم ؟ گفتم : يکی ، دو تا مشکل کوچولو هست . ولی بهش نگفتم فقط اسم کوچيک رو صدا کردن صميميت نمياره بايد حس هم داشته باشه . تا با همه اين حس رو برقرار نکنم اين کار رو نمی کنم .