روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

خانم معلم
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٤  

ديروز اين مطلب را در وبلاگ يک خانم معلم خواندم . کسی راه حلی دارد ؟ نظرتون درباره چنين کاری چيه (اصل کار)؟

چند روز پيش موقعيتی پيش اومد که با بچه ها کمی صحبت کنم . آخر حرفها توی يه شرايط احساسی و ناخوداگاه به اونها گفتم اگه مشکلی داشتن می تونن با من در ميون بذارن . اين دو تا نامه بدون اسم بعد از اون به دستم رسيده.به نظر شما آيا می شه کمکی بهشون کرد ؟ اگه می شه چه جوری ؟ ممنون می شم راهنمايی کنين .فرض می کنيم نامه اول رو مريم نوشته و نامه دوم رو فاطمه .

نامه ی مريم :

با سلام

اول بايد بگم که هر چه می گويم تکرار نيست . خدا شاهد حرفهای من است و جز او شاهد ديگری نمی گيرم . خانم اگه همه چيز را بخوام بگم خيلی زياد و مثل داستان هزار ويک شب طولانی و دراز است . من از کلاس چهارم به اين ور درسم افت تحصيلی داشت ، يعنی همان زمان که به بهزيستی رفتم . به خاطر اينکه پدر و مادرم می خواستن جدا شوند . ولی خدا را شکر که اين طور نشد ولی به مدت يک سال در بهزيستی زندگی سختی داشتم و بعد از آن پدر ومادرم آشتی کردن و دوباره زندگی جديدی شروع کرديم . ولی اين بار هيچ کدام در خانه نمی ماندن و تمام کارها را خودم انجام می دادم ، يک بچه ۱۲ ساله ای که تمام کارهای سخت به دوش اون بود : نگهداری ۲ برادرم ، غذا پختن ، تمييز کردن خانه و ...حالا ديگه با اين حال حدود ۵ يا ۶ سال گذشته، ولی باز هم من در مدرسه به درس خواندن ادامه می دهم و فقط تنها وقتی که برای درس خواندن دارم همين وارد شدن به مدرسه است . حالا شما بگوييد چه کنم . اگر می خواهيد جواب من را بدهيد غير مستقيم در ميان بچه ها بگويید . متشکرم . راستی اين خلاصه ای از زندگی من بود . تمام .

نامه ی فاطمه :

سلام خانم

من در خانواده متوسطی از نظر مالی و فرهنگی بزرگ شده ام . البته مادرم بهتر از پدرم است ، چون مادرم بهتر ما را درک می کند ولی پدرم می گويد که هيچ کس به خانه ما زنگ نزند و با کسی رفت و آمد نکنيم ، مثلا اگر يکی از دوستانم به خانه ما بيايد جرات اينکه او را به خانه دعوت کنم را ندارم  . من يک برادر خيلی خوب دارم البته بعضی اوقات من را کتک می زند ولی کلا پسر خوبی است و محصل است . يک برادر ديگر نيز دارم که دانشجو است . من در طول زندگی ام بسيار سختی کشيده ام چون دو برادرم را از دست دادم و پدرم از آن به بعد ديگر با فاميل های مادرم و خودش رفت و آمد ندارد . فقط خودش و برادر بزرگترم را به خانه پدرش می برد ولی با من و برادرم ومادرم کاری ندارد . پدرم کارمند بوده ولی حالا شش ماه است که بازنشسته شده است . من ديگر عرضی ندارم .

 


کلمات کلیدی: