روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

دکتر کاظمی - دکتر فاتح
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٥  

۱- سرم اين روزها خيلی شلوغ شده . بعيد است شبی زودتر از ساعت ده برم خونه . ديروز رفته بودم چهلم دکتر کاظمی آشتيانی . با اين که نمی شناختمش وقتی فيلمش پخش می شد اشکم را در آورد . حيف شد . حيف .

يعنی می شه يه روزی شاگردهای من دکتر کاظمی رو بيشتر از فلان فوتباليست بيسواد بشناسند ؟
يعنی می شه يه روزی شاگردهای من برن از امثال دکتر کاظمی امضا بگيرن ؟

۲- راستی دکتر فاتح ( مدير عامل سابق ايسنا ) تهرانه . ديروز ديدمش . خبردار شده برادرش فوت کرده و از انگلستان برگشته . خيلی دلم برايش تنگ شده بود . ديروز که می خواست از حياط ايسنا بياد بيرون دوباره همه دورش حلقه زده بودند . خيلی دوست داشتنيه . خدا را شکر کردم ۲۲ بهمن با دکتر فاتح نبودم !‌يه بار با هم رفتيم استاديوم . بازی ايران و بحرين . نيم ساعت ما را الاف کرد تا تمام پرچم های کاغذی ايران را که الله داشت از زير دست و پا جمع کنيم . اگر راهپيمايی بود قطعاً تا شب هم به ميدان آزادی نمی رسيديم ! ازبس که اسم خدا زير دست و پا ريخته بود . اين کار ها اهانت نيست ؟ راستی اگر پرچم رو بدون الله اکبر هايش و آرمش چاپ کنند مشکلی پيش مياد؟ يا خدای ناکرده سلطنت طلب می شوند ؟ بايد برای اين مشکل فکری کرد .


کلمات کلیدی: