روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

هفته شهدا
ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۳  

فردا اختتاميه هفته شهدا ی دبيرستان مفيد است . اولين سالی که وارد راهنمايی مفيد شدم خوب يادم هست . يه روز پنج شنبه کلاس حرفه و فن مان را که با دکتر صادق نيت(برادر شهيد)داشتيم تعطيل کردند و ما را بردند دبيرستان برای بازديد از نمايشگاه شهدا . فضای اون جا هنوز تو خاطرمه . نمايشگاه همون جايی بود که اول سالن ورزش سرپوشيده بود بعد يه سالن شهيد ۲۷ ( شهيد رفيعی!) از گوشش دراومد و بعد هم شد سايت رايانه و بعد هم لابراتوار زبان و به گمانم دست آخر هم گروه های آموزشی !
بگذريم ! بوی گونی ، عود ، فانوس ، خاک و ... هنوز حسش می کنم . آخر نمايشگاه حسی پيدا کردم ناگفتنی که تا يک هفته با من بود . ( والبته بوی قيمه اختتاميه هفته شهدا که مخصوص دبيرستانی ها بود و ما فقط حسرت سيب زمينی سرخ کرده هايش را خورديم !)

سال های زيادی گذشته . حدود ۱۵ سال . ۱۵ سال نمايشگاه شهدا ديدم و وصيت نامه هايشان را خواندم ... ولی انگار يک دستی بود که توی اين سال ها منو آروم آروم کشيد وسط جريان زندگی . ديگه خبری از اون حال و هوای خوش ۱۱ سالگی ام نيست . ديگه  کم کم دارم حس می کنم
دفترچه ی محاسبات نفس علی بلورچی رو نمی فهمم
نگاه عميق سعيد امين تا ته وجودم رو قلقلک نمی ده
سيد حسن کريميان و حسين حسين گفتن های موقع شهادتش جلوی چشام نيست
چهره معصوم فيض تکونم نمی ده
تصوير زيبا و بی سر حلاجيان تفاوتی درونم ايجاد نمی کنه
پيکر سوخته قلانی
نگاه معصوم و شيطنت بار يزدانی
داراب ، ملکان ، اشعری ، بيگانی ، شيرازی ، شهدای زنجيره ای کربلای نمی دانم چند ...

اون موقع ها من ۱۱ سالم بود و شهدا ی مدرسه حداکثر ۲۴ سال . الان من ۲۶ سال دارم و شهدای مدرسه حداکثر ۲۴ سال !... نمی دونم اون موقع رفتن سخت تر بود يا الان موندن ؟ دوران خوشی داشتيم با ۶۵ هم کلاس شهيدمان . شايد با هم در يک دوره نبوديم ولی با هم بوديم . دوره های ما خط و مرزی نداشت . کری خواندنی نداشت و خيلی چيزهای ديگر . يادشان تا آخر عمر با من خواهد بود .

ميان ماندن و رفتن ، به راه مانده منم من
تو می روی به سلامت ، سلام ما برسانی

 


کلمات کلیدی: