روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

بازگشت
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٦  

بعد از يک هفته رفتم مدرسه . شايد باور نکنيد ولی واقعاً دلم برای بچه ها تنگ شده بود . دم در مدرسه مدير محترم را زيارت کردم که می خواست با خاک يکسانم کند . البته قبلش خبر داشت . داخل مدرسه که شدم فهميدم اين رابطه قلبی بين من و بچه ها دو طرفه است . هيچ چيز برای يک معلم لذت بخش تر از اين نيست که بداند بچه ها به او علاقه دارند . توی دو ساعتی که مدرسه بودم به وضعيت کاری بچه ها رسيدگی کردم و مشغول بررسی يک بحران ! پيش آمده در هفته قبل شدم . بايد در ادامه هفته و هفته بعد نبودنم را جبران کنم . خيلی از بچه ها در دفترچه های روزنگارشان اظهار لطف کرده بودند که ازشان تشکر کردم . خلاصه بگويم برگشتن به دنيای بچه ها بعد از اين برنامه سنگين خيلی دلچسب بود .

اگه گفتین من کدومم؟


کلمات کلیدی: