روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

بوی عيدی
ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢۱  

 

بوی عیدی

بوی توپ

بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو

بوی یاس جانماز سفره ی مادر بزرگ

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگی مو در می کنم

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگی مو در می کنم

شوق یک خیز بلند از روی بته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگی مو در می کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک

ترس نا تموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگی مو در می کنم

 شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگی مو در می کنم

با اینا بهار و باور می کنم !

 

 

 


کلمات کلیدی: