روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

شماره 10 آث میلان
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۳  

 

شماره 10 آث میلان

               

                 محرمِ چهار سالِ پيش بود كه هيات‌مان تصميم گرفت تا اجازه بدهد سايرِ دسته‌ها داخلِ حسينيه‌ي داربستي‌مان شوند و سلام بدهند. ما مخالف بوديم. فضاي هيات را همان‌جور آرام و خودماني بيش‌تر مي‌پسنديديم. به هر رو ، وسطِ زيارتِ عاشورا بوديم كه سر و صداي سنج و دهل از خيابان بلند شد . ناظمِ هيات چاي براي مهمانان برد و نگاهِ‌شان داشت تا زيارتِ عاشورا تمام شود. مهمان‌ها داخل‌ شدند و قاتي شدند با بر و بچه‌هاي هياتِ ما و شروع كردند به عزاداري. سينه‌زني به شور رسيده بود و مداح فرياد مي‌كشيد: حسين، حسين، ابي‌عبدالله...
فرياد كسي كه كنارم ايستاده بود، حالم را كرد تو قوطي! به جاي ابي‌عبدالله، مي‌گفت علي عبدلاه!   بدجور شاكي شده بودم. شورِ بدونِ معرفت كه مي‌گفتند ، همين بود ديگر. نگاهش كردم.  پيراهنِ آستين‌كوتاهِ آث-ميلان پوشيده بود كه ميانه‌ي نوارهاي مشكي‌اش البته رنگِ سرخي هم دارد . مي‌خواستم خرده‌اي بگيرم ، اما جگر نكردم ! هر چه بود مهمانِ ابا‌عبدالله بود .

 موقعِ دعا كه شد ، روضه‌خوان، روضه‌ي پاياني را خواند. نمي‌دانم چرا. به دلم افتاده بود اگر گريه‌ام نگيرد ، دعايم مستجاب نمي‌شود. زور مي‌زدم كه اشكي بريزم و هيچ‌فايده‌اي نداشت . نگاهم افتاد  به پيراهنِ شماره‌ي 10 آث-ميلان.  مي‌گفت علي‌عبدلاه و زار زار مي‌گريست .

 

رضا امیر خانی  - نویسنده ی کتاب « من او »


کلمات کلیدی: