اولين روز کاری سال ۱۳۸۵ است . امروز صبح که می خواستم از خانه خارج شوم از زير قرآن ردم کردند . انگار قراره برم مسافرت . يه مسافرت يه ساله . خدا کنه اين مسافرت يه سالمون به خوبی و خوشی و با برکت و سعادت باشه .
۱- دو ، سه روزی می شود که از اردوی جهادی فارغ التحصيلان دبيرستان مفيد که در منطقه سرخس بود برگشته ام . هنوز دلم با بچه هاست . و اين بار شديد تر . خداوند همه شان را حفظ کند . ارتباطات خوبی با معلمان آن منطقه برقرار کرديم که ان شاء الله مفصل تر خواهم نوشت .
۲- علی آقا مربی ۱۲ فروردين تصادف کرده . ماشين بهش زده . چند دقيقه ای هم بيهوش بوده . شکر خدا الان حالش خوبه . خدا بهش سلامتی بده .
۳- امروز رفتم مدرسه . از ديدن دوباره بچه ها خيلی شادم . خدا کنه بتونم توی اين دو ، سه ماه باقيمانده هر آن چه از توانم بر می آيد برايشان انجام دهم .
بيائيم سال جديد را با عشق شروع کنيم و با عشق کار کنيم .
عشق خستگی را زمين می زند .