روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

عينک حميدرضا
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٩  

حميدرضا از اون دست بچه هائيه که مظلوم نيست ولی حرف بقيه خيلی براش مهمه . اول سال مادرش به من گفت : حميدرضا عينکيه ولی حاضر نيست توی مدرسه عينک بزنه . لطفاً شما رسيدگی کنيد . من هم رسيدگی کردم و به حميدرضا گفتم اگر فردا عينک نزده باشی حق نداری بيای مدرسه . فکر می کنيد نتيجه چی شد؟ فرداش دست خط همون مادرش رو آورد که آقای بابائی لطفاً گير ندهيد و بی خيال شويد ! بعداً فهميدم که حميدرضا خودش را کلی به در و ديوار کوبيده که عينک نزند و مادر هم به علت هايی تسليم شده است . حالم خيلی گرفته شد . اين جريان گذشت و من چندين بار از حميدرضا خواستم که علت را بگويد اما چاره ساز نشد . آخرش تير آخر را چند روز قبل شليک کردم ! در روزنگارش نوشتم : بعضی ها بين عينک زدن و مدرسه ديگر رفتن دومی را انتخاب می کنند.... همون طور که فکر می کردم نتيجه داد : زنگ بعدش برام يه نامه آورد که نوشته بود به علت ترس از مسخره کردن يکی ديگه از دانش آموزان عينک نمی زنه . بيشتر شاکی شدم . کلی صحبت کرديم و بنا شد از شنبه هفته بعد عينک بزنه . حالا همه اين ها به کنار ...

برام يه سئوال پيش اومده . من خودم از سال اول دبستان عينک می زدم . انواع و اقسام متلک بچه ها را هم در همان دوران کودکی تحمل می کردم و بعد از مدتی عين خيالم نبود . چرا بچه ها اين قدر کم جرأت می شوند؟


کلمات کلیدی: