روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

جاسوس
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۳٠  

گاهی وقت ها معضلاتی در مدرسه به وجود می آيد که اگر کادر مدرسه ( مثل مدير ، ناظم ، مشاور و ...) از آن اطلاع نداشته باشند به راحتی تبديل به يک بحران می شود . برای جلوگيری از اين کار هر کس برای خودش يک راهکاری دارد .
يکی برای بچه ها بپا می گذارد . بچه ها بهش می گن جاسوس يا آنتن يا چيزی تو همين مايه ها . معمولاً‌اين بچه ها زود تابلو می شوند و از جانب بچه ها طرد می شوند و در نتيجه يک مأمور سوخته ! روی دست مدرسه باقی می ماند.

جاسوس

يکی ديگه سعی می کنه بدون بپا گذاشتن از نماينده کلاس اطلاعات مورد نظر خودش رو استخراج کنه . نتيجه اش محبوبيت بسيار شديد!! نماينده کلاس است .

يکی ديگه سعی می کنه با ايجاد رفاقت با بچه ها از زير زبونشون حرف بکشه . با اين که تامدتی موفق است ولی به محض مشاهده اولين برخورد غير دوستانه اين رابطه تبديل به يک رابطه خصمانه می شود.

و....

اما يکی هم سعی می کند آن قدری با بچه ها رفيق باشد که اگر مشکلی پيش آمد خود بچه ها پيش قدم شوند و مشکلاتشان را درميان بگذارند .

نمی گويم کاملاً جزء دسته آخر هستم ولی تمام تلاشم را به کار بسته ام تا جزء دسته آخر باشم . هر چند که بعضی مواقع به همين دليل بعضی اتفاق ها از دستم در می رود چون نمی شود با همه دانش آموزان تا اين حد صميمی شد .

اگر شما به جای من معلم يا من معلم راهنما بوديد چه کار می کرديد ؟


کلمات کلیدی: