روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

خلاقيت و هماهنگی
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٠  

۱- امروز خلاقيتم گل کرد ! بچه ها سر کلاس اجتماعی خواستند که برای درس برويم توی حياط . وقتی رفتيم حياط ديديم که آفتاب خيلی زياده و نمی شه درس داد . بنابراين رفتيم ساختمان کلاس اول ها و بچه ها در راهروی ساختمان نشستند و درس را در راهرو دادم . با اين که سخت بود ولی در ذهنشان خواهد ماند.

۲- عصر با اوليای کلاس دوم جلسه داشتيم . ۲۰ دقيقه ای صحبت کردم . علی نعمت هم بعد من منبر رفت و چون دير آمده بود دو تا کار زيبا کرد : اول اين که گفت : همه ی صحبت ها را آقای بابائی کردند بنابراين من به نکته ای اشاره می کنم که ايشان نگفتند و بعد همون حرف های اول جلسه ی من رو (وقتی که نبود ) تکرار کرد !‌ دوم هم اين که من قبلش گفته بودم تفريحات تعطيل . به فاصله ی بيست دقيقه از من گفت اگر تفريحات را تعطيل کنيد باعث استرس بچه ها می شود و بسيار کار خطرناکی است !! روی هم رفته خيلی خوش گذشت ! می فهميد که ؟


کلمات کلیدی: