روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

روز بدشانسي
ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٧  

؛؛امروز روز بدشانسی من بود .؛؛

اين جمله ای بود كه امروز دو تا از شاگردهای خوبم به زبون آوردند . شايد قبلاً اين جمله را بارها شنيده بودم ولی امروز گفتن پياپی اين جمله از دو نفر مختلف باعث شد بهش فكر كنم . نفر اولی چون درگير يك سری تمرينات سخت برای مسابقات انتخابي قايقرانی نوجوانان ايران است نرسيده بود تكاليف هيچ درسی را بنويسد و نفر دوم هم كم كاری كرده بود و علاوه بر آن با مستخدم مدرسه هم تا نزديكی های دست به يقه شدن پيش رفته بود !

اين فاكتور شانس از آن چيزهای مزخرفی است كه من هيچ اعتقادی به آن ندارم . بهتر بگم حتی اگر به شانس اعتقاد داشته باشم (البته به يه اسم ديگه كه همون لطف خداست ) به بدشانسی اعتقاد ندارم . ( چون خدا لطفش را از كسی دريغ نمی كند ) خوب بلد شده ايم اگر اتفاق ناخوشايندی برايمان افتاد آن را حواله به بدشانسی و تقدير و قضا و قدر كنيم . چيزی كه در فرهنگ فارسی خودمان هم زياد است .بايد ياد بگيريم اتفاقات نتايج مستقيم كارهايمان است . لابد می خواهيد بگوئيد مثلاً پس سيل چی ؟ اون هم ربطی به بدشانسی يا خوش شانسی كسی نداره . اتفاقی است كه می افتد كه چون آمادگی مقابله با آن را نداشته ايم به روزگار بدی دچار می شويم و اگر از قبل به فكر بوده باشيم آسيبی به ما نمی رسد . آقا اصلاً‌حرف شما قبول ! يك مثال خوب هم زدی كه هيچ جور نمی شد برايش برنامه ريزی كرد . جواب من اين است كه اين اثتثنائات را نبايد تبديل به فرهنگ كرد . اگر نصف كارهايمان شد بدشانسی و نصف ديگر هم لابد خوش شانسی ، جايگاه اراده ی انسان كجاست ؟  اولين جملات جلسه ی كلاس بعديم همين مطالبی است كه امروز نوشتم . اگر می توانيد لطف كنيد و تكميلش كنيد .


کلمات کلیدی: