روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

طی شد اين عمر
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱  

۱- نوشتن يه معلم وبلاگ نويس بايد با بقيه فرق بكنه يا نه ؟ از امروز تا اطلاع ثانوی كه به احتمال زياد پايان تابستان است ، در روزهای زوج خواهم نوشت .( شايد اگر پارسال بود در روزهای فرد می نوشتم !) اگر روز زوجی تعطيل بود نوشته ی آن روز را به روز بعدی موكول خواهم كرد . ان شاء ا...

۲- شعر زير شعری است كه در جلسه ی پايانی كلاس امسالم برای بچه ها خواندم .

طی شد اين عمر تو دانی به چه سان ؟

پوچ و بس تند چنان باد دمان

همه تقصير من است اين        

و خودم مي دانم

كه نكردم فكري،

كه تأمّل ننمودم روزي،

ساعتي يا آني

كه چه سان مي گذرد عمر گران؟

كودكي رفت به بازي،بفراغت،به نشاط

فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات

همه گفتند:كنون تا بچه است بگذاريد بخندد شادان

كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست،

بايدش ناليدن

من نپرسيدم هيچ      كه پس از اين ز چه رو    نتوان خنديدن؟

نتوان فارغ و وارسته ز غم        همه شادي ديدن؟

همچو مرغي آزاد         هر زمان بال گشادن؟   

سر هر بام كه شد خوابيدن؟

من نپرسيدم هيچ كه پس از اين ز چه رو بايدم ناليدن؟

هيچ كس نيز نگفت:زندگي چيست،چرا مي آييم………؟

بعد از چند صباح به چه سان بايد رفت؟

به كجا بايد رفت؟

با كدامين توشه به سفر بايد رفت؟   

من نپرسيدم هيچ،هيچكس نيز به من هيچ نگفت.

نوجواني سپري گشت به بازي،به فراغت،به نشاط.

فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات

بعد از آن باز نفهميدم من،كه چه سان عمر گذشت؟

ليك گفتند همه كه جوانست هنوز،

بگذاريد جواني بكند ،

بهره از عمر بَرَد      كامروايي بكند.

بگذاريد كه خوش باشد و مست،

بعد از اين باز ورا عمری هست

يك نفر بانگ بر آورد كه او      از هم اكنون بايد فكر آينده كند.

ديگري آوا داد  : كه چو فردا بشود  فكر فردا بكند.

سومي گفت:همانگونه كه ديروزش رفت ،

بگذرد امروزش،همچنين فردايش

با همه اين احوال        

من نپرسيدم هيچ    كه چه سان دي بگذشت؟

آن همه قدرت و نيروي عظيم    به چه ره  مصرف گشت؟

نه تفكّر، نه تعمّق و نه انديشه دمي،

عمر بگذشت به بی حاصلي و مسخرگي.

چه تواني كه زكف دادم مفت،

من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت.

قدرت عهد شباب،مي توانست مرا تا به خدا پيش بَرَد،

ليك بيهوده تلف گشت جواني          

هيهات

آن كساني كه نمي دانستند زندگي يعني چه       رهنمايم بودند،

عمرشان طي می گشت    بیخود و بیهوده،

ومرا مي گفتند كه چو آن ها باشم،

كه چو آنها دايم

فكر خوردن باشم،فكر گشتن باشم،فكر تأمين معاش،

فكر ثروت باشم،فكر يك زندگي بي جنجال ،فكر همسر باشم.

كس مرا هيچ نگفت 

زندگي ثروت نيست،

زندگي داشتن همسر نيست،

زندگاني كردن فكر خود بودن و غافل ز جهان بودن نيست،

من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت.

اي صد افسوس كه چون عمر گذشت       معنيش مي فهمم.

حال مي پندارم هدف از زيستن اين است رفيق:

من شدم خلق كه با عزمي جزم       پاي از بند هواها گُسَلَم

گام در راه حقايق بنهم     

با دلي آسوده     

فارغ از شهوت و آز وحسد و كينه و بخل  ، 

مملو از عشق و جوانمردي و زهد

در ره كشف حقايق كوشم،

شربت جرأت و امّيد و شهامت نوشم،

زره جنگ براي بد و نا حق پوشم

ره حق پويم و حق جويم و پس حق گويم

آنچه آموخته ام   بر دگران نيز نكو آموزم

شمع راه دگران گردم و با شعله ي خويش  ،

ره نمايم به همه گر چه سرا پا سوزم.

من شدم خلق كه مثمر باشم،نه چنين زائد و بي جوش و خروش،

عمر بر باد و به حسرت خاموش

اي صد افسوس كه چون عمر گذشت    معنيش مي فهمم

كاين سه روز از عمرم به چه ترتيب گذشت:

كودكي بي حاصل،نوجواني باطل،وقت پيري غافل

به زباني ديگر:

كودكي در غفلت ،نوجواني شهوت،در كهولت حسرت.


کلمات کلیدی: