روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

بچه های بهشت
ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۳  

پريشب خيلی خودم را نگه داشتم تا اشكم جاری نشود . بعد از اين كه فيلم مستند نيم ساعتی بچه های بهشت را ديدم فقط يك جمله در ذهنم موج می زد : اگر اين ها معلم هستند من هيچی نيستم .

پريشب تلويزيون از كانال يك فيلمی مستند را از يكی از مجتمع های بهزيستی كه نوجوانان عقب افتاده ذهنی و جسمی را نگهداری می كردند نشان داد . نوجوانانی كه فقط ۲۰درصد آن ها خانواده داشتند . و بقيه هم كه مشخص است : سر راهی . معصوميتی كه در چشم هايشان موج می زد بدجور روح زنگار گرفته ی روزمره ام را خراش می داد . در اين بين حرف معلم های آن ها شنيدنی بود . معلم هايی كه برای عشقشان كار می كردند . برای خدمت به اين بچه ها . كودك و نوجوانانی كه در عين عقب افتادگی حتی نابينا ، ناشنوا و يا محروم از توان حركتی و گويشی بودند . (حكمت خدا چيست ؟) بعد از ديدن اين برنامه دوباره يادم افتاد كه:

معلمی بدون عشق دوزار نمی ارزد.


کلمات کلیدی: