روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

امام خميني(ره)
ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱۳  

يادم نيست امتحان چی داشتيم . فقط يادمه مثل ساير درس ها فوت آب بودم ! كلاس چهارم .چهاردهم خردادماه ۱۳۶۸. ساعت شش و نيم صبح بود كه بابا برگشت خونه . رفته بود نون بگيره . چشم هايش بگی نگی قرمز بود . فقط تونست بگه امام و بعد زد زير گريه . اون روز نمی دونستم امام يعنی كی . فقط اين رو می دونم كه يه عكس كوچيك از امام كه اون رو در حال لبخند زدن نشون می داد همراهم بود . خيلی دوستش داشتم . بی اختيار ديدم چند قطره اشك از گوشه ی چشم های من هم جاری شد . اولين اشك هايم بعد از محرم و شب های قدر برای امام بود .

امام خميني (ره)

كم كم كه بزرگتر شدم بيشتر امام را شناختم ولی هيچ كدوم از اين ها به اندازه ای زمانی نبود كه فاتح را شناختم . تا قبل از شناختن فاتح می دانستم امام را خيلی دوست دارم . خيلی زياد . بيشتر از تمام چهره های دوست داشتنی برای جوانان امروز ولی بعد از آشنايی با دكتر فاتح بود كه عميق تر با عظمت اين مرد بزرگ قرن آشنا شدم . امروز با كمال افتخار می گويم جزء افتخارات زندگيم زيستن در زمانی بود كه روح الله الموسوی الخمينی در آن زيست . و حيف و صد حيف كه نتوانستم به علت صغر سن در زمان حياتش درست دركش كنم . روح الله معصوم نبود - كه البته هيچ انسانی معصوم نيست - ولی جزء كم خطا ترين رهبران تاريخ بشر تا ابد ثبت خواهد شد . به گذشته كه نگاه می كنم احساس ناراحتی می كنم از اين كه نتوانسته ام گوشه ای از شخصيت اين مرد بزرگ را به شاگردانم معرفی كنم . شايد سن و سال بچه های دوره ی راهنمايی اين محدوديت را برايم ايجاد كرده بوده است . اما اميدوارم كه در سال های آينده در اين زمينه كوتاهی نكنم .


کلمات کلیدی: