لزومی ندارد حرف های امروزم را كسی بفهمد . چون با مقادير معتنابهی خودسانسوري همراه است . ديروز جلسه ی توزيع كارنامه بچه های دوم راهنمايي بود . بچه هايی كه برای آخرين بار معلم راهنمايشان بودم . روز آخر . ساعت آخر . و چه بر من گذشت بماند . با افكاری خسته و اندكی پريشان و كمی تا قسمتی ناراحت در اواسط برنامه مدرسه را ترك كردم و رفتم .
می دانم كه دستگاه عشق سنج وجود ندارد. عقل آدم ها به چشمشان است . كاش می شد عيار عشق به كار را ديد تا سيه روی شود هر كه در او غش باشد ! باز هم می گويم معلمی بدون عشق دوزار نمی ارزد
دلم برای تك تكشان تنگ خواهد شد . اميدوارم در زندگی شان خدا را فراموش نكنند . ما اهميتی نداريم ...