روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

اين جا پادگانه يا مدرسه ؟!
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٥  

قرار بود كه ۲/۲/۱۳۸۵ از خدمت مقدس! سربازي مرخص شوم . به علت مشكلات زيادی كه موجود بود امروز بعد از دو ماه و دو روز برای گرفتن كارت پايان خدمت به پادگان رفتم . و اما چند نكته :

۱- دم در به موها خيلی گير می دادند . ياد مدرسه های خودمون افتادم . تنها دليلی كه می توانم برای نظارت بر موی بچه ها بياورم (علاوه بر بهداشت) اين است كه حواس دانش آموز نبايد به دنبال چيزهايی باشد كه او را از اصل مباحث درسی اش دور می كند . چشم و هم چشمی بين بچه ها در اين موارد خيلی زياد است .

۲- تأكيد زيادی بر لباس فرم داشتند . مثل خيلی از مدارس غيرانتفاعی !

۳- در و ديوار پر از نقش هايی بود كه به جوانان هشدار می داد مراقب سرويس های جاسوسی بيگانه باشند . مواردش را هم ذكر كرده بود . يكی از آن ها MIT بود . خوب كه فكر كردم فهميدم منظورشان دانشگاه نبوده بلكه طراحان گرامی به جای MI6 نام دانشگاه MIT را نوشته اند .

۴- ساعت ۲ جلسه داشتم . با كلی ذوق و شوق درباره ی گرفتن كارت پايان خدمت برای اعضای جلسه صحبت می كردم . يكی از خانم های حاضر در جلسه از اين موضوع تعجب كرده بود . گفتم هر چقدر توضيح بدهم اهميت گرفتن اين كارت را نمی فهميد . ( چی می شد خانم ها را هم سربازی می بردند ! )

۵- اونايی كه شيرينی می خوان ثبت نام كنند تا در اسرع وقت رسيدگی كنيم !

۶- چهار روز است كه مدرسه نرفته ام .

۷- اميدوارم خدمت مقدس سربازی آخرين كار اجباری عمرم باشد . كار اجباری حتی اگر سخت نباشد زجر آوراست . 


کلمات کلیدی: