روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

منع رطب
ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٧  

شرايطی برايم فراهم شده ( و ... ) كه شايد نتوانم در سال بعد در قسمت مشاوره مشغول به كار باشم . علت اصلی هم بر می گردد به كار ديگری كه دارم . آن قدری زمان می گيرد كه به كار مشاوره نرسم . و البته باقی دلايل !

داشتم با خودم فكر می كردم چرا اين قدر با بحث معلم راهنما شدن عجين شده ام و به نحوی نمی توانم از آن دل بكنم . اين بحث مشاور بودن چيزی غير از معلم بودن است . هر چند كه آن را هم در بر می گيرد . امروز به اين نتيجه رسيدم :

در سال های قبل معلم راهنما بودن برای من عامل بازدارنده ی از بدی ها و عامل مشوق برای خوبی ها بوده است . به طور مثال وقتی كه تصميم می گرفتم به شاگردم بگويم درس بخوان می دانستم كه اگر خودم عمل نكنم حرفم تأثيری نخواهد داشت . خيلی از چيزهايی كه دارم را مديون اين سختگيری ها بر خودم هستم . هر چند به عنوان يك انسان معايب زيادی دارم ولی هميشه سعی كردم اگر می خواهم به شاگردم تذكری بدهم آن عيب را حداقل در آن برهه ی زمانی در خودم از بين برده باشم . تمرينی برای حكايت منع رطب ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برخی از نظرات جالب دوستان :

رضا مي گه :

خوبه آدم معلم راهنماي خودش باشه!


کلمات کلیدی: