روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

همين طوری
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢۸  

جالبه . نمي دونم چي بايد بنويسم . هر روز كه مي خواهم بنويسم موضوعات مختلفي در ذهنم هست كه به فراخور موقعيت آن موضوعي را كه اهميت بيشتري دارد مي نويسم . بعضي اوقات كه در مي مانم به خاطر آن است كه نمي توانم موضوع مناسبي را براي آن روز پيدا كنم . نه اين كه حرفي نداشته باشم . هر چه باشد چانه ي معلم جماعت آن قدر گرم هست كه حرف براي گفتن كم نياورد . امروز در آزمون آئين نامه ي رانندگي قبول شدم . با نمره كامل ! جالبه هنوز مثل بچه ها از اين كه نمره ي كامل گرفته ام ذوق مي كنم ! استاد رانندگي ما هم از وقتي فهميده من معلمم من رو با مثال هاي معلمي اش كشته . مي خواهد تمام لم هاي رانندگي را با مفاهيم معلمي به من تدريس كند . خودش مي گويد به يك باستان شناس كه مشغول آموزشش بوده گفته : {{اگر من بميرم در علم باستان شناسي اختلاف مي افتد . چون اسكلتم متعلق به يك مرد است ولي فكم مثل فك خانم ها سائيده شده است ! }}
البته من فكر مي كنم اين اتفاق براي همه ي معلم هاي مرد هم مي افتد !
جالبه نه ؟ انگار بدون موضوع هم مي شه حرف زد ! 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برخی از نظرات جالب دوستان :

امين ( معلم ) :
در مورد فک موافقم. دیروز اردو بودیم. چهارده ساعت و نیم حرف زدم !!!

ياسمن ( معلم ) :
گواهينامه مبارک... فک معلمها تو اون دنيا اصلا معلوم نميشه مال چه موجوديه!


کلمات کلیدی: