روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

روز ناگزیر
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱۸  

کسانی که نوشته هایم را دنبال می کنند می دانم که در خیلی از موارد که نمی توانم چیزی بگویم به شعر روی می آورم. امروز دلم می خواست شعری از استاد قیصر امین پور نقل کنم که اگر برای امروز نباشد برای روز دیگری نیست. اگر می توانستم این شعر را برای تمام دوستانم اس ام اس می زدم! اگر حوصله دارید توصیه می کنم این شعر زیبا را از دست ندهید و تمامش را بخوانید و اگر کار دارید لا اقل قسمت های پایانی را بخوانید. میلاد آخرین منجی مبارک:

روز ناگزیر

این روزها که می گذرد، هر روز

احساس مي كنم كه كسي در باد
                                    فرياد مي زند

احساس مي كنم كه مرا
از عمق جاده هاي مه آلود
يك آشناي دور صدا مي زند
آهنگ آشناي صداي او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صداي آمدن روز است
آن روز ناگزير كه مي آيد
روزي كه عابران خميده
يك لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را

              درآسمان ببينند

روزي كه اين قطار قديمي
در بستر موازي تكرار
يك لحظه بي بهانه توقف كند
تا چشمهاي خسته خواب آلود
از پشت پنجره
تصوير ابرها را در قاب
و طرح واژگونه جنگل را
                           در آب بنگرند
آن روز
پرواز دستهاي صميمي
در جستجوي دوست
                     آغاز مي شود

روزي كه روز تازه ی پرواز
روزي كه نامه ها همه باز است
روزي كه جاي نامه و مهر و تمبر
بال كبوتري را
امضا كنيم
و مثل نامه اي بفرستيم
صندوق هاي پستي
آن روز آشيان كبوترهاست

روزي كه دست خواهش كوتاه
روزي كه التماس گناه است
و فطرت خدا
در زير پاي رهگذران پياده رو
بر روي روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبيند

روزي كه روي درها
باخط ساده اي بنويسند:
"
تنها ورود گردن كج ممنوع!"
و زانوان خسته مغرور
جز پيش پاي عشق
با خاك آشنا نشود
و قصه هاي واقعي امروز
خواب و خيال باشند
و مثل قصه هاي قديمي
پايان خوبي داشته باشند

روز وفور لبخند
لبخند بي دريغ
لبخند بي مضايقه ی چشم ها

آن روز
بي چشم داشت بودن لبخند
قانون مهرباني است

روزي كه شاعران
ناچار نيستند
در حجره هاي تنگ قوافي
لبخند خويش را بفروشند

روزي كه روي قيمت احساس
مثل لباس

            صحبت نكنند
پروانه هاي خشك شده آن روز
از لاي برگهاي كتاب شعر
                            پرواز مي كنند
و خواب در دهان مسلسل ها
                          خميازه مي كشد
و كفشهاي كهنه سربازي
در كنج موزه هاي قديمي
با تارعنكبوت گره مي خورند

روزي كه توپ ها
در دست كودكان
از باد پر شوند

روزي كه سبز، زرد نباشد

گل ها اجازه داشته باشند
هر جا كه دوست داشته باشند
                                     بشكفند

دل ها اجازه داشته باشند
هرجا نياز داشته باشند
                                     بشكنند

آيينه حق نداشته باشد
با چشم ها دروغ بگويد

ديوار حق نداشته باشد
بي پنجره برويد

آن روز

ديوار باغ و مدرسه كوتاه است

تنها

پرچيني از خيال

در دوردست حاشيه ی باغ مي كشند

كه مي توان به سادگي از روي آن پريد

روز طلوع خورشيد

از جيب كودكان دبستاني

روزي كه باغ سبز الفبا

روزي كه مشق آب عمومي است

دريا و آفتاب

در انحصار چشم كسي نيست

روزي كه آسمان

درحسرت ستاره نباشد

روزي كه آرزوي چنين روزي

محتاج استعاره نباشد

اي روزهاي خوب كه در راهيد!
اي جاده هاي گمشده درمه!
اي روزهاي سخت ادامه!
از پشت لحظه ها به درآييد!
اي روز آفتابي!
اي مثل چشمهاي خدا آبي!
اي روز آمدن!
اي مثل روز آمدنت روشن!
اين روزها كه مي گذرد هرروز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو كه آيا من نيز
در روزگار آمدنت هستم؟


کلمات کلیدی: