روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

اردبيل+انوشه انصاري
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٧  

۱- ساعت ۵ امروز عصر بود كه رسيديم تهران . آدم زورش مياد با اين هواي تميز تهران! از اردبيل دل بكنه. براي اين كه پس فردا نگين اردبيل نرفته بودي يك عكس هم از سبلان:

sabalan

۲- نخستين زن ايراني را هم فرستادند فضا! به اميد اين كه اين روند تا آخر ادامه پيدا كند!! كسي درباره ي انوشه انصاري چيز بيشتري مي دونه؟ خوشم مياد اسطوره هاي عصر جديدمان را خودمان نمي سازيم! كاش عرضه اش را داشتيم. شنيدم كه اجازه نداده اند با پرچم ايران به فضا برود. اين جا هم داره با مامانش خداحافظي مي كنه. در اين جور مواقع نمي دونم بايد احساس غرور كنم؟ بي خيال باشم؟ بد و بيراه بگم به استكبار جهاني و يا ... . اينا را الكي ننوشتم. ديروز وقتي مي خواستيم از فرودگاه اردبيل بلند شيم هوا تاريك بود. ابري تمام. ارتفاع كه گرفتيم خبري از ابرها نبود و خورشيد درخشان تا چشم كار مي كرد همه جا را روشن مي كرد.  آدم وقتي مي ره اون بالا بالا ها تازه خيلي از چيزها رو مي فهمه. مي گن خيلي از فضانوردها وقتي برمي گردن زمين گوشه گير مي شن و تو خودش فرو ميرن. چون عظمتي را ديده اند كه ديگران از ديدنش عاجز بوده اند. عشق است بر آسمان پريدن...

anoosheh ansari


کلمات کلیدی: