روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

خداي چيزهاي كوچك
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱٠  

۱- يكي از معلم هايي كه تازه باهاش آشنا شده ام تعريف مي كرد:
چند سال پيش به همراه چند تن از مديران وزارتخانه آموزش و پرورش رفته بوديم حج. در راه وقت نماز شد. بعد از وضو گرفتن هر كداممان رفتيم يك گوشه و مشغول نماز شديم. هيچ كس حاضر نبود به اون يكي اقتدا كنه. در همين حين يك عرب سني از در آمد و به يك سني ديگر كه از يك كشور ديگر بود اقتدا كرد و دو نفري نماز جماعت خواندند.  

۲- عزيزي كه چند شب پيش از ديار فرنگ برگشته مي گفت كه در مدت يك سالي كه آن جا بوده يك هيئت شيعيان آن جا تبديل به چهار هيئت شده است! كه هيچ كدام آن يكي را قبول ندارد.

۳- بزرگترين هيئت غرب تهران كه يك زماني حال مي كرديم نيمه هاي شعبان برويم آن جا، امروز به سه قسمت تبديل شده است كه همديگر را تكفير مي كنند.

۴- خانه نويسندگان ايران يا همان انجمن قلم كه با گرايش مذهبي در برابر كانون نويسندگان ايران كه گرايش لائيك و بعضاً سكولار دارند تشكيل شده بود اين روزها شاهد زد و خورد لفظي رضا اميرخاني و رضا سرشار(رهگذر) همان گوينده ي قصه هاي ظهر جمعه است.

۵- از اول انقلاب كه هيچ حزبي به غير از جمهوري اسلامي نداشتيم تا امروز حساب كنيد چند دسته از هم منشعب شده اند!

۶- انجمن هاي اسلامي دانشجويان كه روزي در دانشگاه ها حرف اول را مي زدند امروز حداقل به چهار شاخه ي مختلف تقسيم شده اند كه به خون هم تشنه اند.

۷- وحيد مي گه برنامه نويس هامون را هم بنويس كه دو نفرشان نيستند كه كار همديگه رو قبول داشته باشن! البته چون ربطي به مطلب من نداره اين بند را ناديده بگيريد!!

۸- ... خودتان به راحتي مي توانيد اضافه كنيد.

نتيجه گيري اخلاقي: مرديم از بس منشعب شديم!

مشق شب: در اين زمينه براي شاگردهايم چي كار مي تونم بكنم؟


کلمات کلیدی: