روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

این شب ها
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٢  

رفتن به مراسم شب های قدر هم برای خودش حکایتی شده است . سال های قبل تر انتخاب های کمی پیش رویم بود به همین علت انتخاب ساده تر بود. معمولاً‌از ساعت ۷ شب می رفتم محل مسجد امام (ع) که حالا مهدیه ی امام حسن (ع) شده است. خوبی آن روزهای مجلس سعید حدادیان خلوت تر بودنش بود. شب اول امسال را رفتیم همین مجلس حاج سعید. به گمانم نفسش می گیرد اگر مثل پیرمرد ها موعظه نکند. موعظه های بی جایش وسط دعا و قرآن سر گرفتن بعضی وقت ها بدجور تو ذوق می زند ولی به هر حال طرفداران خاص خودش را دارد. به خصوص جوانترها ( مثل خود من ! ). سه سالی می شد که برای شب های احیا نرفته بودم مجلس سعید. جایمان هم شکر خدا افتاد ته یک زیرزمین نمور که وقتی بیرون آمدم مثل شیمیائی ها شده بودم. مجلس سبب خیر شد و دو تا کتاب هم خریدم. با کاروان نیزه اثر علیرضا قزوه و رمان شطرنج با ماشین قیامت اثر تازه ای از حبیب احمدزاده. بعداً در مورد این دو اثر بیشتر خواهم نوشت.  

شب احیای دوم را به توصیه ی دوستان رفتیم حرم حضرت عبدالعظیم حسنی. حضرت خیلی تحویلمان گرفت ولی محیط خیلی بد بود. کسی نیست این اراذل و اوباش را در شب های قدر جمع کند؟ یک عده از هم سن و سال های خودم که به هیچ چیز قائل نیستند و هر چه می خواهند می گویند و هر چه بخواهند می کنند. خیلی حالم را گرفتند.

اگر زنده باشم شب سوم قدر را می رویم حاج آقا مجتبی تهرانی. بازار تهران


کلمات کلیدی: