روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

فروشگاه
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٩  

۱- ماه مبارك داره تموم مي شه. هر كدوممون چقدر تونستيم چيزي جمع كنيم خدا عالمه.

۲- پدر يكي از بچه ها به مدير مدرسه گفته كه يك سوپرماركت بزرگ دارند و ما مي توانيم براي درس دادن در مورد داد و ستد به فروشگاه آن ها برويم. نمي دانم قبول كنم يا نه. از طرفي مي خواهم بچه ها را در جو درس قرار دهم از طرفي هم نمي توانم شرايطي را براي شاگردي فراهم كنم كه او به ديگران فخر بفروشد و ديگران احساس كوچكي كنند. چه كار كنم؟


کلمات کلیدی: